بی من نشو!

 
ديوانه بازی!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٤
 

 

 

از همین آرامش

از خودم می ترسم

از سکوت و صبرم

از تو هم می ترسم

(المیرا آقازاده)

 

بیدار می شوم،دور و برم را نگاه می کنم ،انگار کسی نیست.

مثل تمام این شبها به زور به خواب رفته بودم و مثل تمام این روزها به زور از تختخواب دل می کندم و مثل همیشه با سردرد خوابیده بودم و با سردرد بیدار می شدم.

از جایم بلند می شوم، به آینه نگاه می کنم. خودم را نمی بینم. چشمهایم را می مالم و دوباره به آینه نگاه می کنم.

موهایم را نگاه می کنم چقدر بلند شده اند.به چشمهایم خیره می شوم ، باد کرده و قزمزند.به خودم نگاه می کنم. به گودی زیر چشمهایم و لوازم آرایش روی میزم که مدتهاست نه برای زیبایی ، که برای پوشاندن پف چشمها و همین گودی زیر چشمهایم هر روز به تعدادشان افزوده می شود!! ضبط را روشن می کنم: رضا صادقی!

از اتاقم و به قول مادرم سلولم بیرون می روم.سری به همه جای خانه می زنم. نه! کسی نیست!

چرخش بی حاصلم در آشپزخانه یعنی اینکه امروز هم صبحانه میل ندارم...

حس می کنم دلم برای دیوانه بازیهایم تنگ شده! از آخرین باری که کمی سبک شده بودم یک ماهی می گذرد!

به اتاقم بر می گردم و به همین آخرین بار فکر می کنم.

نزدیک 10 شب بودم ، از دانشگاه برمی گشتم و از مسیر همیشگی نیامده بودم. پس از مدتها به پارک خاطره انگیز نزدیک خانه قدم گذاشته بودم.

وارد پارک شدم،کمی دور و برم را نگاه کردم و بغض خسته ترکید. به نیمکتی رسیدم که هیچکس با گلی در دست

رویش ننشسته بود که ما به او بخندیم،اشکهایم تندتر شدند. تاب و سرسره ها هم خالی بودند نه کودکی دست تکان می داد نه من دلم می خواست تاب بازی کنم. نه کسی بود که قولی بدهد، نه... فقط من بودم و...

 

گفتم: نپر! جون من! برای پات خوب نیست!

گفتی : نه! نمی پرم بابا!

اما پریدی! و ما خندیدیم!

 

من پریدم اما نخندیدم، اشکهای آرامم تبدیل به هق هق شد و دستم را از جلوی دهنم برداشتم. بی اهمیت به نگاه های متعجب اطرافم. لا به لای خانه ها چرخیدم، بالا و پایین رفتم و صدای هق هقم بلند تر شد.

باید حرف می زدم. با کی؟! کسی که بدون سوال و جواب و طعنه و کنایه فقط گوش می کرد...

ترسیده بود، نگران شده بود، باورش نمی شد اما هرچه می گفت صدای هق هق بلند بلند من بند نمی آمد. حرف نمی زدم فقط گریه می کردم و می گفتم : تاریکه، می ترسم...خیلی سرده...همه دارن نگام می کنن...

برایم مهم نبود اینقدر خسته بودم و اینقدر بغض داشتم که مهم نباشد...

نای راه رفتن نداشتم اما آنجا در تاریکی و تنهایی ترسناک بود... دیر بود...

لحظه های خوب این پارک و این خانه ها مدام از جلوی چشمم می گذشتند... به سمت خانه راه افتادم مثل همیشه برگشتم،نبودی که منتظر رفتن من بشوی ، نبودی که خداحافظی سخت باشد یا نه، نبودی که پله ها را دو تا یکی کنی و برنگردی و نفهمی که نگاهت می کنم و سرت را بیاندازی پایین و از بالا به سرعت بروی نبودی که...

می دانستم کسی خانه نیست... به زحمت در را باز کردم و از پیچ پله ها گذشتم و ... نه نمی شد! نفس نداشتم،روی پله ها نشستم و به گریه ادامه دادم... سردم بود... پله ها را به زحمت طی کردم و در آینه ی بیرون در از صورت پف کرده ی خودم ترسیدم... در را باز کردم و یک راست به اتاقم رفتم...کیفم را پرت کردم و سرم را روی تخت گذاشتم و دوباره بلند بلند گریه کردم...

سرم را تکان می دهم و به این بغض و به آن شب فکر می کنم... از جایم بلند می شوم و به آینه نگاه می کنم... به

بهاری فکر می کنم که قرار بود بهترین لحظات زندگی من و تو را رقم بزند...

دیوانه بازی قدیمی! می خندم! بلند بلند و با صدا... به این بهار، به خودم،به...

سکوت می کنم... سرم دردر می کند، بغض می کنم و اشکهایم بی صدا سرازیر می شوند... به همه چیز فکر می کنم، گریه می کنم، بلند بلند و باصدا... سکوت می کنم، می خندم، گریه می کنم، خودم را می زنم خودم را می زنم و بلند بلند تر گریه می کنم و با خودم حرف می زنم ... جعبه ی دستمال کاغذی را با یک نمی خوام بلند به سمت آینه پرت می کنم و بلند تر به خودم و دنیا ناسزا می گویم و با خودم حرف می زنم و گریه می کنم، خودم را می زنم جوری می زنم که دل این غرور له شده ام خنک شود، که صدای این جسم مریض را بشنوم... همینطور که از روی صندلی جلوی آینه بلند می شوم در همان گریه حرف می زنم و چراهای بلند بلند می گویم و خودم را می زنم... اینقدر خودم را می زنم و گریه می کنم تا بی حال روی تخت می افتم... نه صدایم در می آید نه دستم برای ضربه هایی که هنوز دوست دارم به سر و صورتم بزنم جان دارد و حرکت می کند... به صدای غم داری که از ضبط پخش می شود گوش می کنم و با صدای گرفته همخوانی می کنم...

آرام تر و سبک ترم... از جایم بلند می شوم و به آینه نگاه می کنم. نه! مادرم به خنده های زوری گول نخواهد خورد...می روم دست و صورتم را می شویم و هی سرم را بلند می کنم و توی آینه زل می زنم و دوباره به صورتم آب می زنم و می گویم :

باید از هم می گذشتیم//برتر از ما عشق ما بود...؟؟؟؟(اردلان سرفراز)

ا.آ

 

آروم تر از همیشه و

تلخ و ساکت و سردم

یه کاری کن به خودم

به زندگی،به عشق برگردم

 

یه کاری کن که تب رد شه از اینجا

نذار حرفام نقطه چین شه

نذار از نبود دستات

حال من بدتر از این شه

 

رنج این لحظه هامو ببین و بفهم

دارم از سردرد می میرم

لحظه ای صدهزار و چندین بار

از خودم انتقام می گیرم...

(المیرا آقازاده)

 

 

*

شماره ی سوم  دو ماهنامه ی پيله های شيشه ای منتشر شد:

www.glassyguards.com


 
comment نظرات ()