بی من نشو!

 
يلدا بازی!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۸
 

 

 

من از این زندگی مسخره هیچی نمی خوام

جز پیانو و یکی حنجره هیچی نمی خوام

 

بی چشای تو به جز آینه ی چشمای خودم

که تو بارون جدایی تره هیچی نمی خوام...

 ( نادر بختياری)

 

 

برای آشنايی با اين بازی اول اينجا را ببينيد!

 

بعد چند روز پيش ميثم عزيزمرا به این بازی دعوت کرد و بعد رضا صدیق عزيز

 

منهم چون کودکی برایم یعنی دریغ و حسرت همیشگی، هوس بازی به سرم زد!

 

1-از کودکیهام چیز خاصی به یاد ندارم. فقط یادمه که مثل آدامس همیشه به شوهر خاله ام می چسبیدم و آمدنش به خانه ی ما، دست خودش بود و رفتنش با خدا!! از کودکی تا امروز دوستش دارم چون شبیه خیلی از آدمهای اطرافم نبوده و نیست، پدرانه با من مهربان بوده است و مرا با نامهای عجیب و غریب صدا می زد و می زند! مانند امیلی! که ربطهای کوچکی با نام اصلی ام دارد! اما این اسم را هم مثل نام اصلی ام دوست دارم! به من می گوید از کودکی بی مهابا مهربان بودی، مهربان مادرزادی! به همه ی امور زندگی ام توجه و علاقه نشان می دهد و ذوق کارهای هنری و مثبتم را می کند! و خیلی هم روی من حساس است! و البته گمان نمی کنم شوخی هایی که من با او می کنم و رفتاری که من با او دارم را کسی جرأت داشته باشد با او داشته باشد! چون خیلی مهربان است ، اما جدی است!وقتی می آید ایران رفتنش مثل رفتنهای زمان کودکی ام تلخ است. اکثر مدتی که ایران هست، منزل ما می ماند چون هم همه دوستش داریم هم کلی از دست من می خندد! اعضای فامیلشان هم همیشه اینجا سراغشان را می گیرند!یک شخصیت ادبی و هنری دارد. به تازگی هم در ایران کتابش منتشر خواهد شد. عاشق خاله هایم هم بودم و هستم و می دانم که خیلی برایم زحمت کشیده اند. و شوهرخاله هایم هم خیلی دوستم دارند و گاهی انقدر روی من حساس اند که بیشتر از پدرم، جلوی آنها مراعات می کنم و هر حرفی را نمی زنم و با کسی بگو بخند نمی کنم!!! خدا نکند از کسی تعریفی بکنم!!!! کارش تمام است! یادم هست یکبار پیش همان شوهر خاله ی مذکور، از یکی از دوستان شاعر تعریفی کردم! هنوز که هنوز است اگر احیانا خدای نکرده حرفش بشود می گوید: نه! اصلا هم به نظر من کارهایش خوب نیست!!!!! و فقط من و مادرم می دانیم این نظرات از کجا آب می خورد!!!! توهمی دارند که هیچکس لیاقت مرا ندارد!!!! با این اوصاف گمان کنم حالا حالا ها مجردی خدمتتان باشم! چون دوست ندارم کسی کتک بخورد یا اخم ببیند! مگر اینکه خدا مرحمت کند مهرشان به دلشان بیفتد!!!!

