بی من نشو!

 
حرف هایی که نباید زد...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۳
 

 

این زمونه سازگار نیست ، برو...

به این عشقا اعتبار نیست، برو...

نمون اینجا، برو...

 

من همیشه فکر کردم گفتگو راه حل مسایل مختلفه ... اینکه من و تو بشینیم و حرف بزنیم، تو به درد دلهای من و بهونه گیریام گوش بدی و بعدش بگی عزیزم می فهمم باشه چشم بیشتر دقت میکنم.. ولی خب این کار سخت از عهده خیلیا از جمله تو برنمیاد!  گاهی یه حق باتو هست می تونه معجزه کنه اما امان از غرور... می دونی غرور تا وقتی خوبه که از آدما یه مرد یا یه زن واقعی و قوی بسازه نه اینکه اسباب رنجش دیگران بشه این اسمش غرور کاذبه یا حتی اصلا غرور نیست... به چی باید مغرور بود؟؟؟؟ وقتی خودتو بگردی می بینی چیزی برای مغرور بودن نیست! اصالت همیشه با انسان بودنه! 

خب اساسا آدما یه جایی از زندگی می فهمن دیگه وقتشه عوض شن... سرد شن، رد شن و فکر کنن اره راست می گه! ناراحت شو! مهم نیست! ...

ولی هنوز شک ندارم که اگه کسی عشق خالصانه بی چشمداشت کسی رو از دست بده تو زندگیش بدجور باخته... چون دور و برشون پر می شه از عشقای بی سر و ته و بی اعتبار...

 

بهت قول می دم سخت نیست

لااقل برای تو ، راحت باش 

دورم از تو و  دنیای تو...

از عشق هرچیزی که می شناسمو از من گرفتی

تو ، تو باقی مونده احساسمو از من گرفتی و

می خوای من باشی و یادت بره مایی وجود داره

خودت آماده رفتنی و ترست نمی ذاره...

اصلا نترس راحت برو بی من

هیجکی به جز تو منو یادش نیست

فکر کردی کی از من خبر داره؟

راحت برو هیچکی حواسش نیست...

 

از عشق هرچیزی که می شناسمو از من گرفتی 

تو باقی مونده احساسمو از من گرفتی...


 
comment نظرات ()
 
 
حال بد
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٤
 

 

قبل از تو دوست داشتم خودم رو اهل خودآزاری نبودم

این سرفه ها رو از تو دارم قبل از تو سیگاری نبودم

جامو توی قلبت نگه دار حتی اگه پیشم نباشی

من شرط می بندم از اینم دیوونه تر می شم نباشی...

باعث و بانی تمام این شبای من تویی

عشق تو پابندم کرد...

آخرش اما چی شد؟ عشق تو بازنده م کرد...

......

نمی دونم آدما واقعا قدر کارایی که براشون می کنی می دونن یا نه؟ اندازه گذشتت و دل دریاییتو ؟ حاضرن جای تو باشن؟ خودشونو جای تو بذارن؟ بدونن چقدر می تونی خوددار و آروم باشی وقتی از درون مثل آتشفشانی؟ نمی دونم... ولی من بازم همینو انتخاب می کنم... انسان بودن و قلب داشتنو... راستی یادته گفتم آدمیزاد همه اعتبارش به همین قلبشه؟ کاش جور دیگه ای بهت اثبات می شد...

کاش می دونستی چقدر حالم بده...

راستی کی و کجا تقدیر من با رنج کشیدن گره خورده؟ حالاهم باید توجایی نفس بکشم و کار کنم که تو یه بار توش منو کشتی... یعنی هیچوقت هیچکی نمیخواد یه طلای المپیک صبوری بهم بده؟!

....

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز 

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی...


 
comment نظرات ()
 
 
داش آکل
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٥
 

 

من آیه های دفترت بودم. عمری خدا ، پیغمبرت بودم!

حالا مرا ناچیز می بینی؟! دیوانگان را ریز میبینی؟!

