بی من نشو!

 
ساده بگویم
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱
 

 

ساده بگویم:

دلم برایت تنگ شده است

و همین ساده ی کوتاه ، امان مرا بریده است ...

زندگی گاه چه ساده، سخت می شود...


 
comment نظرات ()
 
 
عشق یعنی...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۳
 

 

تو دلم نقل یه حرفایی هست

که بگم میری ،نگم میمیرم

بعضی ها بدجوری عاشق میشن

عشق یعنی تو بمون ،من میرم...

 

...........

عشق همین است که نگاهت میکنم و لبخند می زنی...

همین است که حرف می زنم و بغض می کنی، بی تو خوب نیستم و بی من لبخند جول و پلاسش را جمع می کند و می رود... عشق همین است! باور کن... ساده است! مثل خوردن یک لیوان آب سرد... بیا عاشقانه زندگی کنیم، تو هرگز نگو که دوستم داری من هم قول می دم که اعتراض نکنم... اصلا هر چه تو بگویی باشد، باشد... من لال می شوم! فقط بمان! که عشق در این روزگار جنگ و خونریزی چیز کمی نیست... بمان تا بمانم و عشق جان دوباره بگیرد و لبخندهای عاشقانه بازگردند...

...........

همه چی خوبه فقط دلتنگم

آخه هیچی مثل دلتنگی نیست...


 
comment نظرات ()
 
 
نارفیق...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٦
 

 

قد هزارتا پنجره تنهایی آواز می خونم

دارم با کی حرف می زنم؟ نمی دونم ! نمی دونم

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره

کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره...

طلوع من ! طلوع من! 

وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه!!!

حالا که دلتنگی داره ، رفیق تنهاییم می شه

کوچه ها نا رفیق شدن ،

حالا که می خوام شب و روز به همدیگه دروغ بگن، 

ساعتها هم دقیق شدن...

طلوع من! وقتی غروب پر بزنه ، موقع رفتن منه....

 

...

بالاخره نوبت رفتن من شد! یا رفتن تو؟؟

مگه فرقی هم می کنه؟ رفتن ، رفتنه! مهم نیست کی بره ...

تنهایی سهم هر دو نفره ...

هی از خودم می پرسم مگه چی خواسته بودم؟؟؟ مگه چقدر سخت بود؟

مگه ؟ اگه؟ چی ؟ کی ؟ 

انگار از یه خواب هزار ساله بیدار شدم! خالیِ خالی...

.......

دلتنگیهایم شبها اشک می شوند و سهم بالشم می شوند! 

راه دیگری نیست ، سالهاست من و این نقاب دخترکی شادمان به هم عادت کرده ایم ، شبها ارام به اطراف نگاه می کنم و زمین می گذارمش و تنهاییم را با تختخواب قسمت می کنم... سالهاست در اینه ندیدمش! می ترسم! سالها گریستن و اندوه چه بر سر زیباییهایش آورده ؟ سالهاست حقیقتا در اینه ننگریسته ام، بی نقاب ...

تو به صورتم نگاه می کنی و لبخند می زنی! من هم لبخند می زنم! من هرگز بی نقابم جایی نرفته ام! تو لبخند میزنی و نمی دانی پشت لبخندهای من ، اندوه است! من بلند تر می خندم ، تو نمی دانی پشت خنده های من چه صدای هق هق بلندی برپاست... تو نمی فهمی! همیشه می گفتی که نمی فهمی! تنها صدایم بی نقاب است ، صدایی که از حجم بی اندازه بغض ان یکشنبه تلخ هنوز گرفته است! از صدای هق هق بلند بلندی که تمام اتوبان صدر را با من به گریه انداخت... تو اما ندیدی!  چرا که من هرگز بی نقاب نبوده ام! نخواهی دید!

امروز اما برای اولین بار تصمیم گرفتم دست از آزار خودم بردارم و کنار تو نباشم... امروز تصمصم گرفتم کنار تو نباشم و نقاب نداشته باشم ، نقاب هم آخر قدرتش حدی خواهد داشت...

