بی من نشو!

 
هذيان...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱
 

 

تن تو کو؟ تن صمیمی تو کو؟ / تنی که جون پناه من نبود

عطوفت تن تکیده ی تو کو؟ / تنی که تکیه گاه من نبود

سبد سبد گلای تازه ی تنت / برای باغ دست من نبود

افسانه ی ظهور دستهای تو / جز قصه ی شکست من نبود...

( ایرج جنتی عطایی )

 

در چنین روزی...

زمستانی که از تهران، آریا شهر، ولیعصر... شروع شد و مرا در حجم یک اتفاق رها کرد

من ، با تو ، خیابانهای بارانی روزهای خوب زمستانی را که تنها مدیون من بودی ...

من، با تو ، پیاده ، تمام این شهر دود گرفته را که حالا مزاری کوچک است ، بلعیده بودم

تو بودی و آروزی بهاری که می توانست بهترین لحظات زندگی تو را رقم بزند،

 در این سال تازه و تمام سالهایی که خواهند رسید...

این آرزوی تو بود ، روی مقوای کوچکی که همه ی سهم من از زندگی بود ...

با یک روسری ... زیبا بود... و زیباتر می شد با خنده های تو به کلمه هایی که نباید ،

اما با میم شروع می شد !!!! و تکرار تو و خنده های ما...

زمستانی که از تهران، ولیعصر ، اوج می گرفت... با خنده هایی که زیبایی زندگی ساده ی ما بود...

به کتاب آب رسید و برای ... عزیزم!

تمام فیلمهای سینمایی یک زمستان را که دوره کرده بودیم با خنده و دستهای گره خورده در هم

و سری که روی شانه های تو بود تا پایان، سری که ... چقدر درد می کند...

زمستانی که به قولهای زیبا ، زیباتر می شد و خودش را می باخت...

قولهایی که...؟؟ به همه اشان نمی شود عمل کرد...

زمستانی که هزاران بار به پل هوایی و پارک و تاریکی خیابان و ... ختم می شد!!

 به صادق هدایت و دیدار آدمهای آشنا!

زمستانی که از تهران ، ولیعصر شروع شد و هزار بار تکرار شد و به پل هوایی و

 پرسه های عاشقانه می رسید ،

یک روز، ساده اما سخت ، اما وحشتناک ، برای همیشه ؟ در همان مسیر تکرار شد و ... تمام شد...؟

خدا به همراه ای خسته از شب/ اما سفر نیست علاج این درد

راهی که رفتی رو به غروبه/ رو به سحر نیست/ شبزده برگرد...

حالا من ماندم و تصویر ما، در همان خیابانهایی که حالم را به هم می زند

از بس با حسرت نگاه می کنمشان...

من روحی می شوم که خودم را با تو در تمام آن مسیر می بینم و ... لبخندهای زوری می زنم...

که پیاده می روم و برمی گردم و فکر می کنم که... چرا؟؟!... من هنوز نمی دانم!...

این مسیر هر روز چقدر عذابم می دهد...

درخت تن سپرده دست بادم و / پر از جوانه ی شکستنم

ببین چه سوگوار و تلخ و بی رمق / در آستانه ی شکستنم

آه ای مسافر تمام جاده ها / چرا شبانه کوچ می کنی؟؟

دلم گرفت از این سفر دلم گرفت / چه غمگنانه کوچ می کنی...

و به این فکر می کنم که:

دیگر هیچکس بیدارت نخواهد کرد و نخواهد گفت: بیداری عزیزم؟؟!!

 و دیگر هیچکس شب بخیر های خنده دار!...

ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و آنکس که نمی شناختیم ترسی نداشتیم! ترس سوغات آشنایی هاست...

اما من حالا دیگر از تمام هرآنچه می دانم و نمی دانم و می شناسم یا نه، می ترسم... من می ترسم...

من می ترسم مثل وقتهایی که تو از رفتن برق و صدای رعد و برق و زوزه ی باد می ترسیدی و من ،

تنها من کنارت بودم...

کنارت بودم؟؟ آن روز که خیلی باد می آمد، آن روز که امتحان داشتی،

 آن روز که در اضطراب نتیجه ها بودی،

آن روز که حرف زدیم و ساز و شکلات و ( چه آرامشی... ) آن روز که مرزها... ،

آن روز که ترس، آن روزها که خداحافظی چقدر سخت بود،

آن روزها که عشق، که ما، که جسم، که روح، که پرستش، که تا صبح، که تا شب ،که...

