بی من نشو!

 
مذهب عشق...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
 

 

 


زائران دست خدا همراهشان، من همین اینجا عبادت می کنم

من همین اینجا توی چشمای تو حضرت عشقو زیارت می کنم...

حضرت عشق ، بفرما که دلم خانه توست

سر عقل آمده، هر بنده که دیوانه توست...

 

 

********************

 

نگاهت ادامه کهکشانهاست

و دستانت،

دستانت مرغوبترین حریرها،

و آغوشت بهترین جای جهان است...

 

چگونه اینهمه عشق را کلمه کنم؟

 

مهربانیهایت ادامه راه عطوفت پیامبران است،

کلامت آیه های آسمانی مذهب عشق است،

و آن زمان که به نام می خوانیم، وحی است...

و جای قدمهایت ، قبله گاه من است...

ستودنی ترین...

 

چگونه اینهمه عشق را کفر بخوانند؟

 

ا.آ

 

********************

 

زخمی تر از همیشه از درد دل سپردن// سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن
با
قامتی شکسته از کوله بار غربت// در جستجوی مرهم راهی شدم زیارت
رفتم برای
گریه رفتم برای فریاد// مرهم مراد من بود کعبه تو رو به من داد

ای از خدا رسیده ای که تمام عشقی// در جسم خالی من روح کلام عشقی
ای که همه شفایی در عین بی ریایی// پیش تو مثل کاهم تو مثل کهربایی
هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند// این چینی شکسته از تو گرفته پیوند
ای تکیه گاه گریه ای هم صدای
فریاد //ای اسم تازه من کعبه تو رو به من داد

من زورقی شکسته م اما هنوز طلایی// طوفان حریف من نیست وقتی تو ناخدایی
بالاتر از شفایی از هر چه بد
رهایی// ای شکل تازه ی عشق تو هدیه ی خدایی
با تو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن// رفتن به اوج قصه بی بال و پر پریدن
ای تکیه گاه گریه ای هم صدای فریاد// ای اسم تازهء من کعبه تو رو به من داد

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()