بی من نشو!

 
گنگ!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٥
 

 

 

یا که آن سرخی سیب، یا که این خنجر سرخ،

بنده ی چند تا خدا باید بشیم؟!...

خدا به من نزدیکه، هرقدر که تو از من دوری...

(حسین پناهی)

 

...

 

احساس گنگی از خودم دارم!

دقیقا مطمئن نیستم که خوبم یا نه!

به ظاهر همه چیز خوب است، هیچ اتفاق بدی نیفتاده، اما من احساس می کنم که

 روی زمین راه نمی روم...

این احساس را قبلا هم داشتم اما شاید قبل تر ها دلیلش را می دانستم...

حالا هر جای ذهنم را می گردم نیست!

غم بزرگتر شدن ؟ تمام شدن درس؟ دلتنگی؟ دورویی آدمها؟ نگرانی فرداها؟

هدفی که اینهمه سرش بحث کردیم و مرا می ترساند؟حرفهای تو؟ یا ... ؟

نمی دانم! فکر کنم همه ی اینها حالم را بد می کند...

دلم دریا می خواهد! کاش می شد چند ساعتی لب ساحل بنشینم و به صدای امواج گوش بدهم.

زانو هایم را بغل کنم و فکر کنم...به روزهایی که گذشتند و به لحظه هایی که نیامده اند!

به خیلی چیزها ... نمی دانم ! به تو، به همه کس و همه چیز...

دلم هوای ابری می خواهد... معمولا پاییزها بهترم! اما به این پاییز هنوز نیامده هم مشکوکم...

حتی به این 16 شهریور لعنتی!

دلم می خواهد امسال از این روز عزیز معذرت بخواهم و روزه ی سکوت بگیرم ...

شاید هم باید از خودم معذرت بخواهم! از خودم و زمستان و بهاری که این خودم را اینهمه رنجش دادم،

و رنجش را فقط نگاه کردم...چقدر خودم را رنج دادم...

می خواهم فقط سکوت کنم و ... نمی دانم! باید بروم! یک جایی که ...

خوبم و خوب نیستم...

فقط شاید دیدنت دوای نیمی از این دردها باشد... یا شاید برای همه اش راهی پیدا کنی...

 

 

پرسه

 

صبح شد و یه روز تازه

توی چشمام پرِ خوابه

این شروع بی تحول

لحظه های پر عذابه

 

من بی حوصله بازم

نمی دونم چی بپوشم

برای جدال با خواب

باید قهوه ای بنوشم

 

رفتن بی مقصد من

مثل برگی روی آبه

پرسه ی من تو خیابون

مثل راه رفتن تو خوابه

 

بازم از جنگ و جنایت

توی روزنامه نوشته

زیر لب با خنده می گم

کی می گه اینجا بهشته

...

پشت شیشه ی مغازه

خیره می شم مات و معطل

نمی خوان بگذرن انگار

این دقیقه های تنبل

 

جای آدما می بینم

تن لخت سایه ها رو

مثل تکرار همیشه

می کشم ثانیه ها رو

 

بازم تن خسته تر از پیش

بر می گردم سوی خونه

دیروزم بود مثل امروز

فردا هم مثل همونه...

 

 

 


 
comment نظرات ()