بی من نشو!

 
شانزده!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٦
 

 

 

فاتح شدم!

خود را به ثبت رساندم،

خود را به نامی، در یک شناسنامه،مزین کردم!

و هستی ام به یک شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران!

و زیر ششصد وهفتاد و هشت قبض بدهکاری

و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم:

(فروغ فرخزاد)

 

 

فقط شانزده دقیقه...

تا هنوز از 22 رد نشده ام! و این حرفها و بغضها و دردها از 1364616 به 1387616 نرسیده است!...

 

دلتنگ شنیدن صدایت هستم! که از آن ور خط با صدایی که فقط مخصوص به توست بگویی:

-شنیدم تولده؟!!

-می گن!!

-شنیدم تولدت مبارکه؟!!

-...

و من اینبار به جای پاسخ آخر، حرفهای زیادی دارم...

حرفهای من بماند برای بعد که این روزها پر از حرفم، اما...

اما تو را قسم به شانزده، شانزده شهریوری که همراه من بودی،

قسم به آنهمه خنده های بی دلیل، قسم به آنهمه حرفهای رمزداری که فقط مخصوص من و تو بود،

قسم به دستان پاک و معصومت که هر تکانش کابوس این سوی شیشه های حاشیه سبز بی مهرآبادبود،

قسم به هرچه بین ما بود و هست، قسم به عشق، به خون...

فقط شانزده دقیقه...

تو را قسم بهچشمهای روشن زیبایت که شبیه چشمهای مادر است،

قسم به همین اتاقی که مال من و تو بود و حرمت دارد،

قسم به این 7 سال دوری، به رنج این 5 سال ندیدنت،

به این لرزش دستانم و همین تن لرزه های شبانه،

قسم به هرچه تو قبول داری، به جای آنچه نبودنت با من کرد،

فقط شانزده دقیقه...

شانزده ، هزار، میلیون، میلیارد بار قسمت می دهم به این خون مشترک رگهایمان،

به ضجه ضجه های آخرین دل کندن دردناکم در فرودگاه غربت،

قسمت می دهم به صدایت که نمی گذارد آخرین علائم حیاتی ام را از دست بدهم،

به این جای خالی بی رحمت،

به اینهمه خاطره قسمت می دهم، به این اشکهای مزاحم که نمی گذارند بنویسم قسمت می دهم،

فقط شانزده دقیقه...

شانزده ، هزار، میلیون، میلیارد بار قسمت می دهم به این خون مشترک رگهایمان،

به اسمت که خیلی مقدس است،

به علی و رضا قسمت می دهم،

فقط شانزده دقیقه...

به خاطر این شانزده شهریور لعنتی ، فقط شانزده دقیقه بگذار بغلت کنم!

شانه هایت را بده، دستهایت را بده، من شانزده هزار سال بغض و شانزده هزار سال حرف نگفته دارم...

فقط شانزده دقیقه آغوشت را باز کن، من به نبض آشنای تو نیاز دارم،

فقط شانزده دقیقه بگذار نگاهت کنم،فقط شانزده دقیقه...

شانزده دقیقه آغوش مهربانت را پناه شانزده هزار قطره از اشکهایم کن، در سکوت،

قول می دهم نیمه شب برای سرخ کردن سیب زمینی بیدارت نکنم،

قول می دهم هر وقت می خواهی تلویزیون ببینی من سیندرلا نگاه نکنم،

قول می دهم وقتی که با امیر حرف می زنی مزاحمتان نشوم،

قول می دهم کهneed for speed بازی کردنتان را نگاه نکنم و هی سوال نکنم! قول می دهم ...

گرچه تو بهترین پای سیندرلا دیدن و بازی هایم بودی!!

قول می دهم با بدمینتون بازی در اتاقمان صدای مامان را در نیاوریم،قول می دهم که از توپ نترسم،

تا تو ساعتها توپ بسکتبال و والیبال به سمتم پرت کنی تا ترسم بریزد،

قول می دهم هی نگویم راکت تنیس سنگین است،

قول می دهم شنا کردنم را بهتر کنم،قول می دهم درست اندازه ی ساعات تمرین تو پیانو تمرین کنم،

قول می دهم که به نوبت ماریو بازی کنیم!! و مامان با دست ادای آتاری بازی کردنمان را در نیاورد!

قول می دهم صدای خنده هایمان صدای کسی را در نیاورد،

قول می دهم این روزها اینقدر برادر جانِ داریوش را گوش نکنم،

قول می دهم، قول می دهم...

به جایش فقط شانزده دقیقه آغوشت را به من بده...

می شود، نه؟!

من خسته ام! خیلی! و فقط تو، تو می توانی...

فقط شانزده دقیقه...

این شانزده شهریور لعنتی امسال را تبریک نگو! نه! نگو!

به جایش فقط شانزده دقیقه...

شانزده ، هزار، میلیون، میلیارد بار قسمت می دهم به این خون مشترک رگهایمان،

به اسمت که خیلی مقدس است،

به علی و رضا قسمت می دهم،

فقط شانزده دقیقه...

نمی شود؟!...خب فقط...فقط...

فقط شانزده ثانیه... فقط شانزده ثانیه...شانزده ثانیه...

....

 

کاش این ترانه را روزی که می رفتی می شنیدم...آن وقت سه روز سکوت نمی کردم...

 

خداحافظ! برو که وقت پروازه

برو که دیدن اشکات، منو به گریه می ندازه

...

منو تنها بذار اینجا، تو این روزای بی لبخند

که باید بی تو پرپر شم که باید از نگات دل کند

 

حلالم کن اگه می ری اگه دوری اگه دورم

اگه تو گریه می خندم حلالم کن که مجبورم

 

نگو عادت کنم که می دونی نمی تونم

که می دونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم

 

فدای عطر آغوشت برو که وقت پروازه

برو که بدرقه داره منو به گریه می ندازه...

 

خداحافظ! برو تو گریه لالم کن

خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم کن...

(محمد نویری)**

 http://noveiri.blogfa.com

 

 

 

من در میان توده ی سازنده ای قدم به عرصه ی هستی نهاده ام

که گرچه نان ندارد، اما به جای آن،

میدان دید باز وسیعی دارد

که مرزهای جغرافیاییش از جانب شمال،

به میدان پر طراوت و سبز تیر و از جنوب، به میدان باستانی اعدام، و در مناطق پر ازدحام،

به میدان توپخانه رسیده ست...

فاتح شدم،بله فاتح شدم!

پس زنده باد 678صادره از بخش 5 ساکن تهران!

که در پناه پشتکار و اراده،به آنچنان مقام رفیعی رسیده ست،که در چارچوب پنجره ای،

در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست،

و افتخار این را دارد که می تواند از همان دریچه- نه از راه پلکان-

خود را دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

و آخرین وصیتش این است که

در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه،حضرت استاد آبراهام صهبا

مرثیه ای به قافیه ی کشک در رثای حیاتش رقم زند!

(فروغ فرخزاد)

 

وقتی به سلامتی ز دنیا رفتم،

بر سنگ قبرم بنویسید : زِکی!!

(هادی خرسندی)

 

 

**ترانه ی اجرا شده ی محمد نويری عزيز با صدای اميد عراقی را در وبلاگش بشنويد!

با پوزش از محمد عزيز به خاطر برداشتن کلمه ی بانو در ابياتش...


 
comment نظرات ()