بی من نشو!

 
...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٤
 

 

خسته م... انگار کوه کندم...

می ترسم! تو داری منو می ترسونی... دلم برای اون آدمی که بودی خیلی تنگ شده...

انگار همیشه وقتی داری با سرعت زیاد می دویی ، به شدت میخوری تو یه دیوار بتونی... من با سرعت خوردم تو دیوار، اما دارم دیوارو خراب می کنم، خودم زخمامو می بندم و آماده می شم بقیه راهو بدوم .. ولی اون دور دستها چند تا دیگه از این دیوارا هست... می ترسم...

کمکم می کنی ، نه؟ ...

دارم ساکت می شم... مثل آدمی که تحلیل می ره... صدا و شور و حالم، عشق و امیدواریم و رویاهام... می ترسم دیر بشه... خیلی بهت گفتم، خیلی ازت خواستم ... ولی... دارم ساکت می شم...


 
comment نظرات ()
 
 
دل تنگ
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

 

دلم برایت تنگ شده است...

زیباست وقتی که عشق را به سادگی با فارسی که شِکَر است شیرین می کنیم و بر زبان می آوریم... 

بیا ساده حرف بزنیم ...

بیا عاشقانه زندگی کنیم و عاشقانه جهان را وداع گوییم ... ما ترجمان دیگری از عشق باشیم...

المیرا آقازاده


 
comment نظرات ()
 
 
تو باشی...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٤
 

 

اصلا همه دنیا روی برگردانند از دلم ، اصلا همه جهان سنگ باشد و من شیشه، 

فکر کن که رسالت همه آدمها، مثل تا امروزم، رنجاندن من باشد،

فکر کن که همه عمر نشسته باشم و بودنم را گریسته باشم،

تو باشی،

همه اش هیچ است! 

تو، وقتی به نام  ، مرا می خوانی ،

گویی من و تو تنها ساکن بهشت هستیم و هیچکس را یارای گسستن ما نیست،

نه سیب و نه گندم و نه هیچ قانون و نفرینی...

تو باشی،

جهان سراسر شادمانی و بهار است...

تو باشی...

من از روز آمدن تو زیستن دوباره آغاز کرده ام، گذشته ام همه اش هیچ است...


 
comment نظرات ()
 
 
بازگشت...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
 

 

این وبلاگ همیشه و هنوز خانه من بوده است... چقدر دلم برای  اینجا تنگ شده بود... سعی می کنم از این به بعد بیشتر بنویسم اینجا...


 
comment نظرات ()
 
 
آینه...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤
 

 

به آینه نگاه می کنم، پیرزنی ست در آن که حسرت سالیانی  در چین چین صورتش پنهان است ... 

و اتاقش پر از تصاویر روزهای گذشته است...

آن روزها همیشه لبخند به لب داشت، این روزها غمگین است...

شناسنامه اش را رو به رویش می گیرد ، در آینه به خودش نگاه می کند ، شناسنامه اش می گوید بیست و هفت سال و آینه زنی هزاران ساله را نشان می دهد...

ا.آ


 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠
 

 

ای عشق همه بهانه از توست...

 

سکوت کردم! مدتیه که سکوت کردم... نمی دونم خوبه یا بد...

منتظرم تا این روزها بگذرن ...

این روزهای...


 
comment نظرات ()
 
 
24 بهمنی که خودش را به خاطر مرگ فروغ نبخشید...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
 

دلم برای اینجا تنگ شده بود ...

برای اولین بار 7 بهمن ماه چیزی ننوشتم... نه اینکه نخواستم یا فراموش کردم اما خواستم این روتین همیشه رو بشکنم!!!

آرشیو این وبلاگ پر از خاطره است برای من...چه خوبه که جایی هست که خاطراتو میشه به اشتراک گذاشت...

 

به مناسبت مرگ فروغ عزیز:

 

من در میان توده ی سازنده ای قدم به عرصه ی هستی نهاده ام

که گرچه نان ندارد، اما به جای آن،

میدان دید باز وسیعی دارد

که مرزهای جغرافیاییش از جانب شمال،

به میدان پر طراوت و سبز تیر و از جنوب، به میدان باستانی اعدام، و در مناطق پر ازدحام،

به میدان توپخانه رسیده ست...

فاتح شدم،بله فاتح شدم!

پس زنده باد 678صادره از بخش 5 ساکن تهران!

که در پناه پشتکار و اراده،به آنچنان مقام رفیعی رسیده ست،که در چارچوب پنجره ای،

در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست،

و افتخار این را دارد که می تواند از همان دریچه- نه از راه پلکان-

خود را دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

و آخرین وصیتش این است که

در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه،حضرت استاد آبراهام صهبا

مرثیه ای به قافیه ی کشک در رثای حیاتش رقم زند!


 
comment نظرات ()
 
 
سفر...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩
 

 

هر کی می خواد با کلاشی/سر کلاس نقاشی

پیرهن گلدار نکشیم/ خاطره یار نکشیم

درخت سرباز نکشیم/ بدتر از اون ساز نکشیم

باید بدونه عاقبت، دو بال پرواز می کشیم

درای این مدرسه رو رنگی و دلباز می کشیم

رو کاغذای بی صدا/ ساز می کشیم، ساز می کشیم...

 

چند وقته همه ش این ترانه رو زمزمه می کنم...

