بی صدا از تو قاب
پنجره ت می رم
من دارم از تو
خاطره ت می رم...
(المیرا آقازاده)
چند وقتیه تو این غزلها گیر کردم،اینقدر این غزلها رو لمس می کنم که تقریبا هر روز چندبار می خونم:
عیشم مدام است از لعل دلخواه کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش ببرکش گه جام زرکش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه وز فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت چشمی و صد نم جائی و صدآه
کافر مبیناد این غم که دیدست از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ درس شبانه ورد سحرگاه
....
غمگین می شوم از دیدن آدمهایی که فاصله ی میان عشق و نفرتشان یک موست...
و به این فکر می کنم:
ساعتها سکوت می کنیم،
ساعتها حرف می زنیم و دلخور می شویم به خاطر خواب،بیداری،رفتن،آمدن،گفتن،نگفتن...
لبی هست که حرف بزند ومی خوابیم و گوش نمی کنیم، دستی هست که نوازش کند و دریغ می کنیم،
عشقی هست که نثار کنند و نمی خواهیم...اما...
ثانیه ها رحم نمی کنند،می گذرند و بعد:
چه شبها که بیداریم و کسی نیست، چه شبها که سکوت است و خواب به چشم نمی آید،
می خوابیم و کسی نیست که بیدارمان کند،
چه حرفها برای گفتن که گوشی نیست، چه مقصدها که همراهی نیست،
چه آمدن ها که چشم انتظاری نیست...چقدر می خواهیم بشنویم و کسی نیست که حرفی بزند،
چه خستگی ها که کسی نیست نوازش کند، چه عشقها که طالبیم و کم داریم و عاشقی نیست...
به راستی ما موجودات عجیبی هستیم... نیستیم؟!
..........
رو به روت نشستم
نیستی تو ژست فرهاد؟!
سرتو ننداز پایین،
شرمندگی نمیخواد!
فقط بگو تو اول
عاشق شدی، یا من؟
می دونم که یادت می یاد
یه حرفی بزن! ...
بگو تو این صحنه ی آخر
تو گریه می کنی یا من؟
رو به روت می میرم
تو گریه می کنی با من!
(المیرا آقازاده)
.......
فکر می کنم به همه چیز، به بودن، نبودن، خدا، عشق، درد، تنهایی ، به سردردهایم، به تغییر کردن آدمها...
فکر می کنم به همه چیز، حتی به این فکر می کنم که روزهای خیابان ظرافتی چقدر خوش بود!!
به سازم نگاه می کنم، به این همراه دیرینه...
هربار نگاهش می کنم مادری را می مانم که فرزندش را نگاه می کند. یازده سال همدم لحظه های خوب و بدم...
به لحظه هایی که گذشتند و به لحظه هایی که نیامده اند فکر می کنم.
به اینکه می شد اینجا نباشم و اینطور نباشم و آروزی داشتن خیلی چیزها را داشته باشم.
که قدم بر می داریم، هستیم، نفس می کشیم و می فهمیم و انگار نمی فهمیم... همیشه شکایت داریم...
فقط کافی ست یکبار بعضی جاها را ببینیم... فکر می کنم، به همه چیز:
به اولین حضورم در بیمارستان روانپزشکی...
به اینکه آنجا مردهایی بودند که بعد از فوت همسرشان بستری شده بودند،
به پسر جوانی که از عشق دختری روانه ی آنجا شده بود،
و فکر می کنم هستیم و نمی بینیم، عاشق می شویم و فراموش می کنیم، داریم و قدر نمی دانیم...
فکر می کنم،
به آن مردی که فوق لیسانس نقاشی از آلمان داشت و وقتی میکل آنژ و داوینچی می شد و
با من حرف می زد شک نداشتم که تاریخ تمام آثار را درست می گوید و شعرگونه حرف می زد...
به آن مرد که از اندی می خواند و ما همه دست می زدیم و خوشحال می شد...
به دختر جوانی که از دیدن اینهمه دانشجو کلافه شده بود و می گفت: دانشجوهاتون خوشگل نیستن زیاد!!
و ما ناراحت نمی شدیم و می خندیدیم... به سرهایی که تکان می دادیم و چشمهایی که می بستیم و
قلبهامان که به تپش می افتاد و بغضهایی که داشتیم و
به جمله ای که تک تکمان بارها گفتیم، درست مثل مادربزرگها:
سلامتی از هر نعمتی بالاتره...
به این فکر می کنم که فضای آزاد خانه را نمی بینیم و هی می گوییم: حوصله ام سر رفت،
از این خانه به آن خانه مهمانی می رویم و غر می زنیم و
آنجا این راهروها و این اتاقها، حتی حیاط سر سبز محوطه ی یک بیمارستان خصوصی بی شک برای پانزده سال چیزی ندارد و چقدر باید کسل کننده باشند،
به 40 سال ِ مردی فکر می کنم که 13 سالش صرف بخش دو شده بود ...
و به حرف استادم فکر می کنم، جمله ای که از همان روز تا به حال بارها تکرارش کردم و به آن فکر کردم
جمله ای که درستی اش را هزاران بار در خیابان و در نگاهم به آدمهادیدم:
همه دایره وار ایستاده بودیم و به اولین توصیه ها گوش می کردیم، دکتر پرسید:
-کسی اینجا هست که بترسه؟
-...
- گفتم کسی اینجا هست که بترسه؟
چند نفری گفتند بله!
- برای ترستان چیزی نمی گویم جز اینکه:
آدمهای اون بیرون به مراتب از اینا ترسناک ترن. حداقلش اینه که احتمالش رو می دین که یکی از اینا بهتون آسیب بزنه. اما اون بیرونیا اینجوری نیستن... ظاهرشون بهترین آدم دنیاست، عابرِ، راننده س، همکارتونه، عشقتونه، عاشقتونه اما بدترین آسیب ها رو بهتون می زنه... در حالیکه حتی احتمالش رو هم نمی دادید... اما اینجا احتمالش رو می دید...آره! اون بیرونیا از اینا خطرناک ترن... و اینا به مراتب از اونا بی آزارتر و رک تر و ساده تر و بی شیله پیله ترن...
همه مون سکوت کردیم و فکر کردیم و من تا امروز بارها و بارها به این جمله فکر کردم...
هربار قبل از ورودم به بیمارستان این جمله رو تکرار کردم و ثابت شد که درسته...بارها بهم ثابت شد که درسته...
.....
گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله
آئین تقوی ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گل آنگاه توبه استغفرالله
مهر تو عکسی بر ما نیافکند آئینه رویا آه از دلت آه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی خون بایدت خورد در گاه و بیگاه
......
هفته ها و روزها و ماه ها خالیه خالین... تقویمها خیلی دروغگو تر از اونی هستن که فکر می کردم و فقط یاد گرفتن که بهم دهن کجی کنن و همینطور که دارن می دون بخندن... باید مثل خیلی از آدمها اونا رو هم ببخشم؟؟...
نظرات ()