(علیرضا آذر)

 

ما ادمهای عجیبی هستیم.. مردمی که قصه های عاشقانه و شعرهای عاشقانه دوست دارند اما عشق را نه!  شنیدن حرفهای عاشقانه آری، گفتنش نه! صداقت و راستی میخواهند اما در مرام خودشان نیست... مردمی که فقط خوب حرف می زنند آن زمان که قرار است از تو چیزی طلب کنند...

 

این روزا برزخیم ، خیلی خرابم داش آکل!

یه چیزیایی می بینم انگاری خوابم داش آکل...

 


 
comment نظرات ()
 
 
ساده بگویم
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱
 

 

ساده بگویم:

دلم برایت تنگ شده است

و همین ساده ی کوتاه ، امان مرا بریده است ...

زندگی گاه چه ساده، سخت می شود...


 
comment نظرات ()
 
 
عشق یعنی...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۳
 

 

تو دلم نقل یه حرفایی هست

که بگم میری ،نگم میمیرم

بعضی ها بدجوری عاشق میشن

عشق یعنی تو بمون ،من میرم...

 

...........

عشق همین است که نگاهت میکنم و لبخند می زنی...

همین است که حرف می زنم و بغض می کنی، بی تو خوب نیستم و بی من لبخند جول و پلاسش را جمع می کند و می رود... عشق همین است! باور کن... ساده است! مثل خوردن یک لیوان آب سرد... بیا عاشقانه زندگی کنیم، تو هرگز نگو که دوستم داری من هم قول می دم که اعتراض نکنم... اصلا هر چه تو بگویی باشد، باشد... من لال می شوم! فقط بمان! که عشق در این روزگار جنگ و خونریزی چیز کمی نیست... بمان تا بمانم و عشق جان دوباره بگیرد و لبخندهای عاشقانه بازگردند...

...........

همه چی خوبه فقط دلتنگم

آخه هیچی مثل دلتنگی نیست...


 
comment نظرات ()
 
 
نارفیق...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٦
 

 

قد هزارتا پنجره تنهایی آواز می خونم

دارم با کی حرف می زنم؟ نمی دونم ! نمی دونم

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره

کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره...

طلوع من ! طلوع من! 

وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه!!!

حالا که دلتنگی داره ، رفیق تنهاییم می شه

کوچه ها نا رفیق شدن ،

حالا که می خوام شب و روز به همدیگه دروغ بگن، 

ساعتها هم دقیق شدن...

طلوع من! وقتی غروب پر بزنه ، موقع رفتن منه....

 

...

بالاخره نوبت رفتن من شد! یا رفتن تو؟؟

مگه فرقی هم می کنه؟ رفتن ، رفتنه! مهم نیست کی بره ...

تنهایی سهم هر دو نفره ...

هی از خودم می پرسم مگه چی خواسته بودم؟؟؟ مگه چقدر سخت بود؟

مگه ؟ اگه؟ چی ؟ کی ؟ 

انگار از یه خواب هزار ساله بیدار شدم! خالیِ خالی...

.......

دلتنگیهایم شبها اشک می شوند و سهم بالشم می شوند! 

راه دیگری نیست ، سالهاست من و این نقاب دخترکی شادمان به هم عادت کرده ایم ، شبها ارام به اطراف نگاه می کنم و زمین می گذارمش و تنهاییم را با تختخواب قسمت می کنم... سالهاست در اینه ندیدمش! می ترسم! سالها گریستن و اندوه چه بر سر زیباییهایش آورده ؟ سالهاست حقیقتا در اینه ننگریسته ام، بی نقاب ...

تو به صورتم نگاه می کنی و لبخند می زنی! من هم لبخند می زنم! من هرگز بی نقابم جایی نرفته ام! تو لبخند میزنی و نمی دانی پشت لبخندهای من ، اندوه است! من بلند تر می خندم ، تو نمی دانی پشت خنده های من چه صدای هق هق بلندی برپاست... تو نمی فهمی! همیشه می گفتی که نمی فهمی! تنها صدایم بی نقاب است ، صدایی که از حجم بی اندازه بغض ان یکشنبه تلخ هنوز گرفته است! از صدای هق هق بلند بلندی که تمام اتوبان صدر را با من به گریه انداخت... تو اما ندیدی!  چرا که من هرگز بی نقاب نبوده ام! نخواهی دید!