شاید دلم هوای سازمو کرده باشه، یا شاید سازم هوای منو...

شاید دلم می خواد هوای اینجارو ، چمدون چمدون بفرستم اونجا... جایی که کسی نمی دونه، ولی دلتنگشم... با همه ی درداش...

و بعد این ترانه یادم می یاد:

حالا از اونور دنیا، بگو من اینجا ، صبح تا غروب لب دریا نشستم

حالا بگو،بازم بگو

بی رگ و ریشه، بی غم و عاریم

 حالا خونه نداریم، وطن نداریم...

 

....

یه دوستی نوشته بود:

جوون نباید غصه داشته باشه...

یه شاعری می گه اونیکه غصه نداشته باشه ادم نمی شه...

اما غصه یه بخشی از آدماس...

چقدر از شادیهای ما قابل تعریف کردند؟ اما غصه ها رو همه می فهمن...

تو تنهایی و غصه س که دلت می خمواد کسی باشه که بشنوه...

اما

تو شهری که، سرزمینی که با غصه عجینه، از غصه نگفتن آسون نیست...

به این می گن روانشناسی حقیقت!! نه مثبت اندیشی بی پایه و اساس...

زندگی چند بعد داره که یکیش هم غصه اس...

بعضی ها از بعد شادش می نویسن... بعضی ها نه...

این به معنی نفی وجود ابعاد دیگه در من نیست...

من عصه دار می شم، چون می بینم، می شنوم و حس می کنم...

چون به احساس اهمیت می دم...

چون احساس خیلی شکننده س...

غم و شادی یه لحظه اس...

کی می دونه شاید من همیشه تو لحظه غم دست به قلم شده باشم، کی می تونه

بگه من غمگینم همیشه؟...

این یعنی ما هنوز تو جایی زندگی می کنیم که نمی تونیم خوب ببینیم و تحلیل کنیم...

...........

 

اگه غلط تایپی هست تقصیر من نیست! تقصیر کیبوردیه که باید حروف فارسیو توش حدس زد...!

....

شاید نوشته م مثل همیشه هدفمند نبود ... فقط خواستم بگم این صفحه زنده ست و همیشه مال منه...

 


 
comment نظرات ()
 
 
دلگیری...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱
 

 

 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود

زنهار از این بیابان این راه بی نهایت...

(حافظ)

 

دلت می گیرد وقتی هیچ چیز هیچوقت آن طور که می خواهی نمی شود...

دلت می گیرد وقتی زندگیت شبیه رویاهایت و رویاهایت شبیه زندگیت نیستند...

دلم گرفته...

دلت نمی گیرد وقتی عزیزترینهایت دلت را می شکنند، می گذارند تا عذاب بکشی،

غصه وبالت شود و دم نزنند؟!

دلت نمی گیرد اگر ... اگر... اگر انتظار آنچه می بینی، می شنوی، نداشته باشی؟! باور نکنی، ولی حقیقت داشته باشد؟!...

دلم گرفته...

دلم گرفته مثل روزهای ابری،

مثل وقتی که مادرم بغض می کند، سرش را به کار گرم می کند، ولی من می بینم...

دلم گرفته مثل وقتهایی که دلتنگت می شوم ،

وقتهایی که این بغض لعنتی چندین ساله گلویم را می گیرد و کوتاه نمی آید...

دلم گرفته است...

دلم گرفته است ...

 

 

من از این زندگی مسخره هیچی نمی خوام/

جز پیانو و یکی حنجره هیچی نمی خوام...

هرچی خواستم نه، به هرچی که نخواستم رسیدم/

حالا جز عمر گره تو گره هیچی نمی خوام...

بی چشای تو به جز آینه چشمای خودم که تو بارون جدایی تره هیچی نمی خوام

هی می پرسن چی می خوای،

اونکه می خوام نیستم و باز انگاری گوش خلایق کره، هیچی نمی خوام...

من از این زندگی مسخره هیچی نمی خوام...

(نادر بختیاری)


 
comment نظرات ()
 
 
باز بهمن بی تو آمد...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧
 

صدا کن مرا صدای تو خوب است ...

 

 

روزهای سرد زمستانی است و دلم برای اتاق قدیمی ، اتاقی که مال هر دوی ما بود و کافی بود،تنگ شده است....

برای صورت آرامت روی تخت کناری و جای گرم کنار بخاری ،

 برای لبخند معنی دارت وقتی توی رختخواب گرم و نرمت خوابیده بودی،

 نظام جدید همه اش تعطیلی بود و من برای رفتن به مدرسه نق می زدم!،

برای شیطنتهایم وقتی راهنمائی ها تعطیل بودند و شال و کلاه کردن دبیرستانیها در آن روز برفی دیدنی بود!!

برای هر آنچه که شاید از یاد برده ایم و برای هر آنچه قدرش را ندانستیم....

حالا که مجبور می شوم لا به لای اینهمه سیم و بیسیم جستجویت کنم و نیابم!،

وقتی برای خبر دادن از حالم چند جمله می نویسم و چند جمله جواب می خوانم

 وقتی برای خواستنت به خطی بسنده می کنم، نگرانت می کنم و سراسیمه زنگ می زنی ، بیشتر دلتنگ می شوم...