2-از کودکی عاشق عشق و مهربانی بودم. پدر و مادر و برادری دارم که همه می دانند چقدر دوستشان دارم و به آنها به شدت افتخار می کنم،به تحصیلات پدر و مادرم، به اینکه خانواده ام محبوبترین خانواده ی فامیل و دوست و آشنا هستند و همه دوستشان دارند. به اینکه برادرم گاهی از خوبی اعصاب آدم را خورد می کند! عاشق خانواده ی مادرم هستم،چون نماد واقعی یک خانواده هستند: مهربان، همدل،همبسته،عاشق هم، بی نهایت به هم احترام می گذارند و حقیقتا برای هم می میرند و برای هم زحمات زیادی کشیدند وهمیشه هم قدردان هم بودند. رابطه ای که حسادت خیلی ها را برمی انگیزد. سابقه ی هیچگونه به جان هم افتادن ندارند! نه سر پول و مادیات و نه معنویات. من محبت را از خانواده ی خودم و خانواده ی مادری ام یاد گرفتم. از مادربزرگم که پدرم را از بچه هایش بیشتر دوست دارد و خدا نکند هوس نال و نفرین به سرتان بزند اما برای نوش جان کردنش کافی است به عروسها و دامادها و نوه هایش( خصوصا نوه های پسر) ایرادی بگیرید! من هیچ مسئولیتی نمی پذیرم! از خانواده ی پدرم عاشق عموی کوچک و زن عمو و عسل کوچکشان هستم. عمویی که از کودکی برایم معنی شکلات می داد! محال بود یکبار، حتی یکبار بدون خوراکی وارد خانه ی ما شود. حتی هنوز که من 21 ساله شده ام! البته چند ماهی است که از ایران رفته اند!و در این 6 سالی هم که برادرم ایران نبوده است سهمش را به من می داد!!! و پدربزرگم که مهربان بود و در جیبش همیشه برای ما شکلات داشت.خلاصه اش می شود اینکه من عاشق خانواده ام هستم. خانواده ی دور و نزدیک. به همه زنگ می زنم و حال همه را می پرسم. با خوشحالیهاشان شاد می شوم و در کمال تعجب خیلی ها ،به سادگی برای فوت مادرِدوست مادرم اشک می ریزم و اصلا هم به نظرم کار عجیبی نمی کنم،حقیقتا قلبم درد می گیرد از غم آنها. البته قاعدتا بیشترعاشق سه نفر اصلی هستم!و به گمانم بر هیچکس پوشیده نیست، حتی دوستان وبلاگی ام، که من به طرز عجیبی عاشق برادرم، علیرضا، هستم و دوری اش تنها غم همیشگی این 6 سال اخیرم بوده است.

3-مادرم به طرز مشکوکی!! علاقمند به این کلاس و آن کلاس کردن من داشته و دارد!یک مدت مثلا در دوران راهنمایی اگر کاری با من داشتید می توانستید 2 تا 4 صبح ،مرا،آنهم نیمه زنده ببینید! از 4 سالگی به دنبال کلاس باله و زبان بوده است! کلاس زبانیها در نبرد با این مادر پیگیر به پیروزی 2 ساله ی نسبی دست پیدا کردند و گفتند تا 7سالش نشود ثبت نام نمی کنیم! اما خوب گویا( چون یادم نیست) چند جمله ای انگلیسی بلغور می کنم و جواب یکی دو سوال را می دهم و آنها و مادرم به 6سالگی رضایت می دهد! اما نه به این سادگی!! نمی دانم چطور اما کاری می کند که نامم را رزرو می نویسند و وقتی 6سالم می شود تماس می گیرند و می گویند: بیاوریدش!! مهدکودک و آمادگی رفته بودم اما کلاس زبانی که کوچکترین همکلاسی هایم 8 ساله بودند کمی عجیب می نمود!و چشمتان روز بد نبیند که این کلاس زبان ما را ول نکرد! حتی وقتی من ولش کردم!تنها زمان استراحتم و خلاصی از دست این کلاس زبان وقتهایی بود که ایران نبودم! از خردسالان شروع شد،به کودکان رسید،بعد با امتحانی ترم 12 نوجوانان قبول شدم و بعد با امتحانی ترم 4 بزرگسالان،در ترم 4 پس از سه جلسه به درخواست معلمم به ترم 6 رفتم و بعد هم 5 ترم دیگر و دوره ی معمول تمام شد. یک امتحان 4 ساعته و یک مصاحبه یک مدرک نصفه نیمه ی زبان به ما داد! اما امتحان Toffel آن وقتها در دبی بود و من هم بهترین موقعیت دیدم که خودم را از دست کلاس زبان رها کنم!!! گمان کنم موسسه ی سیمین باید از من یک تقدیری می کرد ها!!! هنوزهم من و زبان با هم درگیریم!! 5 سال است که انتقام آن سالها را از شاگردهای مظلومم می گیرم!! به طوری که می گویند: الی جون! به خدا یاد گرفتیم! دیگه بریم؟!! من هم می گویم: نه! بگذارید این یکی رو هم بگم!! البته ناگفته نماند که مادر محترم به همینها رضایت نداده و از کلاس پنجم نقاشی و پیانو را هم از من بی نصیب نگذاشته!! اما از اینها بگذریم همیشه هر چی که هستم حتی اگه چیزی هم نیست مدیون مادرم و پدرم هستم. پدرم در تمام این سالها مرا از این کلاس به آن کلاس برد بدون کوچکترین اعتراضی، مدتها دم در کلاسهای مختلف منتظر من شد و هزینه هایش را پرداخت کرد. من هم سعی کردم جبران کنم. حالا تمام دنیا مال من می شود وقتی می گویند پیانو بزن و پشت سرم لبخند می زنند و عکسشان توی پیانو می افتد. یا وقتی پدرم به مهمانها امان نمی دهد از در وارد شوند و دستشان را می گیرد و از این اتاق به آن اتاق تابلوهایم را نشانشان می دهد و 5 روزی کهنمایشگاه داشتم از من پیگیر تر و خوشحال تر بود! این یعنی من دختر خوبی بودم، نه؟! اما نکته اش را نفهمیدم که چطور علیرضا در مورد در رفتن از دست این کلاسها موفق تر بود!!!