امروز اما برای اولین بار تصمیم گرفتم دست از آزار خودم بردارم و کنار تو نباشم... امروز تصمصم گرفتم کنار تو نباشم و نقاب نداشته باشم ، نقاب هم آخر قدرتش حدی خواهد داشت...

راستی آبی چقدر به سردیهایت می آمد ! 

پشت خنده های تو هم حرفی بود؟ ...

 

ساده انگارانه هنوز می پندارم که حرفی هست! .... 

باید بروم ! شب است! باید نقاب را بردارم...

فردا باز باید به تو لبخند بزنم! تمام قلبم می خواهد کنار تو باشم و تمام وجودم می گوید بگو : نه ! یکبار هم که شده رای به آزار خودت نده! 

باید بروم! بالشم خشک مانده، منتظر است...

 


 
comment نظرات ()
 
 
گر بگویم...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸
 

 

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی

من چه کردم کاین چنین ، بی اعتبارم می کنی

روزگاری آنچه با من کرد ، استغنای تو

گر بگویم گریه ها ، بر روزگارم می کنی...

(شهریار)

 

خسته ام ، متنفرم از تسلیم شدن... کاش می تونستم زمانو به عقب برگردونم، کاش می تونستم یه جور دیگه ای باشم ، ولی نمیدونم دقیقا چه جوری خوبه!

مدتیه که همیشه معادلاتم غلط از آن در میاد...

نگرانم! خیلی وقته که نگرانم... نگرانم که ایمانمو به عشق از دست بدم به اینکه عشق راهگشاست و جوابگوی همه سوالهاست... عشق همیشه تو کار خودش مونده! نکنه همه عمر اشتباه می کردم که فکر می کردم عشق راه حل همه چیزه ؟

هرچقدر بیشتر فدا می شم ، کمتر درک می شم... احساس تفاوت آزارم می ده، یعنی همه عمر عاشقی اشتباه بوده؟ 

حالا باید چکار کرد؟ وقتی من بلد نیستم جور دیگه ای زندگی کنم... کاش می تونستم تیکه تیکه های وجودم رو از اینطرف و اونطرف جمع کنم و برگردم به دختری که 25 ساله بود و زمین خوردگی و تسلیم در نهادش نبود... 

ا.آ

................

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران

ساده دل من، که قسم های تو باور کردم...

به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود

زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم

(شهریار)


 
comment نظرات ()
 
 
تکرار و تکرار...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٤
 

 

فکر می کنم توی یک آسنسور که راهی به بیرون نداره گیر کردم و مدام تکرار می شم ، از 1 به 15 از 15 به 22 از 22 به 25 از 25 به 28 ، به 30 و دوباره به 10 ، 1 ، 15 ، 26، 18، 27 ....

چه خبر شده؟ چرا محکوم به تکرار گذشته شدم؟؟؟ من که عاشق جلو رفتن بودم... وقتی به نوشته های همین خانه نگاه می کنم انگار که قصه ها مدام تکرار هم هستند... سردرد ؛ تنهایی ، خیانت، گریه ، مرگ، اندوه، تولد، شادی ، عشق، سردرد ، تنهایی ، مرگ، تولد، عشق،تلاش ، تلاش،  تنهایی ، بی جوابی ، عشق ، درد ، شادی ، سکوت ، تحمل ، سازش ، بی جوابی ، بی جوابی ، سکوت ... مرگ... آیا برای تولدی دوباره جانی، انگیزه ای هست هنوز؟؟؟

همیشه تو زندگیم از تسلیم شدن متنفر بودمم.. آدمها گاهی راهی نمی ذارن جز اینکه تسلیم بشی... می ترسم تسلیم بشم...

 

سردمه،  مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم...

کمکم کن نازی!