شاید به زودی کنار تو باشم، گرچه از حالا اضطراب لحظه جدایی و تصویر لحظه ای که دستانت را می کشم و بغض، گریه می شود به جانم افتاده...

خانه بی حضور تو فرسوده شد، پدر همیشه ساکت است ولی دل مهربانش را می شود دید، مادر را هم که خودت می دانی! انگار که در سرزمین قحطی زندگی می کنی، بی یاد تو غذایی نمی خورد،

و من در میان این جنگل مخوف ، بارها صدایت کردم و جوابی نیامد، خواستم ، اما دریغ شد... گرچه در قلبم همیشه حضوری روشن داری...

خلاصه اینکه تمام حرفها تکرار آنچه در این ده سال و اندی گفته ام است ، من از تکرار آنچه رنجم می دهد خسته نمی شوم ، بلکه اندکی از این بغض را سبک کند...

تو هم از این خواهر همیشه خسته ات خسته نشو! قول می دهم روزی نه خیلی دور می آید که کودکی باز می گردد، خنده های بی دلیل...

همینکه هنوز می توانیم با هم بخندیم، در این جهان سراسر اندوه، چیز کمی نیست...

عشق میان ما را، در این روزگار قصاوت ، دست کم نگیر...

 

تولدت مبارک...

ممنونم که با تولدت ، پیش از آنکه به دنیا بیایم تنهائیهایم را پر کردی، ممنونم که تو را به من نسبت می دهند...

ممنونم که با این خون مشترک ، همیشه ، تا ابد، ما را از جهانی باز خواهند شناخت و هیچ چیز را یارای انکار ما نیست....

دوستت دارم...

المیرا.آقازاده

                                                   


 
comment نظرات ()
 
 
نه مثل همیشه...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
 

 

 

 

اگر که درد، از این گریه تا عصب برسد/ اگر که عشق، لبالب شود به لب برسد

که سال ها بدوی، قبل خط ّ پایانی/ یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد

شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود/ که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!

که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید.../ کسی نمی آید، نه! کسی نمی آید.

(سید مهدی موسوی( غزل پست مدرن) )

 

شاید برای اولین بار است که به این شکل مطلبی می نویسم:

بعضی از دوستان دیده و ندیده و .... مثل همین آقای عزیز که نامش در بالا آمده است!

 ( سید مهدی موسوی) کاری می کنند که چاره ای جز اینکه بنشینی و خودت را بزنی نداشته باشی!!!

خیلی دوست دارم بدانم در ذهنشان چه می گذرد ، چه کتابهایی خوانده اند،   روزشان چطور می گذرد! چطور می شود که اینهمه خوب می نویسند؟!

مثلا بخوانید نوشته های دوست عزیز: مسعود فخر پور را، مثلا بخوانید حسین غیاثی عزیز را، مثلا بیشتر گوش کنید روزبه بمانی عزیز را... خوب نوشتن نه فقط از جنس به به های معمولی ، خوب واقعی...

گاهی انتقادهایی می خوانم که ناروا هستند، دشمنی و بخل و حسد در شاعران را باور نمی کنم( گرچه حقیقتی است شگرف!)

مهم نیست که من سید مهدی موسوی را می پسندم یا نه، مهم این است که از نگاه شاعرانه، کلام، حس و هرچه که بشود گفت( حداقل به سلیقه من) واقعا خوب است.

 می پذیرم که کسی بگوید من نمی پسندم اما نمی پذیرم که بد باشد حداقل بی چند دلیل محکم.

کاملا مشخص است که شاعر حرف برای گفتن دارد . نه اینکه مثالهایی که من آورده ام بهترینهای مهدی موسوی باشد ، انتخاب این لحظه من است، نه اینکه هرگز کم و کاستی یا ایرادی نباشد،اما بخوانید لطفا، وبلاگش را بخوانید، حتی پیچیدگی کلام را دوست خواهید داشت و گاهی سادگی زیبایش را.

 کمترین چیزی که بتوان گفت این است که جدید است ، نه جدیدی که کسی بی اطلاع، بی مطالعه

و بی سواد سرهم کرده باشد و آخرش هم چیزی دستگیرتان نشود.

لا اقل یک خط عالی در اکثر کارهایش پیدا می کنید... نمی توان گفت که اگر 1000 غزل سروده باشد و حداقل 1000 خط نو و زیبا بتوان درآنها یافت،

شما با کم کسی طرف هستید!

سادگیهای کلام حسین غیاثی و آنطور که همزاد پنداری می کنید، را چطور

 می توان نادیده گرفت؟ تصاویری که به نظر من از شدت گیرایی اصلا قابل سرقت کردن نیسیتند چرا که به محض رونمایی شدن!! از ترانه هایش حداقل دوستان نزدیکش خطهایی از ترانه اش را در وبلاگهایشان می نویسند:

نگاه کنید به همینها:

بس کن نگاه سرد، دست سرد، قلب سرد/ شبهای قطبی را امید بامدادی نیست

یک ذره از آرامش و صبری که ازآغاز/درچشمهایم زل زدی و وعده دادی نیست

من قول دادم تا رسیدن با تو خواهم ماند/ گفتی به قول مردها هیچ اعتمادی نیست

بگذار بار قایقت را کم کنم/ هرچند چیزی که از من ساختی بار زیادی نیست...