راستی آبی چقدر به سردیهایت می آمد ! 

پشت خنده های تو هم حرفی بود؟ ...

 

ساده انگارانه هنوز می پندارم که حرفی هست! .... 

باید بروم ! شب است! باید نقاب را بردارم...

فردا باز باید به تو لبخند بزنم! تمام قلبم می خواهد کنار تو باشم و تمام وجودم می گوید بگو : نه ! یکبار هم که شده رای به آزار خودت نده! 

باید بروم! بالشم خشک مانده، منتظر است...

 


 
comment نظرات ()
 
 
گر بگویم...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸
 

 

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی

من چه کردم کاین چنین ، بی اعتبارم می کنی

روزگاری آنچه با من کرد ، استغنای تو

گر بگویم گریه ها ، بر روزگارم می کنی...

(شهریار)

 

خسته ام ، متنفرم از تسلیم شدن... کاش می تونستم زمانو به عقب برگردونم، کاش می تونستم یه جور دیگه ای باشم ، ولی نمیدونم دقیقا چه جوری خوبه!

مدتیه که همیشه معادلاتم غلط از آن در میاد...

نگرانم! خیلی وقته که نگرانم... نگرانم که ایمانمو به عشق از دست بدم به اینکه عشق راهگشاست و جوابگوی همه سوالهاست... عشق همیشه تو کار خودش مونده! نکنه همه عمر اشتباه می کردم که فکر می کردم عشق راه حل همه چیزه ؟

هرچقدر بیشتر فدا می شم ، کمتر درک می شم... احساس تفاوت آزارم می ده، یعنی همه عمر عاشقی اشتباه بوده؟ 

حالا باید چکار کرد؟ وقتی من بلد نیستم جور دیگه ای زندگی کنم... کاش می تونستم تیکه تیکه های وجودم رو از اینطرف و اونطرف جمع کنم و برگردم به دختری که 25 ساله بود و زمین خوردگی و تسلیم در نهادش نبود... 

ا.آ

................

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران

ساده دل من، که قسم های تو باور کردم...

به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود

زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم

(شهریار)


 
comment نظرات ()
 
 
تکرار و تکرار...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٤
 

 

فکر می کنم توی یک آسنسور که راهی به بیرون نداره گیر کردم و مدام تکرار می شم ، از 1 به 15 از 15 به 22 از 22 به 25 از 25 به 28 ، به 30 و دوباره به 10 ، 1 ، 15 ، 26، 18، 27 ....

چه خبر شده؟ چرا محکوم به تکرار گذشته شدم؟؟؟ من که عاشق جلو رفتن بودم... وقتی به نوشته های همین خانه نگاه می کنم انگار که قصه ها مدام تکرار هم هستند... سردرد ؛ تنهایی ، خیانت، گریه ، مرگ، اندوه، تولد، شادی ، عشق، سردرد ، تنهایی ، مرگ، تولد، عشق،تلاش ، تلاش،  تنهایی ، بی جوابی ، عشق ، درد ، شادی ، سکوت ، تحمل ، سازش ، بی جوابی ، بی جوابی ، سکوت ... مرگ... آیا برای تولدی دوباره جانی، انگیزه ای هست هنوز؟؟؟

همیشه تو زندگیم از تسلیم شدن متنفر بودمم.. آدمها گاهی راهی نمی ذارن جز اینکه تسلیم بشی... می ترسم تسلیم بشم...

 

سردمه،  مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم...

کمکم کن نازی!

(حسین پناهی )


 
comment نظرات ()
 
 
لعنت
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۸
 

 

و سر درد می کنم به سر دردهای مرموزت...

(سید مهدی موسوی)

 

این سردردهای لعنتی ام ، این سردردهای لعنتی ات...

سرم درد می کند ، مثل گلویم! لعنت به این بغضهای من و این صبوری ها

سرت درد می کند ، مثل همیشه! لعنت به دستهای من که نوازشت می کند،

که  آرزوی نوازشت را به گور خواهم برد...