(حسین پناهی )


 
comment نظرات ()
 
 
لعنت
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۸
 

 

و سر درد می کنم به سر دردهای مرموزت...

(سید مهدی موسوی)

 

این سردردهای لعنتی ام ، این سردردهای لعنتی ات...

سرم درد می کند ، مثل گلویم! لعنت به این بغضهای من و این صبوری ها

سرت درد می کند ، مثل همیشه! لعنت به دستهای من که نوازشت می کند،

که  آرزوی نوازشت را به گور خواهم برد...

لعنت به این جهان که همه چیزش لعنتی است...


 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٤
 

 

خسته م... انگار کوه کندم...

می ترسم! تو داری منو می ترسونی... دلم برای اون آدمی که بودی خیلی تنگ شده...

انگار همیشه وقتی داری با سرعت زیاد می دویی ، به شدت میخوری تو یه دیوار بتونی... من با سرعت خوردم تو دیوار، اما دارم دیوارو خراب می کنم، خودم زخمامو می بندم و آماده می شم بقیه راهو بدوم .. ولی اون دور دستها چند تا دیگه از این دیوارا هست... می ترسم...

کمکم می کنی ، نه؟ ...

دارم ساکت می شم... مثل آدمی که تحلیل می ره... صدا و شور و حالم، عشق و امیدواریم و رویاهام... می ترسم دیر بشه... خیلی بهت گفتم، خیلی ازت خواستم ... ولی... دارم ساکت می شم...


 
comment نظرات ()
 
 
دل تنگ
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
 

 

دلم برایت تنگ شده است...

زیباست وقتی که عشق را به سادگی با فارسی که شِکَر است شیرین می کنیم و بر زبان می آوریم... 

بیا ساده حرف بزنیم ...

بیا عاشقانه زندگی کنیم و عاشقانه جهان را وداع گوییم ... ما ترجمان دیگری از عشق باشیم...

المیرا آقازاده


 
comment نظرات ()
 
 
تو باشی...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٤
 

 

اصلا همه دنیا روی برگردانند از دلم ، اصلا همه جهان سنگ باشد و من شیشه، 

فکر کن که رسالت همه آدمها، مثل تا امروزم، رنجاندن من باشد،

فکر کن که همه عمر نشسته باشم و بودنم را گریسته باشم،

تو باشی،

همه اش هیچ است! 

تو، وقتی به نام  ، مرا می خوانی ،

گویی من و تو تنها ساکن بهشت هستیم و هیچکس را یارای گسستن ما نیست،

نه سیب و نه گندم و نه هیچ قانون و نفرینی...

تو باشی،

جهان سراسر شادمانی و بهار است...

تو باشی...

من از روز آمدن تو زیستن دوباره آغاز کرده ام، گذشته ام همه اش هیچ است...


 
comment نظرات ()
 
 
بازگشت...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
 

 

این وبلاگ همیشه و هنوز خانه من بوده است... چقدر دلم برای  اینجا تنگ شده بود... سعی می کنم از این به بعد بیشتر بنویسم اینجا...


 
comment نظرات ()
 
 
آینه...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤
 

 

به آینه نگاه می کنم، پیرزنی ست در آن که حسرت سالیانی  در چین چین صورتش پنهان است ... 

و اتاقش پر از تصاویر روزهای گذشته است...

آن روزها همیشه لبخند به لب داشت، این روزها غمگین است...

شناسنامه اش را رو به رویش می گیرد ، در آینه به خودش نگاه می کند ، شناسنامه اش می گوید بیست و هفت سال و آینه زنی هزاران ساله را نشان می دهد...

ا.آ


 
comment نظرات ()
 
 
...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠
 

 

ای عشق همه بهانه از توست...

 

سکوت کردم! مدتیه که سکوت کردم... نمی دونم خوبه یا بد...

منتظرم تا این روزها بگذرن ...

این روزهای...


 
comment نظرات ()
 
 
24 بهمنی که خودش را به خاطر مرگ فروغ نبخشید...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
 

دلم برای اینجا تنگ شده بود ...

