بی من نشو!

 
تعجب!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٥
 

 

 

خدا به همراه ای خسته از شب

اما سفر نیست علاج این درد

راهی که رفتی، رو به غروبه

رو به سحر نیست، شب زده برگرد...

 

 

کویر! و جاده هایی که شاید از عبور اینهمه مسافر خسته اند...

کویر و تا بخواهی سراب...

شوق رسیدن و غم بازگشت...

کویر و خانه های کاه گلی و مردمی مفلوک...

این تمام چیزی ست که از پنجره ی کوپه ام پیدا بود...

کویر! و خاطره های یک عمر که بی خواست من از جلوی چشمانم می گذشتند...

انگار که زمانی برای به یاد آوردن همه چیز دست داده باشد...

کویر و دلتنگی ...

و بغض! بغضهایی لحظه به لحظه از دیدن مردمانی که در انتظار معجزه اند ...

که آنچه آنها را به خدا می رساند تکرار واژه هاییست که معنایش را نمی دانند ...

مردمانی که...

کویر! گرمای تابستان، خنده، گریه، مردمان تازه، دوستیهای جدید ...

لحظه های عرفانی...چند عکس یادگاری و ثانیه به ثانیه خاطره...خاطره... خاطره...

آری! اینها ارمغان سفر کوتاه من بودند!

....

روزهای عجیب و غریبی اند!!

هستند یا من اینطور احساس می کنم، فرقی نمی کند، حتی فرصت نکرده ام یک دل سیر سقف اتاقم را نگاه کنم و سعی کنم که از اینکار خسته نشوم...

اینقدر خسته ام که دلسوزی های اطرافیان را با جان و دل می پذیرم...

از همیشه صبور تر شده ام، از هیچ چیز تعجب نمی کنم!

از اینکه همه ناراضی هستند، از اینکه صمیمی ترین دوستم بعد از اینهمه وقت تازه اندازه ی عشقم را فهمیده و تعجب می کند،از تعجبهای دیگران، از هیچ چیز تعجب نمی کنم! یا خوشحال نمی شوم، حتی از قبول شدنم در کنکور کارشناسی ارشد...

نمی دانم دقیقا گره ی کار کجاست! در اتمام روزهای خوب دانشگاه؟

در باورکردن گذشت چهار سال؟

آخرین باری ست که به دانشگاهمان می رویم؟ سوالی که در این چند روز بارها از خودمان پرسیدیم... گاهی از روی خستگی ابراز خوشحالی کردیم و گاهی فقط سکوت...

یکشنبه می رویم و گزارش درسهای تشخیص و درمان را تحویل می دهیم!

و چقدر می خندیم که آدمهای اطرافمان چه زود قضاوت می کنند و لقب می دهند...

چقدر به این پیشوند خانم دکتر می خندیم!!

و برای انکه ما هم مثل بقیه دچار توهم نشویم چقدر با این لفظ بازی می کنیم:

-دُکی!ظرفارو شستی؟!!

- نه دکی جان! منتظرم تو لباسهارو بشوری آب و ببندی!!

- دکتر جان دارم از غصه دق می کنم خودم!

-دکتر جان موافقی یه گروه درمانی واسه خودمون بذاریم؟!!

 

یکشنبه می رویم و گزارش درس درمان را تحویل می دهیم!

درسی که بهترین و بدترین خاطرات دوران تحصیلم را رقم زد...

گزارش کار در بیمارستان روانپزشکی!

فکر کنم روزی که کارت اجازه ی ورود و خروج دائم به بیمارستان را تحویل می دادم،

آخرین باری بود که تعجب کردم!!

تعجب کردم از اینکه انگار دلم برای اعضای این خانه تنگ خواهد شد،

از اینکه هیچ اثری از اضطراب روزهای اول کار در بیمارستان در من نیست ...

از اینکه به دو خواهر دوقلوی بخش زنان، پر دردسرترین اعضای بخش، سلام می دادم و

آنها به من ،که برای نوشتن گزارش پرونده شان در بخش ساکت و مرموز زنان،

که با دانشجویان دختر همکاری نمی کردند!!،

چقدر دلهره داشتیم و جمله هایی که از یادآوریشان می خندیم! :

-المیرا پشتم و داری؟

-پشتت و دارم ولی پشتم و داشته باش!!

حالا اصلا نگران این نبودیم که کسی از پشت سر برسد یا چیزی توی سرمان بخورد!

