بی من نشو!

 
بهتر بود...؟
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
 

 

پیراهن هایم هم به تنم زار می زنند،‌وقتی درآغوشم نیستی...

(حسین متولیان)

زندگی چقدر عجیب و غریب شده! هی عروسی می شود! دو روز بعد سر از مجلس عزا در می آوریم، آرام می شویم، تولد می شود، کمی بعد سر از اورژانس مرکز قلب تهران درمی آوریم،و به حد مرگ از دست پرسنل عصبانی می شوم و آماده می شوم که آنجا را به هم بریزم و شبی را در بازداشتگاهی ، جایی بگذرانم ! ولی چشمم به اینها و اینهمه بی مسئولیتی و خونسردی نیفتد... آرام می شویم و دوباره سر از مجلس عزا درمی آوریم،بعد به عروسی دعوت می شویم و چندی بعد باید تولد نوزادی را جشن بگیریم...هی می خندیم و هی گریه می کنیم... واقعا کسی نمی داند در این دنیا چه خبر است؟ بعد که کمی وقت پیدا می کنم می روم سروقت خدا و یک دل سیر غر می زنم و یک دل سیر با او می خندم و یک دل سیر گریه می کنم... نمی دانم اینهمه بازی به خاطر چیست؟... و آخرش می گویم: تو مهربانی،بدی نمی کنی...اما کمی آرامش برسان...

دستمو ول کنی زمین می خورم

منو تنها نذار به حال خودم

من همون گیج ِ بی حواس ِ توام

توی این سالها عوض نشدم

(حسین غیاثی)

اینقدر سرم شلوغ است که فرصت فکر کردن به این فلسفه ی پیچ درپیچ زندگی را ندارم...دلم کمی آرامش می خواهد... باید فرصتی پیدا کنم و البته ساحلی! که فقط دو ساعت،فقط و فقط دو ساعت، به دریا خیره بشوم... یا بروم جایی ، کمی فریاد بکشم...

منو از بوی تند الکل و دود

منو از بسته های خالی قرص

منو از کافه های در به دری

منو از قهوه های تلخ بپرس

(حسین غیاثی)

این روزها کمی کلافه ام... عیبی هم ندارد! ما به کلافه گی عادت داریم و کلافه گی به ما... به قول سعید کریمی عزیز: ما که سر از کار خدا درنیاوردیم، احتمالا خدا هم سر از کار ما! پس فعلا بی حساب شدیم!... باید کمی آرامش پیدا کنم و کمی سکوت کنم... حس می کنم خدا را هم کلافه کرده ام... این روزها روی اسم و فامیلی ام حساس شده ام... این روزها خسته ام...این روزها دلتنگم... این روزها هی دارم ۷ و ۸ صبح می خوابم، این روزها دلم نمی خواهد بروم سر کار... این روزها دلم نمی خواهد مصاحبه کنم، مصاحبه پیاده کنم،این روزها چنین و چنانم...چه فرق می کند... این روزها گاهی از همیشه بهترم، گاهی خراب...این روزها مرز میان خنده و گریه را گم کرده ام...این روزها دلم می خواهد به میل خودم ترانه بنویسم، این روزها دوست ندارم ترانه ی تیتراژ بنویسم...این روزها... این روزها...

این روزها دلم می خواهد این هزار قطعه ی پیانو را برای دل خودم بزنم و به کسی تحویل ندهم...دلم می خواهد موسیقی گوش کنم ،شمع روشن کنم، دراز بکشم و به سقف نگاه کنم... دوست ندارم به کنکور ارشد فکر کنم...دلم کمی آرامش می خواهد و البته...نه! چیزی نمی خواهم این روزها فقط همان کمی آرامش رابرسان...

تو دستت تیشه هم باشه قشنگه // رقیب ریشه هم باشه قشنگه

تو عینک می زنی؟! عیبی نداره! // عسل تو شیشه هم باشه قشنگه...!

(حامد عسگری)

 این روزها هی سر از غزل در می آورم...شاید وسوسه شدم و دوباره کمی غزل نوشتم!

این روزها حوصله ام از دست این حسین متولیان و حامد عسگری و حسین غیاثی سر رفته است! چرا این بشرها اینقدر خوب می نویسند؟! خودکشی می کنم هاااااا!!

خوشحالم که هستند و می نویسند و افتخار دوستی شان را دارم... دستهای شاعرانه ی هنرمندشان همیشگی و تواناتر...

اگر همیشه بلا می کشید بهتر بود؟

همیشه آنچه خدا می کشید بهتر بود؟

اگر که رنگ سیاهی،شبیه چشم شما

به روی آینه ها می کشید بهتر بود؟

تو گفته ای که دروغ است عشق،کاش نبود

به جای عشق چه را می کشید بهتر بود؟

کشید آنچه دلش خواست،دور یا نزدیک

مرا کنار شما می کشید بهتر بود!

(حسین متولیان)

هر چه چیزی نمی گویم تقویمها رویشان زیاد شده است، نمی دانم چه خبر است که اینهمه عجله می کنند، هنوز اینهمه کار نکرده و کتاب نخوانده و قطعه ی ننواخته و ترانه ی نگفته و خنده ها و گریه های نکرده دارم... گمان نمی کنم اینقدرها هم دیر شده باشد که این روزها اینهمه برای سپری شدن عجله دارند...آن وقتها که آرزو می کردم بمیرم یا بیهوش باشم تا گذر آن روزها را احساس نکنم، تقویمها و اینهمه سرعت برای گذر زمان، دقیقا چه می کردند؟؟؟کسی هم هست که مرا بفهمد و من مجبور نباشم بفهممش؟!...تو فقط باش که همین کفایت می کند...حس می کنم چقدر پوست کلفت شده ام! پوست کلفت تر از قبل! تو فقط باش که همین کفایت می کند...اما...دریغ!

هی آه می کشم تا قلبت بلرزد، اما

لبخند می زنی تو، یعنی : اثر ندارد

من ماندم و خیالت، یک قاب عکس خالی

یک خاطره که کاری جز دردسر ندارد

(حسین متولیان)

 

هنوز شرمنده ام که برای کامنت گذاشتم تابع قوانین دو پست قبلی هستید! ببخشید! در اولین فرصت اصلاحش می کنم...


 
comment نظرات ()