لعنت به این جهان که همه چیزش لعنتی است...


 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٤
 

 

خسته م... انگار کوه کندم...

می ترسم! تو داری منو می ترسونی... دلم برای اون آدمی که بودی خیلی تنگ شده...

انگار همیشه وقتی داری با سرعت زیاد می دویی ، به شدت میخوری تو یه دیوار بتونی... من با سرعت خوردم تو دیوار، اما دارم دیوارو خراب می کنم، خودم زخمامو می بندم و آماده می شم بقیه راهو بدوم .. ولی اون دور دستها چند تا دیگه از این دیوارا هست... می ترسم...

کمکم می کنی ، نه؟ ...

دارم ساکت می شم... مثل آدمی که تحلیل می ره... صدا و شور و حالم، عشق و امیدواریم و رویاهام... می ترسم دیر بشه... خیلی بهت گفتم، خیلی ازت خواستم ... ولی... دارم ساکت می شم...


 
comment نظرات ()
 
 
دل تنگ
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

 

دلم برایت تنگ شده است...

زیباست وقتی که عشق را به سادگی با فارسی که شِکَر است شیرین می کنیم و بر زبان می آوریم... 

بیا ساده حرف بزنیم ...

بیا عاشقانه زندگی کنیم و عاشقانه جهان را وداع گوییم ... ما ترجمان دیگری از عشق باشیم...

المیرا آقازاده


 
comment نظرات ()
 
 
تو باشی...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٤
 

 

اصلا همه دنیا روی برگردانند از دلم ، اصلا همه جهان سنگ باشد و من شیشه، 

فکر کن که رسالت همه آدمها، مثل تا امروزم، رنجاندن من باشد،

فکر کن که همه عمر نشسته باشم و بودنم را گریسته باشم،

تو باشی،

همه اش هیچ است! 

تو، وقتی به نام  ، مرا می خوانی ،

گویی من و تو تنها ساکن بهشت هستیم و هیچکس را یارای گسستن ما نیست،

نه سیب و نه گندم و نه هیچ قانون و نفرینی...

تو باشی،

جهان سراسر شادمانی و بهار است...

تو باشی...

من از روز آمدن تو زیستن دوباره آغاز کرده ام، گذشته ام همه اش هیچ است...


 
comment نظرات ()
 
 
بازگشت...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
 

 

این وبلاگ همیشه و هنوز خانه من بوده است... چقدر دلم برای  اینجا تنگ شده بود... سعی می کنم از این به بعد بیشتر بنویسم اینجا...


 
comment نظرات ()
 
 
آینه...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤
 

 

به آینه نگاه می کنم، پیرزنی ست در آن که حسرت سالیانی  در چین چین صورتش پنهان است ... 

و اتاقش پر از تصاویر روزهای گذشته است...

آن روزها همیشه لبخند به لب داشت، این روزها غمگین است...

شناسنامه اش را رو به رویش می گیرد ، در آینه به خودش نگاه می کند ، شناسنامه اش می گوید بیست و هفت سال و آینه زنی هزاران ساله را نشان می دهد...

ا.آ


 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠
 

 

ای عشق همه بهانه از توست...

 

سکوت کردم! مدتیه که سکوت کردم... نمی دونم خوبه یا بد...

منتظرم تا این روزها بگذرن ...

این روزهای...


 
comment نظرات ()
 
 
24 بهمنی که خودش را به خاطر مرگ فروغ نبخشید...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
 

دلم برای اینجا تنگ شده بود ...

برای اولین بار 7 بهمن ماه چیزی ننوشتم... نه اینکه نخواستم یا فراموش کردم اما خواستم این روتین همیشه رو بشکنم!!!

آرشیو این وبلاگ پر از خاطره است برای من...چه خوبه که جایی هست که خاطراتو میشه به اشتراک گذاشت...

 

به مناسبت مرگ فروغ عزیز:

 

من در میان توده ی سازنده ای قدم به عرصه ی هستی نهاده ام

که گرچه نان ندارد، اما به جای آن،

میدان دید باز وسیعی دارد

که مرزهای جغرافیاییش از جانب شمال،

به میدان پر طراوت و سبز تیر و از جنوب، به میدان باستانی اعدام، و در مناطق پر ازدحام،

به میدان توپخانه رسیده ست...

