بی من نشو!

 
به قول مردها هیچ...!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
 

 

 

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد / تو نام مرا چه زود بردی از یاد

من حبه قند کوچکی بودم که/ از دست تو در پیاله چای افتاد...

(جلیل صفربیگی)

 

 

با خودت می نیشینی و فکر می کنی، فکر می کنی جهان درست شبیه رویاهای توست

و فکرمی کنی که دیگران نیز دنیا را مثل تو می بینند، جهانی دارند سراسر احساس و چون تو مو شکافانه به جهان می نگرند. با اشتیاق از جهان رویاهایت می گویی، از آنچه همیشه دوست داشتی بشوی، از آنچه می خواهی بشوی و از آنچه باید باشی. بعد دورو برت را که نگاه می کنی ببینی همه با بی انگیزگی به تو نگاه می کنند . و بعد همینطور خشک می شوی، سکوت می کنی، سرت را پائین می اندازی و سعی می کنی لبخند بزنی و باور کنی که چنین نیست.

در جهان خودت هستی ، شبها را با اشتیاق بیدار می مانی تا نکند این فرصت کم زندگی تمام شود و تو جا مانده باشی، از شب جا مانده باشی، از عشق. دیگران بیداری ات را بلاهتی از روی جوانی می خوانند! تو باز غمگین می شوی. شبها زیبائیشان را از دست نداده اند و تو مثل کودکیهایت وقتی که سرما می خوردی و اجازه نداشتی پیتزا بخوری ، شب را با فکر شب می خوابی.

در جهان خودت هستی و فکر می کنی که دنیا را مثل تو می بینند ، که عشق را حقیقتی می پندارند ، زیبا و جاودانه. پرستشش می کنی، مثل نوزادی که مادرش را ، او را لمس می کنی، تمام مدتی که به روزمره گی و روزمرگی هایش مشغول است نوازشش می کنی، دستانش را می بوسی و می بینی ، فرقی نمی کند! تمام شده ای، تمام خودت را بخشیده ای، بوسیده ای، نوازش کرده ای، خندانده ای، کودک شده ای، و میبینی فرقی نمی کند. با خودت تکرار می کنی ...غصه می خوری، در جهان خودت غرق می شوی ، تمام شده ای، چیزی نداری که بدهی، خالی....

در خالی خودت هستی، هنوز نوشتن گریبانت را رها نکرده است، از خواب بیدارت می کند تا دزدانه پیتزا بخوری و تا صبح سرفه کنی و احساس پیروزی کنی! سالهاست که گریبانت را رها نکرده است ، جهان تو را تنگ تر کرده است و گاهی فکی می کنی نه می فهمندت نه می فهمیشان، تمام شده ای...ولی نوشتن هنوز رهایت نکرده است... فکر رویاهای زیبا رهایت نکرده است... تنهایی هنوز گریبانت را رها نکرده است... هنوز دل پرت، هنوز ترس، هنوز این بغض لعنتی رهایت نکرده است...( ا. آ)

 

بس کن نگاه سرد، دست سرد، قلب سرد/ شبهای قطبی را امید بامدادی نیست

یک ذره از آرامش و صبری که ازآغاز/درچشمهایم زل زدی و وعده دادی نیست

من قول دادم تا رسیدن با تو خواهم ماند/ گفتی به قول مردها هیچ اعتمادی نیست

بگذار بار قایقت را کم کنم/ هرچند چیزی که از من ساختی بار زیادی نیست...

(حسین غیاثی)

 


 
comment نظرات ()