بی من نشو!

 
دارم می روم!!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۸
 

 

 

سنگی بر پیشانی سنگی کوه خورد،

کوه خندید و سنگ شکست...

یک روز کوه می شکند، خواهی دید!...

(نادر ابراهیمی)

 

 

 

بی صدا از تو قاب پنجره ت می رم

من دارم از تو خاطره ت می رم!

(المیرا آقازاده)

 

تند تند دستم روی کی بورد می خورد و تایپ می کردم...

چرا همیشه چیزی آرامشی که به زحمت به دست می آورم را خراب می کند؟؟

نه! این نیمه شب ابری، نه!

نه! می خواهم راحت بخوابم! ولی چاره ای نیست! دل به صدایی می سپارم که انتظارش را می کشیدم! صدایی که دور و غریب بود، اما آشنا می نمود...

آشنای روزهای خوب... با چهره ای که تقریبا فراموش کرده بودم و صدایی که اصلا به یاد نداشتم.

نمی شناختمش اما آنقدر صمیمی حرف زد که فراموش کردم کیست و نسبتش با من چیست!

از روزهای تلخی گفتم و گریستم، حرفهایی که خنده هایمان را به اشک بدل کرد...

و من دیرزمانی را در سکوت مهربانش گریستم ، گریستم و گفتم، گفتم و گریستم ...

برای صدایی که مهربان بود اما بوی نا امیدی می داد و بی آنکه بدانیم گریستن مرا تشدید می کرد...

صدایی که دور و دیر بود اما خوب بود!

مرا به روزهایی برد که از آنها می گریختم، به لحظه هایی که دوست داشتم،به حرفهایی که کابوس من بود...اما من تشنه ی گفتن بودم و او تشنه ی شنیدن می نمود...

تمام وجودم صدای مهربانش را بغل کرده بود،صدایی که حق را به من می داد!

حقی که یادم رفته بود، مال من است...

میان اینهمه سردرد و بغض و چه و چه، یادم رفته بود! خودم را یادم رفته بود!

میان همهمه ی صداهایی که عشقم را با کثافت و طعم هلاهل اشتباه می گرفتند...- چقدر خوشحالم که یکی از آنها نیستم!-

و درست وقتی آخرین روزنه ی نا امیدی داشت شعله ای نورانی می شد، من به یکباره همه ی روزنه ها را بستم و یک نه ی محکم گفتم! گفتم: نه! نه! نه! نمی خواهم! درست مثل زمانی که یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنیم!

روزها و شبها گذشتند...آن شب و شبهای دیگری که صدایش مرهم زخمهای عمیقم بود...

انگار که هر کلامش این بار سنگین اینهمه روز و ماه را از دوش من بر می داشت...

به خودم که آمدم هیچ چیز روی شانه هایم نبود جز احساسی گنگ و مبهم از درد...

انگار که یادم رفته باشد وزنی روی شانه هایم بود و حالا چقدرشانه هایم درد می کرد،

چقدر صدایم درد می کرد،چقدر فضای مخصوص بلاهت مغزم می سوخت!

و کلماتی که و نامهایی که و جمله هایی که دنگ،دنگ،دنگ توی سرم صدا می کرد...

و نامهایی که و کلماتی که ... حق من نبود!

دنگ...دنگ...

حالا می توانم دستهایم را حرکت بدهم! می توانم شانه هایم را بالا بیاندازم!

پشیمان نیستم،از هیچ چیز...تنها می توانم نفس بکشم! می توانم زندگی را زندگی کنم...

می توانم خودم باشم...بیشتر خودم باشم...

می توانم آرنجم را محکم به قفسه ی سینه اش بکوبم!

این یعنی شانه هایم سبک شده اند!

به خاطر قلب مهربانی که در این میانه بعید می نمود...

به خاطر اینکه به نام کوچکت صدایت می کنم و به نام کوچکم می خوانیم...

به خاطر اینکه هستیم! همه هستیم و حرمت نگه داریم،تکه پاره های قلب مرا...عشقم را...حرمت نگه می داری و می فهمم و این، دردهای روح و تنم را کم می کند...

****

درست یه حفره ی عمیق وسط قلبم بود! به اصرار یه سری آدم که نمی شناختمشون بعد از 345 روز رفتم دکتر!!