فاتح شدم،بله فاتح شدم!

پس زنده باد 678صادره از بخش 5 ساکن تهران!

که در پناه پشتکار و اراده،به آنچنان مقام رفیعی رسیده ست،که در چارچوب پنجره ای،

در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست،

و افتخار این را دارد که می تواند از همان دریچه- نه از راه پلکان-

خود را دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

و آخرین وصیتش این است که

در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه،حضرت استاد آبراهام صهبا

مرثیه ای به قافیه ی کشک در رثای حیاتش رقم زند!


 
comment نظرات ()
 
 
سفر...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩
 

 

هر کی می خواد با کلاشی/سر کلاس نقاشی

پیرهن گلدار نکشیم/ خاطره یار نکشیم

درخت سرباز نکشیم/ بدتر از اون ساز نکشیم

باید بدونه عاقبت، دو بال پرواز می کشیم

درای این مدرسه رو رنگی و دلباز می کشیم

رو کاغذای بی صدا/ ساز می کشیم، ساز می کشیم...

 

چند وقته همه ش این ترانه رو زمزمه می کنم...

شاید دلم هوای سازمو کرده باشه، یا شاید سازم هوای منو...

شاید دلم می خواد هوای اینجارو ، چمدون چمدون بفرستم اونجا... جایی که کسی نمی دونه، ولی دلتنگشم... با همه ی درداش...

و بعد این ترانه یادم می یاد:

حالا از اونور دنیا، بگو من اینجا ، صبح تا غروب لب دریا نشستم

حالا بگو،بازم بگو

بی رگ و ریشه، بی غم و عاریم

 حالا خونه نداریم، وطن نداریم...

 

....

یه دوستی نوشته بود:

جوون نباید غصه داشته باشه...

یه شاعری می گه اونیکه غصه نداشته باشه ادم نمی شه...

اما غصه یه بخشی از آدماس...

چقدر از شادیهای ما قابل تعریف کردند؟ اما غصه ها رو همه می فهمن...

تو تنهایی و غصه س که دلت می خمواد کسی باشه که بشنوه...

اما

تو شهری که، سرزمینی که با غصه عجینه، از غصه نگفتن آسون نیست...

به این می گن روانشناسی حقیقت!! نه مثبت اندیشی بی پایه و اساس...

زندگی چند بعد داره که یکیش هم غصه اس...

بعضی ها از بعد شادش می نویسن... بعضی ها نه...

این به معنی نفی وجود ابعاد دیگه در من نیست...

من عصه دار می شم، چون می بینم، می شنوم و حس می کنم...

چون به احساس اهمیت می دم...

چون احساس خیلی شکننده س...

غم و شادی یه لحظه اس...

کی می دونه شاید من همیشه تو لحظه غم دست به قلم شده باشم، کی می تونه

بگه من غمگینم همیشه؟...

این یعنی ما هنوز تو جایی زندگی می کنیم که نمی تونیم خوب ببینیم و تحلیل کنیم...

...........

 

اگه غلط تایپی هست تقصیر من نیست! تقصیر کیبوردیه که باید حروف فارسیو توش حدس زد...!

....

شاید نوشته م مثل همیشه هدفمند نبود ... فقط خواستم بگم این صفحه زنده ست و همیشه مال منه...

 


 
comment نظرات ()
 
 
دلگیری...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱
 

 

 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود

زنهار از این بیابان این راه بی نهایت...

(حافظ)

 

دلت می گیرد وقتی هیچ چیز هیچوقت آن طور که می خواهی نمی شود...

دلت می گیرد وقتی زندگیت شبیه رویاهایت و رویاهایت شبیه زندگیت نیستند...

دلم گرفته...

دلت نمی گیرد وقتی عزیزترینهایت دلت را می شکنند، می گذارند تا عذاب بکشی،

غصه وبالت شود و دم نزنند؟!

