توهم! (۴ ارديبهشت)
حرفي بزن ، چيزي بگو، شعري فراهم كن ، روي غزلهاي مرا كم كن…
گاهي همين كه بدانم اصلا مهم نيستم هم كافي است!…
دوباره شبيه گذشته هاي ديوانگي هايم مي شوم!
جلوي آينه مي ايستم، با خودم حرف مي زنم ،
مي خندم ، گريه مي كنم،
بعد دوباره به اينهمه گريه ام، مي خندم، مثل تو!
باخودم حرف مي زنم، خودم را مي زنم ،
خودم را مي زنم و مي خندم ، سكوت مي كنم ،
به آنچه بر اين خود بيچاره ام گذشته است مي خندم.
خودم را نگاه مي كنم ،
از نگاه خسته ام ، از اينهمه فرسودگي گريه ام مي گيرد.
گريه مي كنم و خودم را مي زنم ،آنقدر مي زنم كه گريه ام بند نيايد.
براي همه كارهاي نكرده و كرده خودم را مي زنم،
براي حرفهاي نگفته و گفته ،
براي اينهمه بغض نتركيده ، براي آدمهاي رفته، خودم را مي زنم .
بعد بي حال روي تخت مي افتم،
دستم براي آخرين ضربه هايي كه
هنوز دوست دارم به صورتم بزنم، جان ندارد، بالا نمي آيد.
بي حال روي تخت مي افتم و سكوت مي كنم،
سكوت مي كنم و به سقف نگاه مي كنم و
مثل آنوقتهايي كه نمي خواهم تو بداني،
سرم را در بالشم فرو مي كنم و گريه مي كنم ،
بلند بلند و با صدا،
با صداي بلند گريه مي كنم و نگران تمسخر هيچكس نيستم.
حالا، دلم گرفته . صاحب تمام واژه ها !
براي بيان دلگيريهايم ، براي اينهمه دلتنگي ام واژه اي بساز ، شعري بگو…
بگو دلتنگت كه مي شوم جلوي كدام آينه بايد خودم را بزنم؟!
يك بار ديگر مرا بانو صدا كن…
دلم براي بانو بودنهايم تنگ شده…
هنوز صبورم…
براي داشتنت ،
براي اينكه به سرت نزند بروي وديگرپيدا نشوي!
براي اينكه بداني تو قادري كه رفته ها را بازگرداني ، اگر كه بايد بيايند
براي اينكه بداني هنوز صبورم ، بلند مي شوم،
دست و صورتم را مي شويم، سرم را بلند مي كنم، خودم را نگاه مي كنم …
نه! هنوز صبورم انگار…
ا.آ
دلتنگت كه مي شوم دروغ نمي توانم بگويم!
دلتنگي را پنهان مي شود كرد،فراموشش كه نمي توانم بكنم!
اينهمه سالهاي خواندن اين درسهايم هنوز تلقين را به من نياموخته!
دلتنگت كه مي شوم به صداي تو پناه مي آورم ،
وقتی هميشه چراغ راهي، گم كه نمي توانم بشوم!
دلتنگت كه مي شوم ، به دادم اگر نرسي ، اينهمه شب ضجه را كجا ببرم؟
اصلا بيا ديگر دلتنگ هم نشويم! تو مي تواني؟ نمي دانم! من مي توانم!
دروغ گفتم!
و تو مي داني دروغگوي خوبي نيستم!
حتي از پشت اينهمه سيم و بي سيم و اين راه دور!
انگار دلتنگي را در صدايم مي شود ديد،
در بغضي آرام مي شود فهميد!
نه! دروغگوي خوبي نخواهم شد!!
دلتنگت كه مي شوم مي روم عروسكهاي هميشه به هم چسبيده ام را كه
يادگاري خودت بود نگاه مي كنم، به تو نمي گويم،
و فكر مي كنم از عروسكهايم هم كمترم!
دلتنگت كه مي شوم پا روي قلبم مي گذارم…
ا.آ
(براي اينهمه خبر بد كه شنيده ام و نمي گويم ، فقط دعا كنيد ، براي رفته ها طلب آمرزش و براي مريضها دعا كنيد …)
و يك ترانه خوب از يك دوست خوب كه وصف حال اين روزهاي من است!
...توهم...
