بی من نشو!

 
باران باش!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
 

چگونه برقی آخر که کشت می سوزی؟
چگونه ابری آخر که سنگ می باری؟؟!
مولانا 


سنگ ببار! تو هم به جای باران سنگ ببار!
بیا! همینجا سمت چپ، این زخم عمیق من ، این هم نمکدان...
نترس! اما درست توی چشمانم نگاه کن و رنجم را ببین...
می دانم که طاقت نمی آوری...
پس ابر باش و باران بهاری ببار...
چشمهایت را ببند و به پرسه های پای پیاده مان فکر کن...دلتنگشان نیستی؟!
پس،
باش...باران باش و ببار...بر مزرعه ی رویاهایم...
بر این فلات غمگین و خشک،باران باش و ببار...
ما که جنگ را نمی خواستیم، بیا صلح را از خودمان شروع کنیم...
چشمهایت را ببند و دستهایت را به من بده، همین!
اینکه ترس ندارد!
بگذار در گوش راستت زمزمه کنم:که دوستت دارم...هنوز...
اینکه دعوا و بحث و طعنه و کنایه و اینهمه دلخوری ندارد...
اینکه ترس ندارد! تو یک آری می گویی و من می خندم و در آغوشت می گیرم و
 می خندیم...به همین سادگی...توفقط ابر باش و ببار...دریغ نکن...
باران باش و ببار...بر این غبار غمگین بشور...
نگذار که...
ا.آ


 فقط حرمت خاطراتو بدون          فقط دستمو پس نزن
فقط قدر عشقو بدون                 فقط بد نگو پشت من...
(المیرا آقازاده)

(ملودی این ترانه ام را دوست دارم ... حیف که در اتمامش تنبلی می کنم!)


هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم            چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا                         خیلی دلم گرفته از خیلیا...
خیلی دلم گرفته از خیلیا... خیلی دلم گرفته...
اما تو کوه درد باش                            طاقت بیار و مرد باش...
خیلی دلم گرفته از خیلیا...                    خیلی دلم گرفته از خیلیا...
خیلی دلم گرفته...
تنها بودن یه کابوسه شومه عزیزم!       کار دل، نباشی،تمومه...عزیزم...
(فکر کنم چند هفته ای طول بکشد تا سنتوری را هضم کنم...دوستش داشتم...)
 


احتمالا من یه کم در این پست هذیان زده بودم! جدی نگیرید!
از همه جا و همه کس و از زبان همه کس و خودم و ... گفتم...
هنوز مطمئن نیستم که حرف دلم رو زدم یا نه؟
میان شما همیشه تشنه ی سخن بودم      کسی که حرف دلش را نگفت من بودم...؟


درضمن کامنتینگ وبلاگ من مخفی شده است!! لطف کنید در زیر ساعت و تاریخ کشفش کنید!!


 
comment نظرات ()