دلت نمی گیرد اگر ... اگر... اگر انتظار آنچه می بینی، می شنوی، نداشته باشی؟! باور نکنی، ولی حقیقت داشته باشد؟!...

دلم گرفته...

دلم گرفته مثل روزهای ابری،

مثل وقتی که مادرم بغض می کند، سرش را به کار گرم می کند، ولی من می بینم...

دلم گرفته مثل وقتهایی که دلتنگت می شوم ،

وقتهایی که این بغض لعنتی چندین ساله گلویم را می گیرد و کوتاه نمی آید...

دلم گرفته است...

دلم گرفته است ...

 

 

من از این زندگی مسخره هیچی نمی خوام/

جز پیانو و یکی حنجره هیچی نمی خوام...

هرچی خواستم نه، به هرچی که نخواستم رسیدم/

حالا جز عمر گره تو گره هیچی نمی خوام...

بی چشای تو به جز آینه چشمای خودم که تو بارون جدایی تره هیچی نمی خوام

هی می پرسن چی می خوای،

اونکه می خوام نیستم و باز انگاری گوش خلایق کره، هیچی نمی خوام...

من از این زندگی مسخره هیچی نمی خوام...

(نادر بختیاری)


 
comment نظرات ()
 
 
باز بهمن بی تو آمد...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧
 

صدا کن مرا صدای تو خوب است ...

 

 

روزهای سرد زمستانی است و دلم برای اتاق قدیمی ، اتاقی که مال هر دوی ما بود و کافی بود،تنگ شده است....

برای صورت آرامت روی تخت کناری و جای گرم کنار بخاری ،

 برای لبخند معنی دارت وقتی توی رختخواب گرم و نرمت خوابیده بودی،

 نظام جدید همه اش تعطیلی بود و من برای رفتن به مدرسه نق می زدم!،

برای شیطنتهایم وقتی راهنمائی ها تعطیل بودند و شال و کلاه کردن دبیرستانیها در آن روز برفی دیدنی بود!!

برای هر آنچه که شاید از یاد برده ایم و برای هر آنچه قدرش را ندانستیم....

حالا که مجبور می شوم لا به لای اینهمه سیم و بیسیم جستجویت کنم و نیابم!،

وقتی برای خبر دادن از حالم چند جمله می نویسم و چند جمله جواب می خوانم

 وقتی برای خواستنت به خطی بسنده می کنم، نگرانت می کنم و سراسیمه زنگ می زنی ، بیشتر دلتنگ می شوم...

شاید به زودی کنار تو باشم، گرچه از حالا اضطراب لحظه جدایی و تصویر لحظه ای که دستانت را می کشم و بغض، گریه می شود به جانم افتاده...

خانه بی حضور تو فرسوده شد، پدر همیشه ساکت است ولی دل مهربانش را می شود دید، مادر را هم که خودت می دانی! انگار که در سرزمین قحطی زندگی می کنی، بی یاد تو غذایی نمی خورد،

و من در میان این جنگل مخوف ، بارها صدایت کردم و جوابی نیامد، خواستم ، اما دریغ شد... گرچه در قلبم همیشه حضوری روشن داری...

خلاصه اینکه تمام حرفها تکرار آنچه در این ده سال و اندی گفته ام است ، من از تکرار آنچه رنجم می دهد خسته نمی شوم ، بلکه اندکی از این بغض را سبک کند...

تو هم از این خواهر همیشه خسته ات خسته نشو! قول می دهم روزی نه خیلی دور می آید که کودکی باز می گردد، خنده های بی دلیل...

همینکه هنوز می توانیم با هم بخندیم، در این جهان سراسر اندوه، چیز کمی نیست...

عشق میان ما را، در این روزگار قصاوت ، دست کم نگیر...

 

تولدت مبارک...

ممنونم که با تولدت ، پیش از آنکه به دنیا بیایم تنهائیهایم را پر کردی، ممنونم که تو را به من نسبت می دهند...