خب می دونی چیه؟ من به این حفره عادت کردم! درست مثل دست اندازهای توی خیابون که بهشون عادت داریم! درست مثل دیوار سیاه اتاقم یا این سردردها...

و دکتر بعد از چند جلسه بالاخره گفت:

دکتر: دخترم کمی طول می کشد تا فرو رفتگی شانه هایت خوب بشود!و این حفره ی توی قلبت دوباره بسته شود!

من: مثلا چقدر؟

دکتر: از زمانی که مغزت را کاملا پاکسازی کنیم و جایش یک کورتکس پیشرفته بگذاریم!

من: پس امیدی هم هست!

دکتر: مطمئنا!! دخترم بهبودی تو خودش معجزه ای ست! پس بی شک بهتر هم می شوی!

من: معجزه؟ معجزه...معجزه صدای تو و حرفهای تو و دستهای مهربان تو بود...

معجزه خود تو بودی...

دکتر:جانم؟

من: هیچی! با خودم بودم!!

ا.آ

(خب ادغام توهم وهذیان و واقعیتم این شد!! حتی اگر گنگ باشد! بعضی چیزها را عیبی ندارد فقط خودمان بفهمیم!!)

 

 

 

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم،

وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا

در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده

قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من«مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق،

اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي
خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند

من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و

نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.-

آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.-
من «زنيکه» هستم، وقتي
مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش

در پارکينگ مي شنود.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم
محکم مي کنم.

نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم...

به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي
شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره».

من در ماه اول عروسي ام؛

«خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد،

چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

(بلقیس سلیمانی)

*توصیه ی اکید می کنم کارهای بلقیس سلیمانی عزیز را حتما بخوانید! بلقیس سلیمانی متولد 1342 در شهر کرمان است. از جمله آثار او می توان به " بازی عروس و داماد" ، " همنوا با مرغ سحر" و رمان " بازی آخر بانو" اشاره کرد. خانم سلیمانی فوق لیسانس فلسفه است و تا کنون بیش از هفتاد مقاله از او در نشریات مختلف به چاپ رسیده است. آثارش تا کنون به دور نهایی بیشتر جشنواره ها و جوایز ادبی راه یافته و قابل تقدیر در جشنواره مهرگان شناخته شده است.

 

عزیزم! احساس رقابت،احساس حقارت است،

بگذار که هزار تیرانداز به یک پرنده تیر بیاندازند...

من از آنکه دو انگشت بر او باشد، انگشت برمی دارم

رقیب یک آزمایشگر حقیر بیش نیست!

بگذار آنچه از دست رفتنی ست،از دست برود...

دروازه های هر امکان انتخاب را محدود کرده است... بسا که خواستن از تمام امکانات گدایی کند

اما من آن را دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد...

افسوس عزیزم که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد!

پوسیدگی برهرآنچه پنهان شده است،دست می یابد و افسوس به جای می ماند...

دلم می خواهد سخت و باصدا گریه کنم!

بخواب عزیزم! تنها خواب تو را به آنچه از دست رفته است ، به من و به رویاهای خوش برباد رفته

پیوند می دهد...بخواب!

دیگر هیچکس نیمه شبها بیدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت:

بیداری عزیزم؟!...

من دیگر زیر بارانهای تند فروردین و بادهای آذری ننشسته ام که بیایی!

من دیگر نیستم تا به جانب تو بازگردم و با لبخند که دریچه ای ست به سوی فضای نیلی دوست داشتن،

شب را از دیدگان تو بیابم،نیستم تا که بگویم: ....

(نادر ابراهیمی)

 

 **

1) پنج روز دیگر یکسال پیش شبی داشت که هرگز از یاد نخواهم برد و ...

 

2)نشریه ی پیله های شیشه ای به روز شد...www.glassyguards.com

در شماره ی پنجم این نشریه( و ويژه نامه ی يکسالگی اين نشريه) علاوه بر مطالب خواندنی همیشگی و البته جدید، دو مصاحبه از من هست با بهرام دهقانیار عزیز و نیلوفر لاری پور... یک ترانه ی انگلیسی در بخش ترانه ی ملل و یک گزارش از اختتامیه ی جشنواره ی فیلم کوتاه دربخش اخبار ... منتظر نظرات شما عزيزان هستم...

 

 


 
comment نظرات ()