خواب نارنجي بود نه سياه و نه سفيد
چشم من دريا بود كه به خوابت نرسيد
خواب نارنجي بود تو ولي انابي
روي خطي سطحي عمق عشقي آبي
با تو ترسم مي ريخت تا تو ترسم بودي
آه! تو يك بغضِ گنگ مبهم بودي
با تو از اين وحشي حادثه كم مي شد
دلهره پر مي زد شعر نم نم مي شد
با تو مي شد ، مي شد با تو، تا تو، پرواز
تو ولي وا دادي از شروع ، از آغاز
خواب نارنجي بود من چرا بيدارم؟
شكل تب بود اين شعر من توهم دارم
(ميثم يوسفي)
با ميثم يوسفي عزيزم و ترانه هايش مي توانيد اينجا بيشتر آشنا شويد:
http://meisam13.persianblog.ir/
اين پست را اينجا گذاشتم چون طی يک اشتباه اين متن با ۲۵پيام را پاک کردم!
و از صفحه مديريت واينجا پاک شد!
اين پست در ۴ ارديبهشت نوشته شده بود در وبلاگم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خنده!
رو آينه ام خط مي كشم! از اين هميشه خسته،خسته ام!
از اينهمه ســكوت بد ! از اين همه نــــگفته ، خسته ام!
از خنده هاي زوركيش! ازبغض وگريه هاش فراري ام!
واســــــه شكستنــش تو فــكر يه تصمــيم انتـــحاري ام!
آينه از من چي مي خواي؟ ديگه حرفي ندارم بزنم
مي خوام كه از اينجا برم فقط تو فكر از تو بردنم
آره! مي خوام بــهــت نشــون بـدم خنديــدن و خوب بلدم
مي خوام از پشت جيوه چشات خودم رو بهت نشون بدم
آينه بازنده تويي ! دارم مي رم كه باز خودم بشم !
رو رنگ تلخ صورتم هميشه طرح لبخند بكشــم!
روآينه ام خط مي كشم! دنبال يه طرح نوام!
دنبال عكس چشات تو چشمامم، دنبال توام!
روآينه ام خط مي كشم! ازاين هميشه خسته،خسته ام!
از اين همه ســكوت بد از اينـــهمه نگفــته خســته ام!
ا.آ
ـــــــــــــــــــــــــــــ
مي خواهم باشم! براي چشمانت! كه ستاره شبهاي تاريك من است!
براي شنيدن خنده هايت ، براي تصور آينده هاي هنوز نيامده!
آينده هايي كه هرگز نخواهند آمد و فقط در تصور ما شيرين است!
چه فرق مي كند؟ چه واقعي چه تصور!
خنده هاي توست كه دلهره هاي هميشه ام را مي ربايد!
مي ربايد و از همه حس ها آنچه به من برمي گرداني شادي و آرامش است…بخند!
به خاطر كودكاني كه امشب در هر جايي از دنيا متولد شده اند.
تو كه مي خندي ، زمين آبستن كودكاني از جنس لبخند مي شود!
كودك كه باشي به خاطر كودكان كه بخندي
به كودك بودنهاشان كه مي خندي زيبا مي شوي .
بعد بشين در گوشه اي خلوت از تنهايي هايت شعرهايم را بخوان و باورم كن.
مرا و عشقم را! آنوقت ايمان دارم كه از اين بيشتر شاعر مي شوي!
كودكي اگر كه كرده باشي
اگر كه چهار دست و پا در آفتاب روي خاكهاي حياط رفته باشي!!!!! و
به ريش دنيا خنديده باشي! و رفته باشي ،
به اينهمه قصاوت كه خنديده باشي
آنوقت حتما شاعر مي شوي!كودكي اگر كه كرده باشي…
مي خواهم بمانم ! ماندنم گران اگر كه تمام شود حتي!
دارم كودكي هايم را به ياد مي آورم!
تو كه مي خندي جهان به زيبايي لبخند حقيقي كودكيهايم مي شود…
كودكي نكرده ام، سالهاست. حالا كه مي تواني ،
حالا كه فقط تو مي تواني بخندانيم ، بخند كه دارم باز ميگردم به كودكي…
به روزهاي خنده هاي واقعي ، به روزهاي مهربانيهاي بي مهابا،
به آن روزهايي كه هنوز جدايي را نمي دانستم كه چيست…
چه اهميت دارد كه كودكي كرده باشم يا نه، چه اهميت دارد؟
تو كه باشي تو كه مي خندي دوباره كودك مي شوم… .