4-به جز عشق به نقاشی و پیانو و گیتار و علیرضا و شکلات و پاستیل و پفک و لازانیا و ماکارانی و پیتزا و عذاهایتوی هواپیما( ببخشید علیرضا جان!که کنار اینها بودی ها!)، من عاشق نوشتنم! از 11 سالگی. یادم هست در تمام دوران راهنمایی همیشه روزهایی که انشا داشتیم دو طرفم دو ستون از دفترهای بچه ها بود و در محدوده ی یک زمان 40دقیقه ای تقریبا 20 تا انشا می نوشتم . انشا ها هم که دو تا موضوع بیشتر نداشت ، یا یک فصل را توصیف کنید ، و یک موضوع بی ربط! مثلا از زبان یک درخت بنویسید! من20تا انشای مختلف می نوشتم!

اما گاهی معلممان نمره اشان را می داد یا گاهی می گفت: کی درست می شید؟ من قلم المیرا رو می شناسم!!... برایم خیلی عجیب بود وقتی می گفتند: آخه چی بنویسیم؟!! من هیچوقت با این سوال رو به رو نشدم! راحت ترین کار دنیا برایم نوشتن بود و هست! و این مسئله گاهی حوصله ی دیگران را سر می برد! به سادگی می توانم همه ی حرفهایم را در قالب یک نامه بزنم و البته این نامه ها بیشتر گریبان علیرضا را می گیرد! که می گوید اینها که تو می نویسی نامه نیست! کتیبه است! چون من یکبار وقتی شروع کردم نامه هایت را بخوانم شنبه صبح بود، وقتی از اتاق اومدم بیرون دوشنبه صبح بود!!! اما خاله ام می گوید نامه های تو بهترین اتفاق صندوق پست من است و چندین بار می خوانمشان.

