نرو...که رفتنت صلاح ما نیست... ببین جدایی تو نگاه ما نیست... نرو نذار بگن عشق یعنی حسرت...نذار که این تمنا بشه نفرت... درآخرین لحظات حضورم در این جزیره ی زیبا و آخرین نگاهم از پنجره طبقه هفتم به آبی زیبای خلیج هیشه فارس، بارها با خودم تکرار کردم که: شک نکن عزیز دل که لا اقل من، نیازی به اعدام دوباره و شکنجه های پس از اعدام نداشتم.... من که همه چیز را به قربانگاه این عشق آورده بودم... تا ساعتی دیگر دوباره به شهری سفر خواهم کرد که این روزها دوستش ندارم... و آن زمان که در تاریکی شب از فراز آسمان، تهران نیز جزیره ای خواهد بود ،به وحشت دریا در شب فکر خواهم کرد و دلم برای شب پرسه های کنار ساحل مرجانی و هزارجور فکر و یادآوری هزار خاطره و بوی دریا تنگ خواهد شد و دوباره همین جمله ها را با خود تکرار خواهم کرد... ..... ای کاش دکترم به شما می گفت شرمنده ام که هرچه تلاش...آخر بیمارتان، جنازه ی بی برگشت ، در زیر سکته های مکرر مرد می خواستید اینکه بمیرم حالا که مرده ام چه غمی داری؟! حتی دو گوی قهوه ای چشمم در بارش اسید شناور مرد... (امیر مرزبان/سمفونی رنگها/انتشارات ابتکار دانش )
نظرات ()