(حسین غیاثی)

 نه تسکین دردی، نه تصویر گریه

زدی زیر حرفت! زدم زیر گریه...

(حسین غیاثی)

دستمو ول کنی زمین می خورم/ منو تنها نذار به حال خودم

من همون گیج ِ بی حواس ِ توام/ توی این سالها عوض نشدم

(حسین غیاثی)

منو از بوی تند الکل و دود/ منو از بسته های خالی قرص

منو از کافه های در به دری/ منو از قهوه های تلخ بپرس

(حسین غیاثی)

 

از روزبه بمانی چیزی مثال نمی زنم، واقعا سخت است،

 اما دلیل دیگرش این است که این روزها روزبه بمانی را بیشتر می شنوید:

در تمام ترانه های آلبوم دنیای این روزای من داریوش، در آلبوم آخر هلن، در ترانه های به یاد ماندنی علی لهراسبی و

صدها ترانه ای که هنوز نشنیده اید و امیدوارم بشنوید، ترانه هایی که هرگز فراموششان نکرده ام و خوشحالم که فرصتی برای شنیدن ترانه های زیبای او داشتم

که ممکن است هرگز اجرا نشوند...

نه اینکه فکر کنید من در این صفحه قصد نقد ادبی آثار این دوستان را داشته ام

یا حتی قصد تمجید کردن و نان قرض دادن داشته ام.

من حتی سید مهدی موسوی عزیز را اگر هم در جایی دیده باشم تا به حال با او

 هم کلام نشده ام ،گرچه حسین غیاثی و روزبه بمانی عزیز دوستان خوب من هستند که البته

حداقل یکسال و اندی است که ندیدمشان!!

فقط دلم می سوزد اگر انتقادات از سر صداقت نباشد... دلم می سوزد اگر آنقدر

که باید خوانده نشوند( البته این دوستان به اندازه کافی شناخته شده هستند، اما کم است، هنوز کم است)

و البته توضیح لازم دیگر : نه اینکه در این عرصه همین چند نفر هستند که

خوب می نویسند! کسانی که در عرصه شعر و ترانه با جدیت کار می کنند و در کنار جدیت مطالعه می کنند و البته گوش هم می کنند اغلب خوب می نویسند.

خیلی ها هستند، خیلیها که واقعا اگر بخوانیدشان و خوب بشنویدشان لذت می برید...

خیلیها که نامشان را می دانید،و یا شاید هم نه، خیلیها که شاید من هم هنوز

 نامشان را نمی دانم و دوست دارم بدانم.

 

 

قبری ست که از خانه ی من شیک تر است/ دیوانگی اش قابل تبریک تر است

من مطمئنم که قاتلم خواهد بود/ آن کس که به من از همه نزدیک تر است

     (سید مهدی موسوی( غزل پست مدرن) )

 

و یک توضیح مهم: من در بلاگفا نیز با همین نام(withoutme.blogfa.com )  وبلاگی داشتم که بیشتر جهت حفظ نام وبلاگ اصلی ام در اینجا ایجاد شده بود، گرچه چند پستی هم داشت، از آنجا که به دلیل مشغله سری به آن وبلاگ نزده بودم و گویا بلاگفا پس از مدتی بی استفاده ماندن وبلاگ آنها را حذف می کند( که البته ناجوانمردانه است!!) وبلاگ حذف شده و حالا آن نام ، صاحب دیگری پیدا کرده با مطالبی که.... !! هنوز لینک وبلاگ دوم من در وبلاگ بعضی دوستان دیده می شود ، از همه دوستانی که هنوز لینک وبلاگ من در بلاگفا را در پیوندهایشان دارند خواهش می کنم که پاکش کنند و در همینجا هم اعلام می کنم که  وبلاگ فعلی در بلاگفا با آدرس withoutme.blogfa.com هیچ ارتباطی با من ندارد.

ا.آ

- ببخشید خیلی حرف زدم.

- نه بابا، اشکالی نداره من گوش نمی کردم!

(مسعود فخر پور)

 

اگر کمی فونت به هم ریخته است یا کامل در صفحه جا نشده!!! تقصیر پرشین بلاگ است! من سعی ام را کردم!)


 
comment نظرات ()
 
 
چگونه بگویم؟
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
 

 

 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست/خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را / برای اینهمه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگهای مردابی / چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند / به پای هرزه علفهای باغ کال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است / به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

(محمدعلی بهمنی)

 

 

چگونه لحظه هایت را شرح می دهی؟

با کدام زبان؟ و با چه کس می گویی؟ کجا محرمی پیدا می کنی؟

چه می گویی؟

از کجا و از چقدرِ دلتنگی ات می گویی؟

چه وقت فرصت می کنی تا گلایه کنی؟ و سبک شوی...

بگو کی این بار گران را زمین می گذاریم؟...

کی سبکبال و خنده کنان پرواز می کنیم  ، آزادی را نفس می کشیم و به خود می بالیم؟

چگونه لحظه هایم را، این حس غریب را، اینهمه اندوه و بعد خنده هایمان را، شرح دهم؟

چقدر از این بغض که راه گلو را گرفته، شکایت است؟

چقدر این گوشه گیری و کم تحملی از دلتنگی ست؟ چگونه شرح دهم؟

جهانی زبان عشق را می فهمید، چگونه اکنون میان ما حتی،  کارگر نیست؟

چگونه شرح دهم؟....