البته در عشقهای من شاگردهایم هم هستند! به شدت دوستشان دارم و رابطه ی خیلی نزدیکی با هم داریم.البته تازگی ها گمانم باید کمی خشن بشوم!! چون مثلا با ترس و لرز زنگ می زنن و می گن: الی جون، می شه بگیم... امممم...می شه بگیم من امروز ... با شما...بیرونم؟؟؟!! من هم جو محبت می گیرتم و می گم: ... آره عزیزم!!... بعد یهو یادم می افته! می گم: کجا می رین؟! الآن ساعت 5 هست، 7 خونه باشید ها!! آنها هم می گن: وای!!!!! مرسی! چشم! قربونتون برم!!! منم کلی ذوق مرگ می شم!! البته دو سه بار نزدیک بوده لو برن!! مثل همین چند روز پیش! چون من اصلا دروغگوی خوبی نیستم!! یا مثلا وسط کلاس گولم می زنند وتعطیل می کنند که فوتبال ببینند!! و البته همیشه برای این معلم شکمو خوراکی دارند!!! اصولا دایره ی علایق من وسیع است! مثلا یک عنصر جداناشدنی دارد! مانند تلفن! که البته اصلا مورد علاقه ی پدرم نیست! چون با هر قبض تلفن خانه و موبایلم می شود چند خط تلفن ثابت و همراه خرید!!! این قبضها شامل رقمهای نجومی sms ها و تلفنهای خارجه و شبکه ی هوشمند است!!!که دلیل نیمی از آنها هوس شنیدن صدای علیرضا وسط دانشگاه و تنبلی بلند شدن از تختخوابم و برداشتن تلفن است،که چون موبایلم را کنار بالشم می گذارم و به قول دوستان زیر سرم!،ترجیحا با موبایل حرف می زنم! البته تقریبا هر روز صبح با این جمله ی مادرم مواجه می شوم: اون موبایل و دور بذار، اشعه اش هزارتا عوارض شناخته و نا شناخته داره، برای قلب و حافظه ضرر داره!! و من هم کار خودم را می کنم!( البته من که نه، ولی اگه شما جرأتش رو دارید به مادرم بگید که تازگیها مکالمه ی بیش از 10 دقیقه با موبایل به شدت برایم سردرد ایجاد می کند و کاملا امواج را حس می کنم که انگار از بدنم و سرم رد می شوند و باز اینقدر حرف می زنم تا سر یک ساعت مخابرات حالم را بگیرد و قطعش کند و البته من دوباره برای یک ساعت بعدی شماره می گیرم!!!!!) آخرین بار یادم هست برای یک قبض زیر صدهزارتومان اشک شوق در چشمهای پدرم حلقه زد!!!!! علاقه ی بعدی ام شب هاست. و مشکلی که خیلی ها با من دارند این است: تو خواب نداری؟!!! به راحتی می توانم در شبانه روز فقط 1 ساعت بخوابم و فردا سر حال باشم. شبهای امتحان تقریبا تنها کسی هستم که می توانم تا صبح بیدار باشم و کتاب را ببندم و حاضر بشوم و بروم دانشگاه! سابقه ی 82 ساعت بی خوابی دارم بدون کوچکترین ناراحتی!! گاهی خودم هم به خودم شک می کنم! احتمالا بخش خواب مغزم یک مشکلی دارد!!! خواب را دوست ندارم، ترجیح می دهم شبها بیدار باشم، کتاب بخوانم، بنویسم، موزیک گوش بدهم و در آرامش باشم. به خاطر همین مشاور نیمه شب هستم! به راحتی 4 صبح تلفنم زنگ می زند و هیچکس نمی پرسد: ببخشید، خواب بودی؟!! بدون پرسیدن این سوال هر حرفی،مشکلی داشته باشند می گویند!! مثلا چند هفته پیش یک دوست عزیزی 4:55 sms زده و گفته: الی، تهران هوا سرده یا نه؟!!!! و محال است که کسی جواب نگیرد!! چون تلفن همیشه روشن و روی زنگ است و گفته بودم که زیر سرم هست!!!!! کافیه دیگه؟! چون اگه بخوام بگم هی باید بگم!! مثلا اینکه من عاشق شمع هستم! توی اتاقم همیشه شمع روشنه و به طور ثابت تقریبا 30،40 تا شمع همیشه هست و گاهی بیشترهم می شود، وقتهایی که خیلی می زنم به depression!! یا مثلا عاشق رشته ام، استاد نقاشی ام و ... هستم!

