بی من نشو!

 
افسوس...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤
 

و روزی دانستیم و تونیز خواهی دانست که امکان بر همه چیز دست می یابد...

برای چه باید پشیمان بود؟! برای آنچه از دست رفته است؟

یا برای آنچه به دست آمدنی نبود؟!...

من می دانم که تو هیچ چیز را با رویای دوردست یک دوست داشتن تعویض نخواهی کرد...

(نادر ابراهیمی)

 

 

 

با خودم چه کرده ام؟!

انگار امروز پس از مدتها وقت کردم خودم را در آینه نگاه کنم!

خودم را یادم رفته بود!

و بعد ساعتها جلوی آینه نشستم، ایستادم، سرم را کج کردم و به خودم زل زدم...

نه!نمی شناسمش...

بلند می شوم ، جلوی آینه می چرخم، صورتم را به آینه نزدیک می کنم،

عقب می روم...

نه!نمی شناسمش...

با خودم چه کرده ام؟! در این روزهایی که تو دوست نداری بشمارمشان...

با خودم چه کرده ام؟!بغض می کنم... شانه را برمی دارم، موهایم را شانه

می کنم، چقدر بلند شده اند...

نه شانه را نگاه می کنم، نه زمین را... من به این اتاق با فرشی از موهایم عادت کرده ام...بغض می کنم...

به آینه اعتراف می کنم که موهای پرپشت، لخت و خرمایی رنگم را دوست داشتم، اما...

چشمهایم را می بندم،باز می کنم، دلم می خواهد خودم را بزنم...

دستی به صورتم می کشم، کشوها را باز می کنم، روی میزم را می گردم...نه! درست نخواهد نشد...

نه! دلم نمی خواهد خودم را بزنم، نگاهش می کنم و نوازشش می کنم...می بوسمش ومی خواهم که مرا ببخشد... چقدر با خودم بد کرده ام...

با خودم چه کرده ام؟...  

با من چه کرده ای؟!...

 

 

در آن لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟!

من لبریز از گفتنم، نه نوشتن...

(نادر ابراهیمی)

 


 
comment نظرات ()