بی من نشو!

 
کودکی!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٩
 
چقدر دلم برای کودکيهايم تنگ است...
آغوش مادرم را از ياد برده ام
گرچه نه آنقدر تلخ و عميق که تو ، مرا!
اما هنوز نام تمامی عروسکهايم را به ياد دارم!
چه زيباست سادگی !
و چه گذرنده است کودکی!
من بزرگ شدم! ترسهايم نيز!
حالا ديگر نه از تاريکی می ترسم نه از تنهايي!
که اکنون شيفته تنهايی ام!
ترسم از زيستن بی توست!
من بزرگ شدم ، اما اين شور کودکی در من نمرد
و تو را به ياد می آورم!
تورا ، همان پسرک کم رو که دوستم داشت!
و نه اين تو را! اين تو ديگر آن توی هميشگی نيست!
ديگر زمان بزرگ شدن تو گذشته است!
پس تو تغيير کرده ای، کس ديگری شده ای
حيف که من چه دير فهميدم که دوستم داشتی!
خيلی دير!
و گاهی چقدر شيطنت می کردم!
با بهانه و بی بهانه به ديدارت می آمدم تا درخشش عشق را
در چشمانت ببينم و مغرور شوم!
می دانستم که آتش قلبت را می افروزم!
و تو می فهميدی! و چقدر می خنديديم!
(اما حالا ديگر آن وقتهای تو جايشان را با اين وقتهای من عوض کرده اند!!)*
کاش برای افروختن اين آتش هم که شده گاهی به ديدنم می آمدی!
هنوز ، هم کودکی را و هم خاطره روزهای ديدنت را
و آنهمه عاشق بودنت را دوست دارم!
مگذار بيش از اين ديوار ميان من و تو را بالا ببرد...دروغ می گويد!!،
به تمامی خاطره هامان سوگند!
دوباره مثل همان روزها دوستم داشته باش!
ا.آ
*:(قرارنبود آن وقتهای تو ، جايشان را با اين وقتهای من عوض کنند. از کتاب تقصير من نبود،
مريم حيدر زاده)*


 
comment نظرات ()