ا.آ

 

گفتی برو، گفتم به چشم! این بود کلام آخرین

گفتی خداحافظ تو، گفتم : همین؟ گفتی :همین!

گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر می زدم

با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم...

قلعه دل ، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق

دادم به ناز رخ تو، اینهمه یادگار عشق!

گفتم ببر هر چی که هست، رقیب جلد چیره دست

گفتی تو مغروزی هنوز با فتح اینهمه شکست

بازی عشق تو رو جانانه باختم مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تحفه درویش، نفسم بود که به تو شاهانه باختم...

(زویا زاکاریان)

 

 

1-    آلبوم " مهره" با صدای هومن سودمند عزیز چند هفته ای ست به بازار آمده، ترانه من،(حرمت (قطعه10 آلبوم)) با تغییراتی نسبت به نسخه اینترنتی ، در کنار کار دوستان دیگرم در آلبوم قراردارد. قطعه های 1 و2 و 7 هم دوست داشتنی ست.(نه اینکه بقیه بد باشند، فقط به من با این سه  track خوش گذشت! لحظه هایی از ترانه ها را خیلی دوست داشتم گرچه مثلا در قطعه هشتم هم از این لحظه ها هست(اینکه شد همه اش!!)) ممنونم از دوستانم که email  یا sms  فرستادند. ببخشید اگر بعضی هنوز (email )هایشان بی جواب مانده است. برای تاخیرهیچ دلیلی جز مشغله کاری ندارم! اما محال است بی جواب بمانید.

2-    من خوبم! گاهی هر آنچه روی کاغذ(pc!!) می آید عین همین لحظه انسان نیست، شاید از جایی در گذشته می آید...

 


 
comment نظرات ()
 
 
بیا بیشتر بخندیم...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
 

 

بگذارید هرکس به آیین خویش باشد

زنان را گرامی بدارید

فرودستان را دریابید

وهرکس به تکلم قبیله ی خود سخن بگوید

آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید

گسستن زنجیرها آرزوی من است

رهایی بندگان و عزت بزرگان آرزوی من است

شکوه شب و حرمت خورشید را گرامی میدارم

پس تا هست شب‌هایتان به شادی باشد و روزهایتان رازدار رهایی باد

این فرمان من است، این واژه وصیت من است

او که آدمی را از ماوای خویش براند،

 خود نیز از خواب خوش رانده خواهد شد

تا هست هوادار دانایی وتندرستی باشید من چنین پنداشته ،

 چنین گفته ، وچنین خواسته‌ام

بخشی از منشور پارسوماش از کوروش

 

 

تاریخ خوبی نبود، اعصار و قرون بد،

قرن بدی بود، سالهای خوبی نبود، ماه ها و هفته های تلخی بودند،

حتی روزهای خوبی نیستند، روزهای بی لبخند و آرامش،

بی هیچ قصه ای حتی...

آه! لبخندهای بی دوام...

چگونه سال ها و ماه ها و هفته ها می آیند و می روند بی آنکه آرزویی را

به چشم ببینی؟...

سالی را به یاد نیاوری که تمامش را خندیده باشی؟...

و حافظه ات را بکاوی ، شاید روزگاری دور ، شاید،

از صبح که چشمانت را گشوده ای لبخند زده باشی، تمام روز احساس شادمانی

رهایت نکرده باشد و شب که برای خواب آماده می شوی

با لبخندی که نشان دهد روزی که گذشت چقدر آرام بود، چقدر شاد بود و

امیدت به صبحی و روزی شبیه دیروز، گذشته باشد...

روزهای خوبی نیستند وقتی به پشت سرت نگاه می کنی،

به این مسیر طولانی که گز کرده ای،

به خستگی پاهایت هم که فکر نکنی ، به غم هنوز نرسیدن و این بیابان رو به رو

هم که فکر نکنی،

یاد روزهایی که گذشتند و تجربه هزار فراق و هزار رنج،

اشکهای بی وقفه ات، چشمان شبانه روز خیست،

غم مردم زمانه ات، حسرت آزادی و لبخندهای کوتاهت قلبت را می آزارد...

به اینجا رسیده ای ، وحشت تا اینجا چگونه رسیدن و چه دیدن را چطور پنهان می کنی؟

هراس از ادامه مسیر و باید تا کجا رفتن را، هراس هزار روز شبیه روزهای گذشته و

شاید بدتر را،

اینهمه گیجی و ندانستن و گنگی، اینهمه هراس و آرزوهای هنوز ندیده را،

نا امیدی هایت را و خستگی راه را چگونه پنهان می کنی؟

چگونه راه را هموار می کنی؟

این تن نحیف و این حجم کوچک انسانی مگر چقدر ظرفیت دارد؟...

پس بیا بیشتر بخندیم و حافظه امان را از خاطرات خنده بیشتر پر کنیم...

بیا بیشتر زندگی کنیم...

بیا جز اینهایی که گفتم برای نسلهای آینده مان چیزی برای تعریف کردن داشته باشیم...

بیا روزهای آینده را روزهای بهتری کنیم تا شاید خودمان هم یادمان برود

کجا و در چه روزگاری زندگی می کردیم و چه دردهایی داشتیم،

شاید یادمان برود چه دیدیم و شنیدیم...