ممنونم که با این خون مشترک ، همیشه ، تا ابد، ما را از جهانی باز خواهند شناخت و هیچ چیز را یارای انکار ما نیست....

دوستت دارم...

المیرا.آقازاده

                                                   


 
comment نظرات ()
 
 
نه مثل همیشه...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
 

 

 

 

اگر که درد، از این گریه تا عصب برسد/ اگر که عشق، لبالب شود به لب برسد

که سال ها بدوی، قبل خط ّ پایانی/ یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد

شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود/ که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!

که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید.../ کسی نمی آید، نه! کسی نمی آید.

(سید مهدی موسوی( غزل پست مدرن) )

 

شاید برای اولین بار است که به این شکل مطلبی می نویسم:

بعضی از دوستان دیده و ندیده و .... مثل همین آقای عزیز که نامش در بالا آمده است!

 ( سید مهدی موسوی) کاری می کنند که چاره ای جز اینکه بنشینی و خودت را بزنی نداشته باشی!!!

خیلی دوست دارم بدانم در ذهنشان چه می گذرد ، چه کتابهایی خوانده اند،   روزشان چطور می گذرد! چطور می شود که اینهمه خوب می نویسند؟!

مثلا بخوانید نوشته های دوست عزیز: مسعود فخر پور را، مثلا بخوانید حسین غیاثی عزیز را، مثلا بیشتر گوش کنید روزبه بمانی عزیز را... خوب نوشتن نه فقط از جنس به به های معمولی ، خوب واقعی...

گاهی انتقادهایی می خوانم که ناروا هستند، دشمنی و بخل و حسد در شاعران را باور نمی کنم( گرچه حقیقتی است شگرف!)

مهم نیست که من سید مهدی موسوی را می پسندم یا نه، مهم این است که از نگاه شاعرانه، کلام، حس و هرچه که بشود گفت( حداقل به سلیقه من) واقعا خوب است.

 می پذیرم که کسی بگوید من نمی پسندم اما نمی پذیرم که بد باشد حداقل بی چند دلیل محکم.

کاملا مشخص است که شاعر حرف برای گفتن دارد . نه اینکه مثالهایی که من آورده ام بهترینهای مهدی موسوی باشد ، انتخاب این لحظه من است، نه اینکه هرگز کم و کاستی یا ایرادی نباشد،اما بخوانید لطفا، وبلاگش را بخوانید، حتی پیچیدگی کلام را دوست خواهید داشت و گاهی سادگی زیبایش را.

 کمترین چیزی که بتوان گفت این است که جدید است ، نه جدیدی که کسی بی اطلاع، بی مطالعه

و بی سواد سرهم کرده باشد و آخرش هم چیزی دستگیرتان نشود.

لا اقل یک خط عالی در اکثر کارهایش پیدا می کنید... نمی توان گفت که اگر 1000 غزل سروده باشد و حداقل 1000 خط نو و زیبا بتوان درآنها یافت،

شما با کم کسی طرف هستید!

سادگیهای کلام حسین غیاثی و آنطور که همزاد پنداری می کنید، را چطور

 می توان نادیده گرفت؟ تصاویری که به نظر من از شدت گیرایی اصلا قابل سرقت کردن نیسیتند چرا که به محض رونمایی شدن!! از ترانه هایش حداقل دوستان نزدیکش خطهایی از ترانه اش را در وبلاگهایشان می نویسند:

نگاه کنید به همینها:

بس کن نگاه سرد، دست سرد، قلب سرد/ شبهای قطبی را امید بامدادی نیست

یک ذره از آرامش و صبری که ازآغاز/درچشمهایم زل زدی و وعده دادی نیست

من قول دادم تا رسیدن با تو خواهم ماند/ گفتی به قول مردها هیچ اعتمادی نیست

بگذار بار قایقت را کم کنم/ هرچند چیزی که از من ساختی بار زیادی نیست...

(حسین غیاثی)

 نه تسکین دردی، نه تصویر گریه

زدی زیر حرفت! زدم زیر گریه...