برای اولین بار 7 بهمن ماه چیزی ننوشتم... نه اینکه نخواستم یا فراموش کردم اما خواستم این روتین همیشه رو بشکنم!!!

آرشیو این وبلاگ پر از خاطره است برای من...چه خوبه که جایی هست که خاطراتو میشه به اشتراک گذاشت...

 

به مناسبت مرگ فروغ عزیز:

 

من در میان توده ی سازنده ای قدم به عرصه ی هستی نهاده ام

که گرچه نان ندارد، اما به جای آن،

میدان دید باز وسیعی دارد

که مرزهای جغرافیاییش از جانب شمال،

به میدان پر طراوت و سبز تیر و از جنوب، به میدان باستانی اعدام، و در مناطق پر ازدحام،

به میدان توپخانه رسیده ست...

فاتح شدم،بله فاتح شدم!

پس زنده باد 678صادره از بخش 5 ساکن تهران!

که در پناه پشتکار و اراده،به آنچنان مقام رفیعی رسیده ست،که در چارچوب پنجره ای،

در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست،

و افتخار این را دارد که می تواند از همان دریچه- نه از راه پلکان-

خود را دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

و آخرین وصیتش این است که

در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه،حضرت استاد آبراهام صهبا

مرثیه ای به قافیه ی کشک در رثای حیاتش رقم زند!


 
comment نظرات ()
 
 
سفر...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩
 

 

هر کی می خواد با کلاشی/سر کلاس نقاشی

پیرهن گلدار نکشیم/ خاطره یار نکشیم

درخت سرباز نکشیم/ بدتر از اون ساز نکشیم

باید بدونه عاقبت، دو بال پرواز می کشیم

درای این مدرسه رو رنگی و دلباز می کشیم

رو کاغذای بی صدا/ ساز می کشیم، ساز می کشیم...

 

چند وقته همه ش این ترانه رو زمزمه می کنم...

شاید دلم هوای سازمو کرده باشه، یا شاید سازم هوای منو...

شاید دلم می خواد هوای اینجارو ، چمدون چمدون بفرستم اونجا... جایی که کسی نمی دونه، ولی دلتنگشم... با همه ی درداش...

و بعد این ترانه یادم می یاد:

حالا از اونور دنیا، بگو من اینجا ، صبح تا غروب لب دریا نشستم

حالا بگو،بازم بگو

بی رگ و ریشه، بی غم و عاریم

 حالا خونه نداریم، وطن نداریم...

 

....

یه دوستی نوشته بود:

جوون نباید غصه داشته باشه...

یه شاعری می گه اونیکه غصه نداشته باشه ادم نمی شه...

اما غصه یه بخشی از آدماس...

چقدر از شادیهای ما قابل تعریف کردند؟ اما غصه ها رو همه می فهمن...

تو تنهایی و غصه س که دلت می خمواد کسی باشه که بشنوه...

اما

تو شهری که، سرزمینی که با غصه عجینه، از غصه نگفتن آسون نیست...

به این می گن روانشناسی حقیقت!! نه مثبت اندیشی بی پایه و اساس...

زندگی چند بعد داره که یکیش هم غصه اس...

بعضی ها از بعد شادش می نویسن... بعضی ها نه...

این به معنی نفی وجود ابعاد دیگه در من نیست...

من عصه دار می شم، چون می بینم، می شنوم و حس می کنم...

چون به احساس اهمیت می دم...

چون احساس خیلی شکننده س...

غم و شادی یه لحظه اس...

کی می دونه شاید من همیشه تو لحظه غم دست به قلم شده باشم، کی می تونه

بگه من غمگینم همیشه؟...

این یعنی ما هنوز تو جایی زندگی می کنیم که نمی تونیم خوب ببینیم و تحلیل کنیم...

...........

 

اگه غلط تایپی هست تقصیر من نیست! تقصیر کیبوردیه که باید حروف فارسیو توش حدس زد...!

....

شاید نوشته م مثل همیشه هدفمند نبود ... فقط خواستم بگم این صفحه زنده ست و همیشه مال منه...

 


 
comment نظرات ()