بی من نشو!

 
تولد!!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩
 

 

 

اگر تو باز نگردی

بهار رفته در این دشت برنمی گردد...

اگر تو بازنگردی

امید آمدنت را به گور خواهم برد

و کس نمی داند که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم زیست

چگونه خواهم مرد...

حمید مصدق

 

 

روزهای اول هر ماه می آیند و می روند و ما... ما نیستیم که حرفی بزنیم!

نفس می کشم در هوایی که پر از خاطرات توست...آه می کشم!

هنوز هم وقتی دست از همه ی جهان می کشم و میان این جنگل تاریک تنها می مانم دستان تو را می خواهم...

دستانت نه! دیر زمانی ست به صدایت قناعت می کنم...

و تو هرگز ندانستی که من، تنها، میان این جنگل پر گرگ و تاریک، با پاهای خسته و دل شکسته ام،

چقدر می ترسم...و زیر لب تکرار می کنم:

کاش بودی!

ا.آ

 

بیشتر از من چه کسی تو رو دوست داشت و شناخت

چه کسی با سختی شب پاییز تو ساخت

می دونم پیش همه منو انکار می کنی

روشنی آینه مو تو، تیره و تار می کنی

اما در خاطر تو من موندگارم نازنین

تا غروب این زمین، تا طلوع واپسین

زویا زاکاریان

 

 

آه! پرم از حرفهای نگفته! پرم!

از ایکاش و اما و شاید و اگر پرم...

یک جا، یک روز بگذار دستهایت را بگیرم و یک دل سیر حرف بزنم و گریه کنم

تا بگویم چرا از همیشه بدترم و از همیشه کمتر می خوابم!

تا از کابوسهای شبانه بگویم آن وقت هراس از خوابیدن را می فهمی...

از روزهایی بگویم که...

فرقی هم می کند؟؟؟

از این ای کاشها بگویم

بگویم که ایکاش آن شب سرد و بغض آلود، دوباره صدایت کرده بودم

دستانت را می گرفتم و نمی گذاشتم که...

فرقی می کند؟؟!

ا.آ

 

خواهش می کنم نگذارید ما از هم جدا شویم

کمی فکر کنید آقا!

برای من و او امکان ندارد که از هم جدا شویم و جدا زندگی کنیم

خواهش می کنم...نه عزیزم! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است

نه عزیزم! بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند،زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد

به یادبیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو،نیاز من به تمامی ذرات زندگی ست

عزیزم! به من بازگرد!

هیچ پایانی به راستی پایان نیست و در هر سرانجام مفهوم یک آغاز نهفته است

چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟!

همه چیز تمام شده است!! من او را فراموش کرده ام!!!

نادر ابراهیمی

 

 

خُب! چهارمین بهار زندگی وبلاگ من هم رسید! جایی که آینه ای از لحظات زندگی من است

خوب و بد! شیرین و تلخ... خانه ای که اینقدر جزئی از من شده که خودم تولدش را فراموش می کنم!

و البته برای یادآوری تولد این نیمه ام باید از یک دوست تشکر کنم.

خانه ای که مرا با دوستانی آشنا کرد که نیمی از این چهارسال من بودند و ماندند و خواهند بود...

با هزاران پیام که واژه واژه اش هر چه بود تلخ یا شیرین،کم یا زیاد، برایم عزیز بود...

برای سالگرد وبلاگم به همین چند سطر خودم( ا.آ ) و واژه های زیبای این بزرگان بسنده می کنم...

 

 

 

لعنت به شما که جز عشق جنون آسا

همه چیز این جهان شما جنون آساست...

احمد شاملو

 


 
comment نظرات ()