بی من نشو!

 
مهر!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱
 

 

 

یار دبستانی من با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

....

 

ساعت 11:20 دقیقه ی سی و یک شهریور اعلام می کنه که باید تا 40 دقیقه ی دیگه یه چیزی بنویسم تا حالم بهتر بشه...

فردا بعد از 16 سال تحصیل، اولین سالیه که اول مهر هیچ مفهومی نداره...

یه احساس مبهمی می گه : پاشو! مانتو شلوار مدرسه تو آماده کن!

اما من اصلا تکون نمی خورم انگار نه انگار... چرا استرس ندارم؟ چرا نباید زود بخوابم؟

فردا اول مهره ، پس چرا من می تونم تا هر وقت دلم می خواد بخوابم؟

چشمامو می بندم:

به رسم سالهای مدرسه:

مانتو و شلوار مدرسه می خرم! معمولا یک هفته قبل از اول مهر همه چی آماده بود...

و توی این یک هفته به اندازه ی یه بزرگ فامیل بهشون احترام می گذاشتم! :

آویزونشون می کردم، روشون کاور می کشیدم و معمولا روزی چندبار نگاهشون می کردم و حداقل روزی یکبار می پوشیدمشون!

و در یک همچین شبی : کیفم رو که پر از کتابای جلد شده ی نو بود،

با دفترهای نو و قشنگ خط کشی دار، با یه جامدادی پر از خودکار و مداد نو و ... ،

یه لیوان، دستمال کاغذی و یه دفتر یادداشت کوچولو آماده می کردم.

لباسم رو روی صندلی می گذاشتم و یه جفت جوراب نو هم کنارشون...

چشمامو باز می کنم... من چرا اینجا نشستم؟ لباسام کو؟ کیفم،یه کیف کوله ای معمولا مشکی یا سورمه ای که همیشه یه وری می نداختیم که تیپمون درست باشه و حالا معنی انحراف ستون فقرات رو می فهمیم!، کو؟

لباسای اتو شده م کو که فردا آستینای مانتو رو بالا بزنیم و

فکر کنیم که خوش تیپ ترین دخترهای محله ایم؟!

یعنی فردا دیرم نمی شه که فراش مدرسه برام سر تکون بده و بگه :

شاگرد اولمون اینه وای به حال بقیه و من با یه لبخند از زیر دستش بدوم بالا تا ناظم ندیده!

نه! چشمامو می بندم و مطمئنم که فردا:

بازم من مبصر می شم! چون بچه ها می خوان ، چون هیچکی به جز من اجازه نمی ده تو کلاس برقصن! چون هیچکی به جز من دفترهای خالیشونو نگاه نمی کنه و نمی گه:

- خانم اجازه؟ همه نوشتن!!

- همه؟

- بله خانم!

و بچه ها همه می خندن و موشک کاغذی به سمتم پرت می کنن که : الی جونم،دوستت دارم!!

بازم من شاگرد اول می شم و تنها کسی می شم که اجازه داشت وسط درس از کلاس بره بیرون!

و بعد ساندویچ و بستنی تو آستینش قایم کنه و برای بچه ها بیاره و بوی کالباس یعنی،

من موفق شدم یک سری گرسنه رو سیر کنم !

فردا بازم بچه ها لج می کنن و کاری می کنن حداقل دوتا از معلما قهر کنن و من به جاشون درس بدم!

بازم کلاس ما به عنوان کلاس نمونه انتخاب می شه!

بازم بچه ها ی کلاس ما تنها کسایی می شن که مبصر و شاگرد اولشون رو دوست دارند چون کلاس ما یه هتل به تمام معناس! اونا رو میز می زنن و می رقصن و من تو راهرو کشیک می دم و با یه جهش می گم:

- بچه ها اومد!!

و همه مثل بچه های خوب می شینن! و من یک جمله ی آماده ی انگلیسی روی تخته رو توضیح می دم!

- به به! چه کلاسی! مبصرتون حرف نداره ها!

- ببببللللللههههه خانوم!

و من چشم غره می رم!

- چیکار می کردی المیرا جان؟

- خانوم بچه ها خواستن چون معلم نداریم من بهشون زبان درس بدم!!

( و من مطمئنم که باز مثل همیشه وقتی دروغ می گم رنگ به رنگ می شم! اونم دروغ به این گندگی!)