بیا بیشتر بخندیم ...

 

 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود

ای وای از این بیابان، این راه بی نهایت...

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای به درآی، ای کوکب هدایت...

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
کودکی ها...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤
 

 

 

 

میزی برای کار،کاری برای تخت، تختی برای خواب،

خوابی برای جان، جانی برای مرگ،

مرگی برای یاد، یادی برای سنگ...

این بود زندگی؟؟!!

 

ما چرا می بینیم؟ ما چرا می فهمیم؟ ما چرا می پرسیم؟...

( حسین پناهی )

 

..........

دلم برای صورت و نگاه شیطنت آمیزت، اینکه به نام کوچک بخوانمت و به نام کوچک بخوانیم ، عجیب تنگ شده است...

........

 

اصلا دلم برای همه چیز تنگ شده است!

برای خودم و روزهای خوبی که گویا به چشم برهم زدنی ، تمام شدند و رفتند...

برای غمهایی که اینک خنده ام را برمی انگیزد،

برای کودکیها و خانه مادربزرگ و استخری که چمنهای مربعی سبز شده کنار موزائیکهایش

تعجب مرا بر می انگیخت!

برای خنده ه که زیور زندگی ما بود....

برای دغدغه هایم که کفش تق تقی بود!! و دامن پف دار!! و زندگی که بدون این دو ، ناممکن می نمود!

برای همه آنچه که انجامش امروز ناممکن است...

برای جهان کوچکی که همه اش سادگی بود و راستگویی!

برای آنکه هرچه را که می گویند نگو ، بگویی و خودت ندانی که چه کرده ای!

برای اشک که به سادگی می ریخت و به سادگی به خنده بدل می شد،

کافی بود که به نام کوچک بخوانندم و کسی آغوشش را به سویم بگشاید،

به رسم کلام بزرگترها با کودکان ، کلامی بگوید و ... همین!

برای آنکه به افکار کودکانه ام بخندند وقتی که باقی یک اسکناس چند سکه شده بود و درک اینکه یک پول دادم و چندتا گرفتم سخت بود! و اصرار من که باید پول اضافه را برگرداند! و خنده دیگران...

آه! کودکیها... کودکیها...

ا.آ

 

-          کجاها رفته بودی؟میخونه یا معبد؟

-          رنج ما قوی تر از مشروبه! رفته بودم توی ناممکن!

من می خواستم برگردم به کودکی! اما مقدورم نشد! باید مقدورم بشه!

من می خوام برگردم به کودکی! پشت سوال!

من باید برگردم به کودکی تا تو قبرستون ده، غش غش ریسه برم

به سگ از شدت ذوق سنگ کوچیک بزنم،

وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم،

من باید برگردم تا تو باغ خودمون انار دزدی بخورم!

تا به بابام بگم، باشه باشه، نمی خواد کولم کنی، گندما رو تو ببر من خودم دنبالت می یام،

قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ، دنبال مارمولکها نرم تا اونور ده...

من باید برگردم به کودکی...

آخه تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده...

من باید برگردم تا به مادرم بگم، من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم... من بودم...

من باید برگردم به کودکی...

کمکم کن نازی...

(حسین پناهی)

 

افسوس که کودکان دوام محدود شاد بودنهاشان را باور نمی کنند...(نادر ابراهیمی)


 
comment نظرات ()
 
 
غربت!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢
 

 

من سالهای سال مُردم،

تا آنکه یک دم زندگی کردم،

تو می توانی یک ذره، یک مثفال،

مثل من بمیری؟...

(قیصر امین پور)

 

 

به خانواده  بی نظیری که همیشه داشتم و ... نداشتم...

به اشکهای دایی ام در فرودگاه که یادش هنوز خنجری ست به قلبم...

به گریه که نه، به ضجه های مشترک من و خاله ام! در آن صبح بی رحم بهاری که صدایش هنوز درگوشم        می پیچد...

به 8760 روز جدایی!

و به جدایی! به پاس اینهمه...

 

گوشه اتاقم می نشینم،بین تخت و کمد، زانوهایم را بغل می کنم  و به بغضم مجال گریه شدن نمی دهم...

کز می کنم و به تنهایی هایم فکر می کنم،

به تولدم فکر می کنم وقتی که خانواده، خانواده بود... چه حیف که چیزی به یاد نمی آورم!

و از کودکی ام جز تصویری گنگ از باغ دایی احمد ، التماسهای گریه آلودم برای اندکی بیشتر ماندن شوهرخاله، بمب و وحشت و نیمه شبهای سردش با مهربانیهای خاله ام چیزی به یاد ندارم... هیچ چیز...

من دختر کوچکی بودم با موهای لخت خرمایی رنگ... و آنها هم جز همین ،چه چیز را از کودکیهای من به یاد می آورند؟... هیچ چیز...

 

تمام کودکی ام ترس بود و تنهایی... نیمه تنهایی ام، که 10 سال پیش کامل شد! و تنهایی، تنهایی بزرگ فرا رسید...

چقدر حسرت خانواده ای که داشتم و نبودند با من و تنهایی هایم بزرگ شد...

بیست و چند  16 شهریور آمد و رفت و ... تنهایی سال به سال با من بزرگ تر شد...