و دوباره یاد حرف دکتر افتادم که :

آدمهای اون بیرون از اینا خیلی خطرناک تر و ترسناک ترند و

اینکه چقدراین روزها این حرف رابیشتر باور دارم و حقیقتش را بهتر احساس می کنم...

تعجب می کردم که تقریبا اسم 100 بیمار را به خوبی به یاد می آورم...

تعجب می کردم که تعریف و تمجیدهای عجیب مسعود که مرا ملکه ی فرانسه می دانست،

برایم زیبا بود و خجالت می کشیدم که یک مرد 46 ساله ی هنرمند جلوی پایم بلند می شود و به من تعظیم می کند...

تعجب می کردم که در اولین روزها، یکبار چطور موفق شدم اشکهایم را از دکترها و او پنهان کنم ، وقتی که چندتا از نقاشی های آبستره ام را نقد میکرد و حتی کلمه ای اشتباه نمی گفت،

احساس می کردم فرصتی دست داده است تا از معلومات نقاشی داوینچی استفاده کنم!،

اما سر و صورت خیسش که تمام مدت زیرشیر آب بود، مهر تائیدی بر 13 سال حضورش در اینجا بود و ذهن من از ربط دادن اینها به هم درمانده بود...پر از چرا بودم...

ازاینکه بعد از آن روز هرگز اشکی نریختم ...

از اینکه دیگر از امواج منفی اطراف بیمارستان که روزهای اول خیلی عذاب دهنده بود خبری نبود، از اینکه اصرار داشتم به دیگران بفهمانم که لغت دیوانه را به کار نبرند و بتوانم بفهمانم که بیمارستان روانی جایگاه دیوانه ها نیست، آنجا پر از لیسانس و فوق لیسانس و دکترا و مدیرعامل شرکت و .. است... که زندگی با آنها چنین کرده است...

همه چیز را می فهمند... از اینکه با چه تلاشی می خواستم اثبات کنم که یک افسرده و معتاد و ... عقلشان از من و شما سالم تر است...

که بگویم بیمارستان روانی پر از پسر و دخترهای جوانی ست که از نادانی خانواده هاشان اینجا هستند ... خانواده ای که به یک دختر 6 ساله جسد پدرش را نشان می دهند و او هنوزدر 28 سالگی رها نشده است و چه رنجی می برد...پدری که همسرباردار جوان خود و مادر یک پسر بچه ی 5 ساله را جلوی چشمان او به خاطر بیرون بودن دوتار مو به قصد کشت می زده است و او امروز یک خلافکار حرفه ای شده است که پدرش را در نقاشی هایش یک هیولای بی شاخ و دم می کشد...

خانواده ای که تعصبات کورکورانه اشان سحر 17 ساله ی دوست داشتنی آنجا را، که چقدر معصوم بود،به خودکشی واداشت...

آنجا پر از فرزندان همین خانواده هاست...

تعجب می کنم که من چرا آخر والیبال بازی کردن را یاد نگرفتم! و تیم ما همیشه از تیم بیماران

می باخت!

بله! آخرین باری که تعجب کردم چهارشنبه ی گذشته بود! آخرین نگاه ها به بیمارستان!

یک بار دیگر کنار در خروجی و نگاه به فضای سرسبز بیمارستان... به کسانی که بارها سر تا ته باغ را قدم می زدند و تصور 15 سال زندگی در چنین جایی...به روز مرخص شدن محمود و چهره ی بی نهایت خوشحالش...به رویا و موهای عروسکی زیبایش، به ندا که ترک کرده بود و منتظر فرزندش بود و ما نمی دانستیم چطور بگوییم که شوهرش او را برای همیشه به آلمان فرستاده است تا ملاقات مادر معتادش نرود...به سارا که نمی دانست پدرش تا مدتها دنبالش نخواهد آمد و ما حرفی نمی زدیم... به نیلوفر که به هر بهانه ای از بخش بیرون می آمد تا فرزاد بخش 2 را ببیند و ما می فهمیدیم...به حرفهایی که شنیدیم، به اشکهایی که دیدیم، به آنچه گفتیم، آنچه دیدیم،آنچه دیدیم،آنچه دیدیم... به جشن تولدهایی که با حضور خانواده هایشان می گرفتیم . جشن خداحافظی خودمان در بیمارستان...

و لحظه به لحظه خاطرات تلخ و شیرین....

