بی من نشو!

 
سال نو مبارک...!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱
 

 

ما جوانه جوانه پر می گیریم

بهار، لحظه ای از فصل ِ عظیم ِ شکوفایی ِ ماست

پرندگان را بغض معنی ِ ترانه می دهدو ما را

ترانه معنی ِ عاشقانه !

سبزیعنی دو دست به هم می رسند ...

 

همه چیز این سال قدیمی تلخ بود به جز رسیدن تو!!

حالم از لحظه هایی که گذشته به هم می خورد...

از اینهمه دروغ از اینهمه ریا و پستی حالم به هم می خورد

از همه ی لحظه های سالی که گذشت،

همه ی بهار و تابستان وپاییزی که گذشت حالم به هم می خورد...

همه ی لحظه های این سال قدیمی تلخ بود و نفرت آور به جز فصلی که با تو گذشت!

همین حضور تو تمام این تلخی ها را شیرین کرد!

وقتی که با آن لحن مهربانه و کودکانه به نام کوچک صدایم می کنی،

وقتی که تازه دارم صداقت و پاکی و عشق را لمس می کنم،

وقتی که بودن تو می تواند حضور تمام آدمها را کمرنگ کند،

وقتی که دستهایم را با آن دستان مهربانت می فشاری،

هیچ چیز این جهان بی کرانه غمگینم نمی کند...

کاش زودتر رسیده بودی! کاش نمی گذاشتی که...

نه! سر حرفم هستم! گفته بودی که از این داستان تلخ و نفرت انگیز قدیمی ننویسم...سر حرفم هستم!

ته مانده اینهمه نفرت را روی همین خاطرات نفرت آورترِمانده در این خانه بالا می آورم و

هرگز دیگر نخواهم نوشت...می گذارم حرفهای قدیمی این خانه هم بماند،

برای یادآوری سادگیها و نبخشیدنها و نفرینهایم...

همین حضور تو کفایت می کند!

نه! دوست ندارم اولین نوشته ی سالی که با تو خواهد رسید به خاطر نفرت من تلخ شود...

وقتی که تو شیرینی روزهای من هستی! هرگز از تلخی نخواهم نوشت...

این بهار با تو از همیشه بهارتر است...

و اینکه...

مرزِخواب و بیداری گاه آنقدر کوتاه می شود که به هراس می افتم!

که خوابم !؟ یا بیدار؟!

تو ساده بودی و ساده نبودی، ساده مرا به خود خواندی و در من ماندی و

ساده قد کشیدی اما نه به این سادگی ها که

ازجنس ِاین سایه های خـَش دار و بی حوصله نیست،

پاکی ِ تو ارمغانی خلوتی ست که تو با خویشتن داشتی، و ایمان ِ معصومانه ی تو به عشق .

بهارم امسال بوی تو را دارد ، عزیز است چون تو ، تویی که مرا حوصله کردی ،

تویی که مرا به ما شدن دعوت کردی با منی...

دلنشینی مثل ِ لالایی، شبانه هایی که بی وقفه از تو سر می روم ،

هستی و هستی ، بودنی از آن دست که همه ی این همه فاصله را به انکار نشسته ست،

من به شکوفایی لبخند های تو مومنم ،

من به این فصل مومنم ، این رخوت را لبخند ِ تو از یاد می برد ...

 

تو حادثه ی نیلوفری سالی بودی که برایم چیز ِ خاصی نداشت جز نفرت و بغض و نفرین و بهت ،

من آدمها و روزها را هزار بار قبلا دیدم ، تو را اما نه !

عزیز و عزیزترینی برای من ...

و

خوشا قلبی که از تو می تپد

خوشا من ! که از تو می نویسم

خوشا عشق !

عشق رازی بود که با چشمان ِ تو افشا شد

تا همیشه می سپارمت به بهار و خدایی که تو را با سخاوت به من بخشید...

برای اینکه بدانی تو باید می آمدی! تا من لبریز تو باشم...

 

و

شرقی ترین!

 

چشمای شرقی تو شکل ستاره ی منه

وقتی که بودن تو عمر دوباره ی منه

 

هوای من پر از عظر حضور نابته

وقتی صدای خسته ام مرهم اضطرابته

 

شب بی تو بی اشاره، خالی از ستاره

حضور روشن تو، آغاز این بهاره

 

تو تکیه گاه ِامنی برای خستگی هام

تو شکل تازه می دی به دل شکستگیهام

 

سهم چشای شرقیت، تموم ِ روح و جسمم

وقتی کنار اسمت تطهیر می شه اسمم

 

شب بی تو بی اشاره، خالی از ستاره

حضور روشن تو، آغاز این بهاره

 

المیرا . آقازاده

 

 

سال نو همگی مبارک...