 

چقدر به با هم بودنهاشان غبطه خوردم... به همراهی هایشان...به گوشهای شنوایی که داشتند و دستهای یاری رساننده ای که از من دریغ شد... من نگفتم، شنیده نشدم و دستی مرا از سقوط نجات نداد... من بارها سقوط کردم، شکستم ، ریختم و ... کسی نبود!

 

من ده ها خاله  و دایی و پسرخاله و دختر دایی پیدا کردم و به این نامها خطابشان کردم... من خودم بهترینشان را داشتم و اما مثل بچه های پرورشگاه همه دنیا فامیلم بودند!

گل بودند، اما سوسن نبودند... ستوده بودند اما حمید نبودند...  قوی و اصیل بودند،ایرانی، اما بردیا نبودند...بزرگ بودند ولی امیر نبودند...

هیچکس وقتی که بیمار بودم، بر بالین من بیدار نبود... غمگین بودم اما دستی به شانه ام نخورد، همه حجم اندامم اشک بود و آغوشی نبود... به جای اینهمه ، حسرت بود و حسرت و حسرت...

 

هربار این راه طولانی را پیمودم تا نام هم را بدانیم! و تفاوت را ببینیم! خانواده ای از دو کره!

چه سخت می نمود سخت گفتن با هم خونانی که هم زبانند و حرفت را نمی فهمند...

راه را می پیمودم تا بجه هایی را ببینم که رویای هم بازی بودن با آنها را به گور نبرم... تا خانواده توهمی نباشد...

و عشق را لمس کنم...عشق!

 

تنهایی بار سنگینی بود برای شانه های نوجوانی من...برای روزهای جوانی من...

انصاف نبود باری که سزاوار همه ما بود ، تنها سهم شانه های من شود...

 

زانوهایم را بیشتر جمع می کنم و به تلفن نگاه می کنم! همه سهم من 12 شماره بود...و قبض های تلفن!

 

من از لحظه های تولد، از تمام شادیها ، حتی از تماشای آنها که دوستشان داشتم ، حتی از تماشایشان، در لباس با شکوه پیوندهاشان محروم ماندم... از تمام خنده هاشان و اشکهای معصومشان...من از همه چیز جا ماندم!

نه شانه ای برای گریستنشان شدم و نه همراهی برای خنده هاشان...

من دردهای تن مهربان و معصوم مادرم را با کسی قسمت نکردم، در آن بهار وحشتناک و غمگین،

ما دردهایش را پنهان کردیم... من گریه های شبانه ام را با کسی قسمت نکردم،

آن زمان که بیمارستان و وحشت صندلی چرخ دار کابوسم بود و ما خدا را هزاران بار قسم دادیم،

ما مادر را دوباره گرفتیم، خودش و دست و پایش را، ولی کابوس تمام نشد ،  

من دردهای تن مهربان و معصوم مادرم را با کسی قسمت نکردم،

من گریه های شبانه ام را با کسی قسمت نکردم، 

من دردهای تن مهربان و معصوم مادرم را با کسی قسمت نکردم،

      و دردهای روحش را،

      وقتی پدر آنسوی در میان ماندن و رفتن بود و او تنهای تنها بود،

وقتهایی که درست مثل حالای من زانوهایش را بغل می کرد و به هزاران عکس خیره می شد ،

 ساعتها در این جعبه جادو و از لابه لای صدها فیلم و سی دی به دنبال معجزه ای، جادویی، می گشت،

دلتنگی قلبش را می فشرد ، معصومانه از گونه هایش مروارید اشکهایش می چکید

 و من می دیدم و قلبم می سوخت را با کسی قسمت نکردم، 

من گریه های شبانه ام را با کسی قسمت نکردم، 

من دردهای تن مهربان و معصوم مادرم را با کسی قسمت نکردم،

من و پدرم، فریادهای سزاوارمان بر سر پرستاران را با کسی قسمت نکردیم، تنها و هراسان بودیم،

      من غم دوری برادرم را، آن زمان که همه  وجودم حضور او را می خواست را،

 آن زمان که دستی یاری دهنده می خواستم را، با کسی قسمت نکردم،

 من نه پیروزیهایم را کسی به استقبال آمد و نه شکستهایم را کسی مرهمی بود...

تنهایی تمام سهم من بود و ... تلفن...

 

گوشه اتاقم نشسته ام،بین تخت و کمد، زانوهایم را بغل کرده ام  و به بغضم مجال گریه شدن می دهم...

 

و اینهمه را مقصر کیست؟!

آنها که مسبب این دوری ها شدند؟، آنها که مسبب بی خبری ها شدند؟ ،

و سرزمینی ساختند که همه اش حصار است و انزوا و وحشت؟

و هزاران نفر ، غریبانه در غربت حتی در سوگ عزیزانشان شرکت نکردند، پدرها و مادرانشان دور از آنها رفتند و به خاک سپرده شدند، نه حتی مزاری برای گریستن داشتند،

نبودند و هرگز نه در شادی تولدی سهیم بودند ؟

 آنها که مسبب چمدانهای خالی و فرار شدند مقصرند؟...