و لحظه های پایانی! نتیجه ی چند ماه تنبلی و ماندن کارها برای شب آخر!

کاری که فکر می کردیم دو ساعتی بیشتر زمان نمی برد و تا 6:30 صبح طول کشید!

و امروز یکشنبه بود! انگار بار اول بود که مسیر خانه تا دانشگاه را می دیدیم، با اینکه به همراه عزیزترین این 4 سال بودم، دوست نه، خواهری که خدا می داند چقدر خواهر است،که شب گذشته اولین رکورد زندگی اش در بی خوابی را زده بود!و خوابمان می آمد، چقدر هوای ابری 8 صبح لذت بخش بود...

مسیری که حدودا بیش ازهزار و صد و پنجاه و دوبار رفته بودیم و برگشته بودیم!

در شهری که پر از خاطرات خوب و بد است، اما مدتهاست احساسی به شهر نداریم...

و سردر بزرگ دانشگاهی که روز بد نداشت... پر از خاطرات خوب بود... و محوطه سر سبز و زیبای آن...گروه مستقل روانشناسی که این ترم آخری دانشکده ی روانشناسی شده بود، در ازدحام صدها رشته و چندین دانشکده و نگاه حسرت دار ما به ساختمان نوسازی که از مهر امسال مخصوص دانشجویان روانشناسی افتتاح می شود!

پله های خاطره انگیز! دفتر مدیر گروه روانشناسی بالینی و ...

و تحویل آخرین کار... خسته بودیم، خوشحال بودیم و ...

این یعنی تمام؟!...

دیدن آخرین نمره ها که مثل ترم های پیش زیاد مهم نبود... معدل بالا برای انتخاب واحد در اولین نوبت!! ... دیگر فرقی نمی کرد...

نگاه به سلف دانشگاه، به دفتر فنی روبه روی دانشگاه، به رستوران زاویه!!!( که برای من از همه ی قسمتهای دانشگاه بهتر بود و دل کندن از آن سخت تر!!!) ، رستوران بوکا، آیس پک، رستوران سروناز،رستوران من و ما و ...

سرمای بیش از حد زمستانی و برف و بارانهای عجیب...

و جاده ی چالوس!! خاطرات خوب پرسه در جاده ی چالوس! اولین روزهای آهنگ دو دقیقه ای بنیامین که رفت و برگشت می خواندیم! دنیا دیگه مثل تو نداره...

5 دختر و پرشیای مریم که یک شب دزدیده شد! و بعد از آن هرگز جاده نرفتیم... و مجبور شدم از رستوران پامچال هم دل بکنم!!

عکسهای یادگاری دانشگاه و جاده چالوس و جاده خدا!!

یک روز 5 نفری خوشحال، روز دیگر همه غمگین! فریادهایی که از بلندترین نقطه می زدیم و خدا را صدا می کردیم... ازدواج کردن بچه ها و انتظار زیبای دو عروسی در آبان ماه امسال...

چطور می شود اینهمه خاطره را نوشت...

یک روز برای ثبت نام، این دانشگاه 60 هکتاری را بالا و پایین می رفتیم و به زودی برای گرفتن مدرک باید اینکار را بکنیم...دنیا به همین سادگی می گذرد و به همین زودی... چه اتفاقها که در این چهار سال نیفتاد، چه شادیهایی، چه غمهایی... چقدر بزرگ شدیم...چقدر آرامش و چقدر کابوس، چقدر خنده و چقدر اشکای بی وقفه...

...

خسته ام! از هفته ها کم خوابی برای جبران تنبلی هایمان! از همه چیز ...

هنوز از این آرامش قبل از طوفان رها نشده ام...

هر وقت بیش از حد معمول آرام می شوم از خودم می ترسم!

باید تعجب کنم! یا بتوانم گریه کنم...

 

 

الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست....

** هفته ها همه ی رنگ و بویشان را از دست داده اند! خیلی وقت است که تقویمها خاکستری تیره اند و من با آنها قهرم، هرچقدر که زورشان زیاد باشد!

 * نام شاعر این غزل بالا را نمی دانستم که بنویسم.

* این مطالب را شنبه و یکشنبه ای که گذشت نوشته بودم اما به دلیل مشکلات پرشین بلاگ دیر پست شد.

شماره چهارم دوماهنامه الکترونیکی پیله های شیشه ای منتشر شد:

www.glassyguards.com

 


 
comment نظرات ()