بخند…با من …براي من…همين!
هنوز دوستت دارم و هنوز همين براي ادامه حياتم كفايت مي كند…
ا.آ
به جبران گريستنهای پست قبلی حالا بخنديم...!!
برای خنده های شما نوشتم که از گريستن فرار کنيم!خنده هاتان را دوست دارم..
نظرات ()گريستم همه آن شب را
… گريسته بودم همه آن شب را هيچكس نفهميد...گريسته بودم همه بهار امسال را و هيچكس نفهميد
… هنوز هم خنده هاي اجباري كردن را خوب را بلدم… هنوز هم خوب بلدم همه سختيها را تنهايي به دوش بكشم… هنوز هم سكوت كردن و فراموش كردن را خوب بلدم… فكر مي كردم جاي امن گريستنم باشي!فقط فكر مي كردم!
مي تواني! مي تواني كه گريستنهاي مرا به تمسخرت بيازراي
… هرگز از گريستنهايم شرمگين نبودم!هنوز هم احساسهاي انساني دارم ، هنوز هم دنيا هرچه كرد ،
هنوز هم هرچه سنگ ها را نگاه كردم و سنگ خوردم
سنگ نشده ام
…هنوز انسانم!من گريستم ، در سكوتي تلخ،
براي اينكه تو بخندي ، هميشه پنهاني گريستم!
براي اينكه همه بخندند ، گريسته ام
… اما ياد گرفتم ديگر هرگز پيش چشمان تو نگريم…تو يادم دادي… نه! از گريستنهايم با تو نخواهم گفت… هنوز هم بلدم گريستنهايم را با بالشم تقسيم كنم و او نيز همپاي منبر تمامي دلشكستگيهايم مي گريد و مسخره ام نمي كند!
و ديوارهاي اتاقم هنوز هم دوستاني خوبند!
مي شنوند، بي آنكه محكومم كنند،
بي آنكه بپرسند،بي آنكه مرا و دستهايم را به تمسخر خويش بلرزانند و
هميشه از اينكه هنوز انسانم لبخند مي زنند
… گريستن! آري! دردي را درمان نبوده است!هرگز!من به دنبال درمان دردها نيستم
…تسكيني كافي است… آري! گريستن مسكني بي ضرر است!گريستم همه آن شب را
…هيچكس نفهميد…من گفتم،تو دانستي…ديگر نخواهي دانست!…هنوز انسانم و همين كافي است! هنوز انسانم… ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبانو را ديدم سلام بانو بودنهايم را مي رسانم!!
و مي گويم دوستش دارم هرچه كه باشد و
اگر بخواهد حسودي كند براي هميشه مي روم!
مي روم و ديگر پيدا نمي شوم!
اصلا دلم مي خواهد بروم يكجا فقط خودم باشم و خودم!
بي او حتي!
دلم براي خودم تنگ شده است
…دوباره هواي آن خود خندانم را كرده ام… خود بازيگوش و پر انرژي ام را!چپ چپ نگاه مي كني؟ غر مي زنم؟ گريه مي كنم؟ زيادي؟
باشد! يادم مي ماند كه اينها هم زياديش تمسخر دارد!
زيادي كه حساس باشي و بگريي و نگاه كني و اعتراض كني ،
مسخره ات مي كنند! اصلا زيادي كه انسان باشي ، عجيبي!
ديوانه اي! موجودي از كره اي ديگري! اين جمله ها را زياد شنيده ام!
آن روزهايي كه كنار خيابان مي نشستم و
با دختركان گلفروش خياباني حرف مي زدم،
آنروزها كه همه آدامسهاي اين فرشته كوچولوها را مي خريدم و
لباسشان را درست مي كردم و از كيفم دستمال در مي آوردم و
صورت و دستهاشان را تميز مي كردم و
تا خانه مي گريستم،
آن روزها كه همه اين فرشته كوچولوهاي چهارراه هاي مسيرمان ،
مرا مي شناختند و از چند فرسخي سلام مي دادند و
از ترس اينكه دعوايشان كنم خودشان را مرتب مي كردند و
يك شاخه گل مجاني مهمانم
مي كردند و من هميشه برايشان مي گريستم ،
آن روزها كه در سرماي زمستان روي عروسكهايم را مي انداختم و
زير سرشان بالش مي گذاشتم!،
آن روزها زياد اين جمله ها را شنيدم!
