چند وقته بیخودی کسلم
چند وقته تو خودم مُردم
دنیا پست تر از همیشه شده
حتی از خودم رو دست خوردم
چند وقته بیخودی کسلم...
(المیرا آقازاده)
این ترانه ی بالایی اصلا ربطی به احوالات این روزهایم ندارد ، اما خب ، خسته ام و گاهی شبیه کسلی می شود... وگرنه خوبم...فقط کمی خسته ام...شاید هم این چند روز به بهانه ی چند خبر خوشحال کننده است که خوبم و واقعا کسلم...
حرف برای گفتن زیاد دارم اما فرصت نه!
هزارجور کار ترانه و کتاب و مصاحبه و ... دارم و البته برای اولین بار کمی بدقولی در اتمام اینهمه کار...
و البته تنها چیزی که فراموش کردم کنکور کارشناسی ارشد است! و احتمالا کنکور هم مرا فراموش خواهد کرد!!
احساس مبهمی ست وقتی که دوستان نزدیکت را در لباس عروسی می بینی...
احساس خوبی ست...
احساس زیبایی ست...احساس سپیدی ست...
برای کسی که فقط یک دوست نبوده و نیست،
چه روزها و لحظه ها که خواهر نبوده است،چه رازهایی،چه اشکها و خنده هایی، اینهمه سال...
چقدر شب زیبایی بود... عروس دست حنایی!!
اگر چه پس از این شب زیبا و میان اینهمه کار و اینهمه مصاحبه ی نیمه تمام و کارهای شخصی و آمادگی برای عروسی،مسمویت را کم داشتم که به لطف خدا رخ داد!!
اما قول داده ام که برای سفره ی عقد و چیدمانش و ... کمک کنم!
قول داده ام و اگر قبل از عروسی بمیرم هم قولم نمی رود!!
پس پیش به سوی محیای بی نظیرم از صبح یکشنبه!!! با انرژی تمام...
همه ی اینها را فقط برای همین گفتم که شادی ام را کمی تخلیه کنم:
محیای عزیزم یکی از زیباترین عروسهایی خواهی بود که پس از مدتها خواهم دید...
دوستت دارم...
کمتر در وبلاگم به این سبک می نویسم اما نیطور آمد و منهم همینطور نوشتمش!! هنوز اشکال کامنتینگم را برطرف نکرده ام علی رغم لطف دوستانی چون مهرداد عزیز که کد وبلاگم را آماده کرده... اما هنوز هم بی زحمت همان دو سانتی متر از ساعت را پایین بیایید و پیام بگذارید...
نظرات ()
سین هفتم،سیب سرخی ست...
حسرتا که مرا دریغ از این سفره ی سنت،سروری نیست...
آری! بهاری دیگر آمده است،اما برای آن زمستان که گذشت نامی نیست...
(احمد شاملو)
چه روزها و چه لحظه ها که گذشتند،چه خنده ها که نکردیم و چه غصه ها که نخوردیم،
چه اشکهایی...و سال بالاخره تحویل شد...
شک ندارم که 86 به اندازه ی من خسته بود و باید می رفت... و رفت...
من ولی هنوز هستم...
شاید برای بار هزار و سیصد و هشتاد و هفتم است که
روی این کره ی مزخرف زندگی می کنم...
و هنوز معتقدم کسی به طرز احمقانه ای مرا تکرار می کند...
و من مسرانه در پی رد بی ستارگی ها هستم...ما باید ستاره داشته باشیم...
راستی،ستاره ی مرا ندیدی؟!...
ا.آ
همیشه لحظه ی تحویل سال در زندگی ما ،لحظه ای ست شگرف!
خانه به تکاپوی عجیبی می افتد و شادی، بی وقفه با ماست...
مدتها بود دلم برای شادی اینچنین؛تنگ شده بود...
خوبم، بهتر از همه ی روزهایی که گذشتند...
ا.آ
...حتی نمی بینی منم،یا که غبار پشت سر...
با اینهمه،کاری به جز دوست داشتن تو،من بلد نیستم
با من بدی کردی،ولی من،با تو بد نیستم...
(زویا زاکاریان)
و تو علیرضای عزیزم،
هنوز بی حضور سبز تو، سین مهمی از هفت سین ما کم است،
اما چه غم، سال هشتم نبودنت رسیده است ،اما چه غم،
یادت و خاطرات خوب روزهای بودنت، و صدای مهربانت،
تاریخ ده هزارساله ی نوروز را در خانه ی ما زنده می کند،
از همین ده هزار کیلومتر فاصله،تا هفت سینهای آینده، زنده نگه می داردمان...
شک ندارم که نه خیلی دور، هفت سین زیبایی کنار تو خواهیم داشت...
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرود از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق بر گرفتی دل و دل می دادت...
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت...
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت...
تا پرشین بلاگ اشکالش رفع بشه هنوز برای کامنت گذاشتن باید از ساعت--:-- دو سانتیمتر تشریف ببرید پایین! تعداد کامنتها منو شرمنده می کنه که با این وضعیت هم اینهمه لطف دارید...ممنونم
سال نو همه مبارک!
نظرات ()