حرفهای شيرين؟ با من؟ منی که از اين پيله رهايی ام نيست؟!
منی که اين روزها خلاصه شده ام در :
خستگي، تنهايي، درد، دلتنگی، بی خوابی، سردردهای هميشه ی وحشتناک،آرزوهای کوچک و محال، انبوهی خاطره که مثل سايه همه جا دنبالم هستند، بهت، خنده های زوری و پوچ و اين سردردها، اين سردردها...
لحظه ای صدهزار و چندين بار
از خودم انتقام می گيرم
رنج اين لحظه هامو ببين و بفهم
دارم از سر درد می ميرم...
( الميرا آقازاده )
حرفهای بسيارم بماند برای بعد، فقط اينکه:
شماره ی جديد نشريه ی اينترنتی پيله های شيشه ای منتشر شد:
زير آوار فرو ريخته ی عشق، از دلم چيزی نمونده که به تو بسپارم...
اين روزها ، هر چند شنبه ای که باشند ، برايم طعم زهر می دهند و شکلی به جز خستگی و سردرد ندارند...
نظرات ()