آنها که سبب شدند فرزندان همین خانه ، غربیه با خاک و خانه شوند؟ شبهای سرد زمستانها، در اردوگاه های سراسر تحقیر بخوابند و بیدار شوند؟ کر و لالی، زبان ایما و اشاره، وحشت، حتی از سایه خود،گرسنگی  و تنهایی و غربت را با سلولهای وجودشان احساس کنند؟

مثل فراریان و مجرمان به جرمهای سنگین، در کمال بی گناهی، تنها در جستجوی آزادی،روی زمین بخزند ، کس دیگری شوند،

تا از مرزهای سرزمین مادری، که مادری مهربان بود،اما دایه های بدی برگزیده بود، بگریزند، رو به آینده ای مجهول، سخت و نامعلوم؟

چه راه دشواری را با چقدر وحشت سپری کردند؟ چقدر تنها بودند و غریب...

و اکنون صاحب فرزندانی شدند گیج و گنگ میان دو هویت، فرزندانی که کلامی ندارند که با آنها بگویند،

      فارسی که شِکَر است را به تلخی حرف می زنند، از رنگ پوست و موی خود خجالت می کشند و اسباب تحقیر        

     دیگران می شوند، ملیتی که ننگی است برای بیشترشان،فرزندانی که عشق ایرانی را نمی فهمند، میهمانیها صحنه 

     شکنجه شان است و  ترک کردن، ساده ،

چه کسی می داند...چه بر آنها گذشته است؟ حتی اگر اکنون نامشان بر بلندترین مرتبه هاست...

      آنها که سب شدند مقصرند؟

     

یا آنها که از قدم گذشتن به خاکشان، به سرزمین مادری، که اکنون مادری ست پشیمان و فرسوده که به قدمهای تک تک آنها که باز می گردند نیازمند است، و خانه پدری وحشت دارند؟

 

من اما بی گناه بودم...

 

      (المیرا آقازاده)

 

 

 

کجای این زمین خدایا جای موندنه / از این سر دنیا تا اون سر غربت منه
یکی اون ور دنیا نشسته بالا / بی خبر از شب من و تو اینجا
سنگ میزنه به پای لنگ غربت / فکر میکنه که من و تو مست عشرت
صبح تا غروب لب دریا نشستیم / بی خبر ازغم زندگی هستیم
حالا فکر میکنه همه بی رگ و ریشه / بی غم و عاریم غصه نداریم وطن نداریم
صبح تا غروب همه خواب توی خونه/ مشغله جز چمن زدن نداریم
فکر میکنه ما یه مشت عروسک
لخت و بی لچک
حالا خونه نداریم، وفا نداریم
خدا شکستیم، حیا نداریم

کجای این زمین خدایا جای موندنه / از این سر دنیا تا اون سر غربت منه
حالا بگو بازم بگو
بی رگ و ریشه بی غم و عاریم غصه نداریم
حالا بگو بازم بگو
وطن نداریم خونه نداریم وفا نداریم
حالا بگو بازم بگو
از اون ور دنیا بگو من اینجا
صبح تا غروب لب دریا نشستم
حالا بگو بازم بگو
از اون ور دنیا بگو من اینجا
بی خبر از غم زندگی هستم
(زویا زاکاریان)

 


 
comment نظرات ()
 
 
هرجا که او هست، بهشت است...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
 

 

 

به مادرم که هر بار پیش ما نیست هرچقدر به گلهای خانه می رسیم، بازهم زرد می شوند و می خشکند...و آن سوی آبها را سرسبزی و تازگی فرا می گیرد...

 

 

پله ها را سریع طی می کنم و در را باز می کنم،

نه عطر خوش دستپخت بی نظیرت از آشپزخانه می آید نه عطر بی نظیر پیراهنت در خانه جاری ست...

کیفم را که خسته، به گوشه ای پرت می کنم یادم می آید که روزمره گی  و روزمرگی از یادم برده بود که نیستی...

می نشینم و به برق نگاهت فکر می کنم، به بغضهای غریبانه ات و

شیطنت ناب رفتارت...

دستمالی بر می دارم و غبار از چهره خانه پاک می کنم،

نه این غبار غمگین پاک نمی شود، نه عطر غذایی که پخته ام عطر است، نه شیطنتهای کودکانه ام دریچه ای ست به شادی حقیقی خانه، نه این رنگ مرگ پاک شدنی ست...

خانه با ما غریبه می شود وقنی که نیستی یا ما با خانه غریبه ایم؟

چگونه همه چیز و هرچه در خانه است گویی در قهری طولانی به سر می برند و با کینه به ما نگاه می کنند؟

چگونه است که آب دادن دقیق به گلها و نوای موسیقی بتهوون نیز مانع خشکیدن آنها نیست؟

چگونه عطر نفسهایت اکسیر زندگی ست که با نبودنت همه چیز می میرد؟

اصلا انگار وقتی که نیستی و صدای قدمهایت نمی آید و پا بر زمین خانه نمی گذاری،

در این جهنم تابستانی،

بهشت از خانه ما رخت بر می بندد...

ا.آ

 

ای کاروان،آهسته ران! کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم، با دل ستانم می رود...

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود...

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود...

"سعدی"

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
اون روزا ما دلی داشتیم...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳٠
 

 

دلتنگی های  آدمی را باد به ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار ازسخنان نا گفته است...

از حرکات نا کرده ، اعتراف به عشقهای نهان،و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من!

 

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود

برای تو و  خویش

روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد که از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم

 (مارگوت بیگل/ ترجمه احمد شاملو)


 
comment نظرات ()