زياد مسخره ام كردند و
من ياد گرفتم انسان بودنم را از آنها و از همه مخفي كنم،
آن روزها بايد اينها را هم مي فهميدم! بايد بهتر ياد مي گرفتم!
اما هرگز از انسان بودنم نه شرمگينم نه هراسي دارم!
پنهان اگر كردم، هراسم از ديدن انسان نبودنها بوده و هست
… مسخره ام مي كنند؟!!؟!باشد! يادم مي ماند! يادم مي ماند
… اشكال من اين است كه مي خواهم دنيا و همه انسانها را اصلاح كنم!بايد خودم اصلاح مي شدم! بايد خودم اصلاح بشوم!
هنوز انسانم و خواهم بود
… هنوز هم عاشق مهرباني خالصانه اين كودكان مظلوم و معصومم،هنوز هم نفرت از آدمها را در چشمهاشان مي خوانم،
هنوز هم احساس مي كنم كه در دستان ما ،در لباسهامان ، در ماشينهاي مدل بالا،
به دنبال سهمشان هستند، از اين دستها خوششان نمي آيد،
هنوز هم مي دانم در دستان ما به دنبال حقشان هستند،
هنوز هم اين جمله ام را در خيابانها تكرار مي كنم و گريه ام مي گيرد:
اينجا ايران است، سرزمين من! سرزمين هزاران كودك خياباني
…يادم مي ماند…اما هنوز انسانم!
براي او ، براي همه كس…
چي شد بانو جان كه حرف به اينجا كشيد؟! ها! يادم آمد!
او گريستنهايم را مسخره كرده بود! يادم مي ماند…
بانو را ديدم مي پرسم كجاي كارم اشتباه بوده است؟! من كجا اشتباه كرده بودم؟!
بانو حتما مي داند!
و تو مي داني، مي داني كه اينها حقيقت من هستند…
و مهم بود كه تو بخواني عزيز، تو بداني…
بانو جان حالا ديگر بيا با هم بخنديم!
به ريش همه آنها که انسانيت را فراموش می کنند! به اينهمه غر غر من!
اصلا بيا به خودمان بخنديم! به ياد روزهای خوب...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تلخي نوشته ام را ببخشاييد.وقتي همه چيز را اينجا، با شما قسمت مي كنم ، سبك مي شوم.اما مي خواهم كه شما هم ، همه چيز را همينجا جا بگذاريد…با من بخنديد كه خنده هاتان زمانه هلاهلمان را لبريز عسل كند…حالا كه گفتم حالا كه حرف زدم ، خوب خوبم…بخنديد…نوشتم كه بماند ، نوشتم كه تقسيم بشود…قول مي دهم براي جبران اين تلخي، زودتر متن جديد بگذارم…
ا.آ
از همه دوستانی که کامنت می گذارند ممنونم..حضورتان را دوست دارم...بسيار...باشيد همواره و پياپی...
نظرات ()بانو جان! بانو !
تو چه شكلي بودي؟ تو چه شكلي هستي؟
بانو بايد شبيه تو باشم! اما نشاني نيست!
سخت است بانو!
من فقط شبيه خودمم! نمي توانم شبيه تو باشم!
اما بايد!
بايد شبيه تو باشم حتي اگر اسطوره اي خيالي باشي!
بانو جان ! بانو خانم!
ديدمت بايد سلام اينهمه سردرگمي ها و بايدها را برسانم!
بانو جان ! دلم گرفته!
بانو حرف دارم! بانو هميشه حرفهايي دارم كه نمي زنم!
واي بانو! خسته ام!
خودت را نشانم بده بانو!
بانو جان! بانو!
سكوت مي كنم هنوز
…چشمانم آب رفته است!
تو كه زبان باد و باران را بلدي،
تو كه زبان شاعرانه همه چيز را مي فهمي، تو كه شبيه شعرهايت هستي!!،
تو به باران بگو دلتنگ باران و ابرهاي باراني ام!
