بی من نشو!

 
حرف سهراب!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٧
 
زندگی رسم خوشايندی نيست شايد...
مرا فراق ، مرا درد و مرا عشق به جنون کشانده است
من تمام روزهايم را از تولد تا عشق، جدايی کشته است!
به ياد نمی آورم سرور وصالی را، و چه تلخ بايد باشد...
آری،زندگی رسم خوشايندی نيست!
در آن هنگام که هميشه سايه تلخ جدايی بر سرم پيداست
هميشه هراس جدايی عشقهايم را به تلخی اين هراس آراسته است،
آنهم چه آراستنی!
مرا نبود دستها و نگاههايی که دوست می داشتم،نويد داده است هجر!
من در انتظار بشارتی نيستم ديگر
زندگی رسم خوشايندی نيست!
من سالهاست طعم خوب لبخند و اشک شوق وصال را از ياد برده ام
به راستی رنگ هميشه بودن يعنی چه رنگی؟
من که رنگها را می شناختم و دوست می داشتم،
من که موسيقی عشق را می شناختم،
چه شد ترانه های وصالم و رنگ خوش رنگهای زندگانيم؟
کجاست کودکی؟؟؟!...
ا.آ

 
comment نظرات ()