 

و تو! علیرضای نازنین من! برادرترين! خز ان خانه ی ما هنوز و همیشه بهار حضور تو را کم دارد!

اما از همین راه دور که همیشه بازنده ی بازی عشق میان ما بود روی ماهت را می بوسم...

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
می شود!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۸
 

 

بیشترین عشق ِ جهان را به سوی تو می آورم

از معبر ِ فریاد ها و حماسه ها

چرا که هیچ چیز در کنار ِ من

از تو عظیم تر نبوده ست

که قلبت چون پروانه ای

ظریف و کوچک و عاشق است . ( احمد شاملو )

 

 

این چراغ هاکه سبز نمی شوند ! این روزها که تمام نمی شوند،

این کابوس ها یم که...

این سایه ها که خسته نمی شوند،

این دروغ ها که تمام نمی شوند،

این راه ها که...

این... نمی شوند !

و بودن تو! حادثه ای است که اثبات می کند:

می شوند!!

هیچ گاه با یقینی که اکنون با من است ، به آینده ننگریسته ام و در حال نزیسته ام ،

این همه از توست ، ای آیه ی عطوفت !

شاید! به پرواز شک کرده بودم!

آن زمان که غرق در شکسته بالی هایم بودم،

شکسته؟ نه! بالی نمانده بود!

به پرواز شک کرده بودم، تا دستهای تو رسیدند،

تا خود تو رسیدی، تو، که حالا دیگر یقین دارم، معنی پروازی...

بیهوده کوشیدند تا جلوی مرا بگیرند ،

این سایه ها و این روزها ،

این دروغها، این همه باور سیاه، اینهمه زخمهای عمیق،

بیهوده کوشیدند، این ضربه ضربه های تبر، تا مرا بترسانند از عشق،

این تجربه های تلخ، این بهت سخت، این دروغ ها ، این دروغ ها...

بیهوده کوشیدند، اما نشد ، که نمی شد ،

که ناشدنی بود ،من بیتو بمانم ،من با توام!

هر چند در رویاهایی که در این نزدیکی گسترده اند ،

در خواب و بیداری در قلبی که عاشقانه تو رافریاد کشید .

باید اقرار کنم ،

تمام اشتیاقم را ، تمام ِ اشتیاقی را که به تو می رسد ،

حریص و بی پروا ، معصوم و بی پرده ، تمام ِ خواستنت را باید فریاد کشید ،

بر این روزهای بی روزنه ،

بر این دشت ِ عبث فراخ ! روزی باید اقرار کنم !

باید اقرار کنم اصرار من برای این ما نشدن بیهوده بود!!

باید اقرار کنم تو باید می آمدی ، آنچنان که دیدی هیچ چیز مانع نشد!

هیچ چیزی، هیچ حرفی ، هیچ شگفتی ، هیچ...هیچ دیواری را یارای آن نبود!

حتی زخمهای سربازِ من!

چه حس غریبی ست ، وقتی که حرف می زنی ، ناب و عریان ،

لحظه ای میان دلهره و آرامش ، دلدل ِ بی امان ِ ما شدن ، لحظه ای است ناب!

برای اقرار من!

برای اینکه باور کنم که تو باید می آمدی!

تا خدا را احساس کنم! تا بدانم که هنوز که همیشه که اینبار هم صدای مرا می شنود!

همین صدای خسته که از عمق دردی عظیم می آید،

یعنی که همین صدای دور و بی رمق را جدی می گیرد!

یعنی که اگر به نشانه اش راضی نشدم تو را نشانم داد در هزار رویا!

عجب خوابهایی!!

خوابهایی که ناگهان مرا به یک " آری " کشاند!

آن زمان که من زندگیم را با یک آری عوض کردم!

باید اقرار کنم! نشد که تو نباشی! تو باید می آمدی...

بیهوده کوشیدند این سایه ها و این تبرها...

 

ا.آ

 

 

 

تو فقط کنار من باش تو که پاک و بی ریایی

تو که می تونی بمونی رد بشی از رو جدایی

 

ای همیشه ناب و تازه! ای همه آرامش و نور!

خط بکش رو هرچی دردِ ،روی این کابوس ناجور...

 

 

(المیرا.آقازاده)

 

 

 


 
comment نظرات ()