دلم گرفته! باران كه ببارد دلگيري ها يادم مي رود!
باران كه ببارد همه چيز را يادم مي رود، همه چيز را ، جز تو!
مي خواهم فرار كنم! از اينهمه روزمرگي!
با من حرف بزن!
مي خواهم ذهنم را از همه چيز، جز تو پاك كنم!
حرف بزن! بهانه نگير! كه من همه بهانه هايت را گرفته ام!
نپرس ،نپرس امروز را چه كرده ام!
آنوقت مجبور مي شوم حرفهاي تكراري بزنم!
من؟ من و حرفهاي تكراري و هي نمي دانم و هيچي؟!
مني كه هميشه دوست دارم در عشقم همپاي تمام تازه ها باشم!
دوست دارم در نگاه تو هميشه شكلي از تازگي باشم!
چشمانم آب رفته است!
همه مي گويند، مي خندند،مي روند، مي آيند.
اما من نيستم انگار! نه، در اين دنيا نيستم!
چه فرق مي كند! تو كه نيستي هيچ چيز فرقي نمي كند،
مثل آن وقتهاي تو و بانو!
در فكر حرفهاي تازه ام!
حرف بزن! سكوت مرا پاسخ سكوت نيست!
حرف بزن با من،
كه هميشه از حرفها و خنده هاي تو لبريز شوقي كودكانه مي شوم
باران نمي آيد،
بايد بروم يكجا ، خودم ببارم!
واي باران! دلتنگ بارانم! اما چشمانم آب رفته است!
واي چشمانم! چشمانم آب رفته است!
و من سكوت مي كنم هنوز…
و يك ترانه قديمي از خودم ( به تاريخ پاي ترانه 22/10/79) كه يك دوست ترانه سراي بسيار خوبم ( ميثم يوسفي ) بازسازي اش كرد و يك ترانه دو نفره شكل گرفت!! (گرچه با تلاش زبان زيباي ميثم عزيزم، خامي كار پانزده سالگي هايم هنوز باقي است و هرچه پختگی می بينيد کار اوست!)
رو سرم آواره عشقه تو دلم صداي فرياد
بعد اونهمه محبت منو آخر بردي از ياد
نه!تو هم گريه نبودي تو شباي پرسه و غم
حتي بغضم و نخوندي وسط شعراي مبهم
اما من هيچي نگفتم ، تو جوابي نمي دادي
روياهاي خوب من رو همش و به باد دادی
ياد چشماي تو مونده توي اين نگاه خسته
حرفهاي نگفته من حبسه رو لباي بسته
رو سرم آواره عشقه تو دلم زخماي حرفات
از ياد من نمي ره اونهمه سرديه چشمات
هنوزم يادته شايد كه هواخواهه تو بودم
واسه اينكه مال من شي هي ترانه مي سرودم
هنوزم يادته شايد از نبودنت مي مردم
اما نه! ديگه نمي خوام وقتي از تو نارو خوردم
فكر نكن اگه نباشي واسه من دنيا تمومه
من بايد مي فهميدم كه با تو زندگيم حرومه
تازه بعده رفتن تو خنده رو تجربه كردم
گرچه اين زخما عميقن گرچه پر گريه و دردم
رو سرم آواره عشقه تو نگام خط يه حسرت
منو آخر بردي از ياد بعده اونهمه محبت
ا.آ
( از ميثم عزيم ممنونم كه با همه سختي، چهارچوب كارم را حفظ كرد وبه خاطر اينهمه خامي ، هنر زيبا و حس سرشارش ناتمام ماند…)
همين كه بدانم هنوز مهم هستم كافي است! حالا مي تواني داد بزني، دعوا كني، سكوت كني اما من ديگر نه لجبازي مي كنم، نه گرسنه مي مانم! همين كه بدانم هنوز مهم هستم كافي است!!
نظرات ()بي وقفه مي رسـم به تو ! به اون نـگاه ناب تو !
رخصت بده كه چشم من يه شب بشه مهتاب تو!
(الميرا.آ)
به تو!
نازنينم! به عشق عادت دارم!
من عادت دارم!
آري! من به آغوش مهربان تو عادت دارم!
به بوسه هاي تو عادت دارم!
من به شنيدن صداي خسته ات حتي ،
كه شور زندگيم را مي گيرد، عادت دارم!