(حسین غیاثی)

دستمو ول کنی زمین می خورم/ منو تنها نذار به حال خودم

من همون گیج ِ بی حواس ِ توام/ توی این سالها عوض نشدم

(حسین غیاثی)

منو از بوی تند الکل و دود/ منو از بسته های خالی قرص

منو از کافه های در به دری/ منو از قهوه های تلخ بپرس

(حسین غیاثی)

 

از روزبه بمانی چیزی مثال نمی زنم، واقعا سخت است،

 اما دلیل دیگرش این است که این روزها روزبه بمانی را بیشتر می شنوید:

در تمام ترانه های آلبوم دنیای این روزای من داریوش، در آلبوم آخر هلن، در ترانه های به یاد ماندنی علی لهراسبی و

صدها ترانه ای که هنوز نشنیده اید و امیدوارم بشنوید، ترانه هایی که هرگز فراموششان نکرده ام و خوشحالم که فرصتی برای شنیدن ترانه های زیبای او داشتم

که ممکن است هرگز اجرا نشوند...

نه اینکه فکر کنید من در این صفحه قصد نقد ادبی آثار این دوستان را داشته ام

یا حتی قصد تمجید کردن و نان قرض دادن داشته ام.

من حتی سید مهدی موسوی عزیز را اگر هم در جایی دیده باشم تا به حال با او

 هم کلام نشده ام ،گرچه حسین غیاثی و روزبه بمانی عزیز دوستان خوب من هستند که البته

حداقل یکسال و اندی است که ندیدمشان!!

فقط دلم می سوزد اگر انتقادات از سر صداقت نباشد... دلم می سوزد اگر آنقدر

که باید خوانده نشوند( البته این دوستان به اندازه کافی شناخته شده هستند، اما کم است، هنوز کم است)

و البته توضیح لازم دیگر : نه اینکه در این عرصه همین چند نفر هستند که

خوب می نویسند! کسانی که در عرصه شعر و ترانه با جدیت کار می کنند و در کنار جدیت مطالعه می کنند و البته گوش هم می کنند اغلب خوب می نویسند.

خیلی ها هستند، خیلیها که واقعا اگر بخوانیدشان و خوب بشنویدشان لذت می برید...

خیلیها که نامشان را می دانید،و یا شاید هم نه، خیلیها که شاید من هم هنوز

 نامشان را نمی دانم و دوست دارم بدانم.

 

 

قبری ست که از خانه ی من شیک تر است/ دیوانگی اش قابل تبریک تر است

من مطمئنم که قاتلم خواهد بود/ آن کس که به من از همه نزدیک تر است

     (سید مهدی موسوی( غزل پست مدرن) )

 

و یک توضیح مهم: من در بلاگفا نیز با همین نام(withoutme.blogfa.com )  وبلاگی داشتم که بیشتر جهت حفظ نام وبلاگ اصلی ام در اینجا ایجاد شده بود، گرچه چند پستی هم داشت، از آنجا که به دلیل مشغله سری به آن وبلاگ نزده بودم و گویا بلاگفا پس از مدتی بی استفاده ماندن وبلاگ آنها را حذف می کند( که البته ناجوانمردانه است!!) وبلاگ حذف شده و حالا آن نام ، صاحب دیگری پیدا کرده با مطالبی که.... !! هنوز لینک وبلاگ دوم من در وبلاگ بعضی دوستان دیده می شود ، از همه دوستانی که هنوز لینک وبلاگ من در بلاگفا را در پیوندهایشان دارند خواهش می کنم که پاکش کنند و در همینجا هم اعلام می کنم که  وبلاگ فعلی در بلاگفا با آدرس withoutme.blogfa.com هیچ ارتباطی با من ندارد.

ا.آ

- ببخشید خیلی حرف زدم.

- نه بابا، اشکالی نداره من گوش نمی کردم!

(مسعود فخر پور)

 

اگر کمی فونت به هم ریخته است یا کامل در صفحه جا نشده!!! تقصیر پرشین بلاگ است! من سعی ام را کردم!)


 
comment نظرات ()