من در تمام لحظه های خوب و بد و سخت با تو بودم و من، در سخت ترین و ... من قول داده بودم...

من قول داده بودم که خسته نمی شوم و نشدم و ... تو...

من قول داده بودم و ده ها بار حرفهایم را زیر آن درخت بید با کسی زده بودم که

حالا شک ندارم به تو اخم کرده است... شک نمی کنم!

زیر آن درخت کسی بود که حرفهایم را شنیده بود و جوابم را داده بود،

بی آنکه بشود باور کرد که خودم هم تنها به معجزه ی عشق بود که باورم می شد،

بی آنکه تو هرگز فهمیده باشی چرا که هرگز آنقدر عاشق نبوده ای که معجزه هایش را باور کنی...( کدام شکل رابطه؟؟؟!!)

همین بود که هر هفته، که گاهی چند روز ِ یک هفته مرا به آنجا می کشاند و هیچکس نمی فهمید چرا...

من چیزی دیده بودم بی شک...

به حس های من ایمان نداری؟... من گفته بودم و شنیده بودم و ... دیروز فقط سکوت کرد... تنها گفت...تو...

شاید فرقی نکند که بفهمی ، بدانی یا... شاید یک روز دور، دیر ، یا نزدیک... بگذریم...

میترا نام کدام الهه بود؟! نمی دانم اما آن شب ، تمام آب قندهایش تلخی ام را شیرین نکرد...

نباید می ترسید، باید می گذاشت قلبم بایستد و رنگم همانطور سفید بماند و ...

میترا الهه ی بدی بود...

و ما به جایی رفتیم که بارها از ارتفاعش با تو حرف زده بودم، از شهر که زیر پای آدم پیداست و :

- اینجا به خدا نزدیک تریم؟

- نزدیک تر؟... نمی دونم...

-چیزی بگم می شنوه نه؟؟

- نمی دونم...چی بگی؟

- تو؟ تو نمی تونی... نمی تونی ...نمی تونی هرچی دوست داریم ازمون بگیری... نمی تونی... نمی تونی...

من برای چند ثانیه از دنیا می روم و ...

-آروم باش... گریه کن، گریه کن دیوونه... گریه کن خوب...بچه هاااا...

-- چی شده؟؟؟

- نمی دونم... دیوونه داشت می افتاد پایین، اگه به موقع نگرفته بودمش...

و آنها هم منجی های خوبی نبودند ...

بختم کوتاه ماند و دستم از آن کوتاه تر و تلاشها همه آواره شدند...

( سیاوش کسرایی )

زندگی شکل گیجی از همیشه دارد... و تو هنوز و همیشه عزیز رویاهای خوبی... به همین روز و تاریخ زیبا قسم...

و من به این فکر می کنم که چگونه، که از کجای خاطره هامان بگویم ؟؟...

عکسی از دیروز دور// بادی از فصل غرور

پشت سر درد شبانه// بغضی از جنس ترانه

ساز ناکوک زمانه...

اینهمه شعر و سرود از تو از عطر تو بود

حلقه های بی نگین تو// قایقی بی سرنشین تو

راه و خورجین اسب و زین تو

بدترین و بهترین تو// سهم من فقط همین تو...

( شهیار قنبری )

راستی به آن قول کنار پنجره که عمل می کنی؟... ما دوستهای خوب...

نترس از این حجم خاطره ها... از این دخترک دیوانه که دوستت دارد...

نترس! زندگی شکل گیجی از همیشه دارد...

...راستی چه شب عاشقانه ای بود ، چقدر مهربان بودی ، چقدر... و شاید همین تمام سختی قصه است...

حیف ... اما...

باید اینبار را به فکر عمل به قولها باشیم و من نباید از حجم این خاطره ها بترسم و نمی خواهم حرفهای تکراری همه ی داستانها را بزنم...

...

هر چی هست می خوام ایندفعه قصه

یه جور دیگه ای تموم بشه

نمی خوام غربت نگاه تو

زخمی این سکوت شوم بشه...

( بامداد بامداد )

 

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد...

حافظ

 

هفته های صورتی و پنجشنبه هایی که تا همیشه برای من بوی رفتن می دهند و سیاه و تاریکند... دوستشان ندارم...

 


 
comment نظرات ()