سنگی بر پیشانی سنگی کوه خورد،
کوه خندید و سنگ شکست...
یک روز کوه می شکند، خواهی دید...
(نادر ابراهیمی)
****
تلخه اما، خُب، حقیقت داره...
وقتی که من شبیه شعرها و ترانه هایم و شعرها و ترانه هایم شبیه خودم می شوند از همیشه بهترم...
حتی وقتی ترانه هایم هم از جنس این سردردهای همیشه می شوند...
حرف دارم، یک دنیا شعر و ترانه و بغض دارم... پاهایم که به زمین برسند، اگر که آرام بگیرم
بیش از اینها خواهم نوشت...
روزهای عجیب غریبی اند ، شاید هم نیستند و من اینجوری فکر می کنم ،
بارها به سقف نگاه می کنم و سعی می کنم که از این کار خسته نشم ، سعی می کنم. . .
(المیرا.آ)
***
این آخرین تلاشمه
واسه به دست آوردنت...
باور کن این قلبُ نرو
این التماس آخره...
چقدر می خوای تو بشکنی
غرور این شکسته رو
هر چی می خوای بگی بگو
اما نگو بهم : برو
دلم پر از شکایته // اما صدام در نمی یاد
می ترسم از دستم بری// کاری ازم بر نمی یاد...
مرگ دلم پای توإِ...
(مهدی داوودی)
****
رو به رویت را نگاه کن... در نیمرخ من دنبال چه هستی؟ زخم؟ بغضی که شکسته شده باشد؟
پس دلم را نگاه کن...
در این شهر شلوغ که باید چهار چشمی رو به رویت را ببینی، زیر چشمی نگاهم می کنی که چه بشود؟
که این دل لعنتی ام را بلرزانی؟...
افسار این قفس آهنی را رها می کنی و به من زل می زنی که چه ببینی؟ لرزش دستانم را؟
دختری را می بینی که زمین خوردگی در نهاد او نبود، نیست...اما...
دستهایت را در دستم بی حرکت و یخ نگه می داری که گرمای ملتمس دستهایم را بهتر احساس کنی؟
به حرکت سر سلامهای پنهان و آشکار می کنی که خوره به وجودم بیاندازی؟
حرفهای دو پهلو و صد پهلو می زنی که زنجیرم را در دستت داشته باشی اما در این عذاب رهایم کنی؟
... که ... ؟ ... که ... ؟...
می توانی...
صورتم را بکاو و بگو تو زیبایی ، اما بشکن دلم را،خودم را...
زخم ها را ببین و بگذر و ...
نگاهم کن و نگاهت را بدزد و نگاهم را می دزدم و ...
دلم را بلرزان و ...
التماسم را ببین و لمس کن و ...
جهانی را با خود همراه کن و ...
زنجیرم را ... و ...
می توانی...
حرفی ندارم، عیبی ندارد، همین که هستی کفایت می کند.
نمی ترسم از اینکه زخم هایم را ، بغضهایم را ، لرزش دست و دلم را ،زمین خوردنم را ببینی ...
نمی ترسم... پنهان نمی کنم که :
عاشقت هستم...
پنهان نکن که هیچکس من نمی شود...
حرمت نگه دار... حرمت بگذار همین لرزشهای دست و دلم را و بغضهای فرو خورده و نخورده ام را...
حرمت بگذار بر لحظه هایی که با تو گذشت ، در خلوت ما گذشت و خوب گذشت...
حرمت نگه دار... خاطره هامان را ... کودکانه هامان را ...
حرمت بگذار صدای کودکانه ای را که هنوز وقتی می گوید دلتنگم نیستی ، نمی توانی نه بگویی...!
حرمت می گذاری و هستی... همین کفایت می کند...
هزاران بار به هزاران چیز خندیدیم ، حرفهایی زدیم که مال من و تو بودند،خندیدیم و خندیدی...
هزاران بار خندیدی وقتی که از عشق گفتم و از عشق گفتی...
راستی یادت هست عاشقم بودی؟!...
خندیدی به حرفهایم، به عاشقانه هایم، به اینکه گفتم بی تو نمی شود...
حالا به این حرفم هم بخند وقتی که می گویم:
هنوز دوستت دارم...
همین که هستی و حرمت نگه می داری کفایت می کند... مرهم اینهمه زخم عمیق است...
(المیرا آقازاده)
***
جاده پاهاي منُ بلعيده ، نمي شه لمس كنم دستاتُ
فاصله به بي نهايت مي رسه، شايدم همينه سهمم از تو
من به تو نمي رسم ، نمي رسم ، تلخه اما اين حقيقت داره
تو داري مي ري هميشگي بشي، روبه روي من فقط ديواره
(میثم یوسفی)
***
دیالوگهای فیلم آواز قو را دوست دارم با اینکه چند سالی است نتوانسته ام و جرات نکرده ام دوباره ببینم . خنجر به قلبم می زند...
- پیمان و پرستو رو تو خیابون می گیرن،تعهد می دن، فرار می کنن و...
منزل پدر پرستو :
دکتر آرین ( پدر پرستو ) : پیمان فدایی آدم خطرناکی نیست که شما برای دستگیریش چند تا از مامورهاتون رو بسیج کردین! بهتر نیست به صدها جرم و جنایتی که الآن داره تو این شهر اتفاق می افته برسین؟
...
اداره ی پلیس:
مامور: حاجی تو چت شده؟
...
فتاح : تو حکومت پهلوی یه روحانی بلند شد، 36 میلیون دنبالش رفتن. حالا ماها کاری کردیم که اگه تو خیابون بخوایم از کسی آدرس بپرسیم مردم ازمون فرار می کنن...
مامور : تو حکومت علی خشونتم بود، ندیدی با خوارج چیکار کرد؟
فتاح: علی رو صد قسمت کنی نود و نه تاش رحمته، یکیش خشونت...
...
فتاح : واسه چی اینکارو می کنی پیمان؟
پیمان: واسه افکار عمومی!
فتاح : افکار عمومی حافظه ی ضعیفی داره...
...
مرز ترکیه :
فتاح : بکش تو خاک خودمون پیمان!
پیمان: خاک من کجاس فتاح؟! خاکی که توش عشق جرمه؟ خاکی که جوونش رو به جایی می کشونه که حالا اینهمه آدم منتظرن تا مغزش رو داغون کنن...
پرستو: پیمان! نه! چیکار داری می کنی؟ کم آوردی! اینکارو نکن پیمان...
***
زندگی شکل گیجی از تکرار
بغضی از حادثه سر ریز
کابوسهای همیشه ای از
مرگ و ترس و گریز
(المیرا آقازاده)
روزها شکل و رنگشون رو از دست دادن و فقط یه حقیقت رو نشون می دن اونم اینه که شنبه ها هی پنجشنبه می شن ، تقریبا تمام سهم ما از زیستن همینه و اینکه هنوز زور تقویم ها از من و تو بیشتره... اما ! تقویمها اونقدر باهوش نیستن که بدونن زورشون به خاطره هامون نمی رسه...
نظرات ()