5-من یک خصوصیتی دارم که هم همه دوست دارند، هم مجذوبش می شوند هم حرص همه را در می آورد و حوصله اشان را سر می برد( البته کمتر جزو دسته ی دوم هستند) . اینکه من عاشق محبت کردنم. عاشق عشق و عاشقی! به شدت رمانتیک! غصه ی همه را می خورم و ساعتها به مشکلات دوستانم فکر می کنم،بدون استثنا تمام فیلمهای سینمایی اشکم را در می آورد!و آخرین رکوردم گریه در فیلم آتش بس است!!! حالا اگر کسی فهمید چرا!؟! هر دو دفعه ای که دیدم وقتی با کودک درونش حرف می زد گریه کردم! شاید چون کودک درونم را خوب می شناسم،دلم برایش تنگ شد!! خیلی کم در مقابل خواسته های دیگران نه می گویم.بهترین مشاور دوستانم و حتی گاهی آدم بزرگهای فامیل هستم( بخصوص از وقتی دارم کم کم و البته احتمالا!!!! این لیسانس روانشناسی بالینی را می گیرم!!) اما برای مشکلات خودم( که عموما هم عاطفی هستند!!) نه به کسی حرفی می زنم و نه به سادگی می توانم حلشان کنم( نمی توانم چون حاضر نیستم با هر چیز بی ارزشی محبتی را خراب کنم). گاهی هم راهروها و محوطه ی دانشگاه را با اساتیدم طی می کنم و سوال پیچشان می کنم! دوستانم معمولا می گویند: هیچ دیوانه ای این کارهایی که تو می کنی نمی کند!مثال برای دیوانه بازیهایم زیاد است، اما نمی گویم! مثلا اینکه همین هفته یپیش در برف شدید بروم جایی که با یک شیرجه روی زمین برفها را تمیز کنم!!!، جایی که اصلا جای من نیست و تنهایی هیچ ابلهی آنجا نمی رود!! که بخواهد اینطوری زمین بخورد!!!عیبی داره که من عاشق مهربونی کردنم؟! البته معمولا هم حقم را نمی گیرم! یعنی دوفقره تو دهنی هم از دوستان نوش جان می کنم! ولی هنوز هم می گویم درستش این است! به قول محمد صالح علا ی عزیز ما آمدیم که فرشته بشویم و برویم، من واقعا به این معتقدم. البته خیلی وقته یاد گرفتم و دارم تمرین هم می کنم که کسی برای محبتت تره هم خورد نمی کند! پس محبت کن،چشت درآد!! اما توقعی نداشته باش. البته این توقع شامل هیچگونه حرکت محیر العقولی جز مهربونی نیست. همیشه کارهام رو خودم انجام می دم و از هیچکس جز محبت چیزی نمی خوام . یا بهتره بگم نمی خواستم. الآن فقط اگه انتخاب کنم که مهربونی کنم اتفاقا منتظر هر واکنشی جز خوبی هستم. البته بی انصافی می شود اگر نگویم دوستانی دارم که سالهاست کنارم هستند و کلا آدم محبوبی هستم،بد کسی را نخواستم، هیچوقت، و همین باعث شده که دوستی های طولانی مدت داشته باشم و همه دوستم داشته باشند واین برایم خیلی لذت بخش است. آنهایی هم که بدی می کنند و نه تنها خوشحال نمی شوند، بلکه طلبکار هم می شوند، دستشان درد نکند، دوستشان دارم، چون اگر آنها نبودند خوبیهای دیگران را و آنهاییکه می فهمند و با نگاهشان محبت و سپاس را به من منتقل می کنند،یا لا اقل بدی نمی کنند را حس نمی کردم.خلاصه جان می دهم و در مقابل فقط یک جمله ی محبت آمیز می خواهم، اینکه فقط گاهی بپرسند: خوبی؟... یا بهتر است بگویم می خواستم... از چیز خاصی هم نمیترسم. فقط این روزها به خاطر تصمیمات عجیب و غریبم و کمی لج باز با خودم و اطرافم از این چند تا مورد دارم می ترسم: ازدواج!!، امتحانات آخر این ترم، کنکور کارشناسی ارشد، جدایی، تکرار اشتباهاتم،عشق و بعضی از خوابهام!

 

دیگه چی؟!! فقط می تونم بگم شانس آوردید که قرار به 5 مورد بود!!!! اما اگه چیز دیگه ای دوست داشتید بدانید که نگفتم بپرسید!!جواب خواهم داد!

من هم : سعید کریمی ، علیرضا آذر ، مونا برزویی و مهرداد را دعوت می کنم.

4 نفر شدند چون مثلا دلم می خواست یکی دو نفر دیگر را هم دعوت کنم اما گمان نمی کنم اهل نوشتنش باشند مثل بامداد بامداد و مونا زنده دل .

اگر این دوستان هم دوست داشتند بنویسند، خوب بنویسند! منتظریم! من دعوتشان می کنم!! و این اصلا ترفندی برای دعوت 6 نفر نبود!!!!

 


 
comment نظرات ()