چاره ای نداره باور کنه و اینو می ذاره به حساب محبوبیت من بین بچه ها و اقتدارم!!

- آفرین!! عالیه!! ادامه بدین!

اما این بی انصافا به جز جای کفشاشون هیچی ، حتی یه ورقم رو میز ندارن!

- خانوم من نمی خوام بچه ها چیزی بنویسن! آخه به نظرم ضعف سیستم آموزش زبان تو همینه! همیشه از رو می خونن حتی تلفظ ها رو به فارسی می نویسن! به خاطر همین من نمی ذارم چیزی یادداشت کنن، باید بفهمن و یاد بگیرن!

بچه ها زیر زیرکی می خندن و من دستای گره کرده ی پشتمو به علامت من می دونم و شما تکون می دم!

-آفرین!

منم باد می کنم از این نظر عالمانه و رضایت ناظم و یادم می ره که این شیطونکا فقط منو سپر بلا می کنن و گرنه حتی نمی دونن hello یعنی چی!!!

در بسته می شه و یه نفس راحت می کشیم! بعد همه می ریزن سر من و بغلم می کنن و منو

می چلونن!! و من از اینکه اونا دوستم دارن احساس بی نظیری می کنم!

فردا بازم منتظر روزهای امتحانم که یکی مداد نوکی تو کمرم فرو کنه، یکی هی بگه :

المیرا دستتو باز بذار، یکی از اونور کلاس صدام کنه و یه سری هم سرک بکشن رو ورقه م و به بیقه برسونن چون می دونن من اینکاره نیستم و حتما رنگ به رنگ می شم! و معلما هم بعد ازاینکه ورقه ها رو دادن می گن:

- المیرا جان شما بیا جلو یا جای من بشین یا یه صندلی رو به تخته بذار و بچسبون به دیوار!

و با یه نگاه می شه فهمید که حداقل کشتی های 10 نفر غرق می شه!!

فردا بازم من موفق می شم و نتیجه ی امتحان می گه : حداقل نصف کلاس نمره زبانشون از 8 به 18 رسیده و مشترکا سوال 2 که من غلط نوشتم رو غلط نوشتن!!!

فردا بازم باید قبل از زنگ انشا و اومدن معلم تقریبا 20 تا انشای مختلف راجع به بهار بنویسم و آخرشم خانوم صالحی می گه:

- من قلم المیرا رو خیلی خوب می شناسم!

فردا بازم زنگ تاریخ همه از معلممون می ترسیم ومن و میترا و مرسده، دستای یخ کرده مون و به هم فشار می دیم تا یه نفر رو صدا کنه! و دوباره موقع صداکردن نفر بعدی همین میشه تااین شکنجه با گفتن: درس جدید! ، تموم بشه!

فردا من هنوزم از ریاضی متنفرم و اینو تقصیر معلم ریاضی خشن اول راهنمایی می دونم!

چشمامو باز می کنم:

ساعت داره 12 می شه! منکه هنوز اینجام؟ کیفم؟ لباسام؟ مامان لیوانم کو؟ بابا پول روزانه م کو؟ نه نه!! بابا دیگه با 500 تومن هیچی نمی دن!

-خانوم قنبری یه ساندویچ کالباس، یه چیپس،یه نوشابه؟ آره میترا؟ همین خوبه؟

-آره!

-چقدر می شه؟

-350

-- بفرمایید!

-عجبا! بابا شما که اینقدر گرسنه تونه بگین دوتا بگیرم خوب!!

-نه دیگه کیفش به 100 تیکه شدنشه!

دستمالم کو؟! انگشتای نارنجی از پفک و چرب از چیپس و با چی پاک کنم پس؟!

معلومه دیگه!: با مانتو!!

و لباس و مقنعه و ... فقط یک هفته آویزون می شن و بعد مثل دستمال زمین شوری وقتی از مدرسه می یام همه رو در می یارم و پرت می کنم رو تخت،

بعد از نهار از رو تخت پرت می کنم رو صندلی ووقتی صندلی رو لازم دارم می ندازم تو کمد! و مامان همیشه می گه:

- دختر خوب،پرت نکن خوب! قشنگ وقتی می یای بزن به چوب لباسی، کاری داره؟

و نمی دونه که ما تمام مدت تو مدرسه رو زمین می شینیم و این دیگه آویزون کردن نداره!!