من به اين تمام روز تنهايي بي تو عادت دارم!
و من به گنگي اين آينده هم عادت دارم!
شك نكن به من!به ماه!!
شك نكن به اينهمه عادت عاشقانه!
من به با تو ماندن و خواندن ، با تو بيدار شدن و با تو خوابيدن عادت دارم !
به تو عادت دارم! به تو ايمان دارم!
به تو عشقي فراوان دارم!
به نرمي دستانت ، به نگاه مهربانت ، به خنده هايت عادت دارم!
به تو عادت دارم! به تو ايمان دارم!
به روياي تورا داشتن هم عادت مي كنم!
من به اين هراس بي تو زنده ماندن اما عادت نمي كنم!
همين براي هزارسال تازگي و عطش يك عشق كافي نيست؟!
…………………………………………………………
براي بهترين برادر دنيا:
عيده و امسال عيدي ندارم// گذاشتی رفتی عزيزم من بيقرارم
عيده و امسال تنهای تنهام// به جای عيدی عزيزم من تورو می خوام
از وقتی رفتی غمگينه خونه//گريه ام می گيره با هر بهونه
رفتی و موندم با اينهمه درد//هرگز نمی شه فراموشت کرد
اگرچه نيستی ياد تو اينجاست // عشقت توی قلب ماهاست
هرجا که هستی خدا به همرات//دعای خير پشت و پنات
هرجا که رفتی خدا به همرات...
(بابك روزبه)
حالا ديگه جز تو هيچ عيدی نمی خواهم و هيچ کس انگار اين عيدی را به من نمی ده!
من هرگز از اينکه قدر آدمها را در نبودشان بفهميم خوشم نمی آمده
حالا چرا وقتی که نيستی اينهمه يادت می افتم؟ چرا گذاشتی همه وقت چيدن سفره رو گريه کنم؟
چرا نيستی؟ چرا من کنارت نيستم؟ چرا نبودم؟ چرا جای خاليت اينهمه اذيتم می کنه؟
چرا وقتی که بودی مثل اکثر خواهر برادرا آرزو نمی کردم که نباشی!؟
اينهمه حس جای خاليت به خاطر اينه که هميشه بودی و هميشه خوب بودی
برای اينه که هميشه با هم می خنديديم،چون هميشه تکيه گاهی،حتی وقتی نيستی می دونم که
اگه بهت نياز باشه بهترين تکيه گاهی...بازم باش و پاکيهاتو يادم بده،خوبی رو يادم بده
هر سه برات دعا کرديم ...
نبود تو يه درده بزرگه و من مثل بقيه وقتهای زندگيم بايد سکوت کنم و اينو به کسی نگم
سال نوی بقيه رو خراب نکنم،بگم و بخندم و ناراحتيهام و برای خودم نگه دارم...
و هيچکس نفهميد نبود تو با من چه کرد...هيچکس...
فقط همين روعيدی دارم برات: دعای خير...ببخش که کمه، تو که بلدی ببخشی
تو که بخشيدن رو بلدی، تو ببخش...
حالا ديگر سالهاست ، سالهاست كه هفت سين ما تو را كم دارد
حالا ديگر سالهاست كه لحظه تحويل سال را گريسته ام بي تو
من به اين جاي خالي تو، درست روي صندلي كناريم ، هنوز عادت نكرده ام
و بهارم هنوز بهار نشده است…
تو كه بيايي ، تو كه باشي زمستانم حتي از همه بهارها بهاري تر مي شود!
سال نو شده است! مي خواهم حرفهاي نو بزنم!
اما هنوز حرفهاي تكراري مي زنم! : دوستت دارم عزيزترين،بهاري ترين
و دلتنگ توام، امروز را و همه بهارهاي آينده را…
حالا ديگر سالهاست كه تو نيستي اما مي بينمت! همه جا! ،
صدايت را مي شنوم ، از همه چيز!
تو كه باشي هيچ چيز اين جهان نمي تواند غمگينم كند!
دوستت دارم اسطوره پاكي ، معناي مهرباني …
عليرضاي عزيز، برادر گلم سال خوبي برات آرزو م كنم و
از همين راه دور روي ماهتو مي بوسم!
سال نو همگی مبارک...
نظرات ()