چرا هرچی چشمامو می بندم و باز می کنم13 سالم نمی شه؟

چرا علیرضا نیست که هی بگه : آخ جون! صبح باید پاشی؟ آخی! ولی من می خوابم!

تا منم بگم : نوبت منم می شه! حالا نظام جدید دو روز تعطیلتون کرده پررو نشو!

و من زمستونا بگم:

عزیزم پاشو! پاشو قربونت بشم! آخی! هرچی گوش کردم اخبار فقط گفت: دبستان و راهنمایی تعطیله ، پاشو ببین چه برفی می یاد!!! بمیرم واسه این دبیرستانیا که باید برن مدرسه! پاشو دیرت می شه!! و دوتایی بخندیم!

چشمامو می بندم و باز می کنم...

مجبورم به اینایی که هنوز مدرسه می رن زیاد توضیح ندم که ما هم از مدرسه بدمون می اومد اما حالا واسه همین چیزاش دلتنگیم...

واسه سادگیامون، واسه اونهمه خنده و اونهمه بی دغدغه گی ، واسه گریه هام برای یه 5/19 ، واسه احساس خوش تیپی! واسه اینکه مدرسه ی ما که تعطیل می شد انگار مدرسه ی پسرونه تعطیل می شد و ما بی محلی می کردیم و رد می شدیم یعنی ما خیلی باحال و جدی هستیم!

واسه اینکه دغدغه مون هیچی به جز درس نبود...

واسه اینکه دنیا نبود... ما بودیم و ما...

واسه اولین هیجانهای قشنگمون تو سالهای دبیرستان یه چیزی شبیه عشق!...

واسه اینکه بعد از اون دیگه هیچوقت دنیا اون شکلی نشد و نمی شه...

حتی سالهای دانشگاه هم با همه ی زیباییهاش اون حال و هوا رو نداشت..

.چون تنها چیزی که دیگه نیست کودکیه...چیزی که هیچوقت بر نمی گرده...

چشمامو باز می کنم: ساعت درست 12 ست و حالا اول مهره، حالم بهتره، دینم به اول مهر ادا شده، اما دلم می خواد فردا همه مون جمع بشیم و بی مهری رو جشن بگیریم! تا کاریکاتورهای میترا از معلمها رو ببینیم و بخندیم و تو خاطره هامون دنبال این کودکی ها بگردیم و خودمونو تو بچه ها جا بزنیم...

فردا اولین اول مهریه که فرقی با تابستون نداره... این یعنی دیگه هیچی مثل قبل نیست، حتی من...

پاییز رو فصل مورد علاقه ی اینهمه سال من رو جشن بگیریم یا ...؟... نمی دونم...

 

 

 

من می خوام برگردم به کودکی! کمکم کن نازی!

ما چرا می فهمیم؟ ما چرا می بینیم؟ ما چرا می پرسیم؟

فلسفه یعنی رنج... افتخاره که بگی رنجورم؟!

- کجاها رفته بودی؟ میخونه یا معبد؟

- رنج ما قوی تر از مشروبه،میخونه افسونه...

من می خوام برگردم به کودکی! آخه تنها من می دونم شونه ی چوبی ِ

خواهرم کجا افتاده!

تا به مادرم بگم: من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم... من بودم...

من، من باید برگردم به کودکی...

(حسین پناهی)

 

 ويژه:

 

** ۱۶ مهر ۱۳۸۶

( حميد قنبری،هنرمند و پدر شهيار قنبری) درگذشت...

 

*** کتاب دوست عزيزم سعيد کريمی، تحت عنوان ؛ مکث در مه ؛ با موضوع نظريه های بنيادی ترانه و ترانه سرايی در ايران،پس از تقريبا دوسال تلاش،توسط نشردقايق منتشر شد. گرچه نشر دقايق نهايت کم لطفی را کرده است اما سعيد کريمی عزيز برای کتاب و جمع آوری مطالب آن وقت بسياری صرف کرده و زحمت زيادی کشيده است.انصافا کتابی ست پر محتواکه خواندنش را به اهل ترانه و موسيقی و شعر توصيه می کنم. 

 


 
comment نظرات ()