دردی ست غیر مردن! کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوار کن؟!...
( مولانا)
هر روز که می گذرد سوال همان است:
که این اگر که عشق نیست، این کفر چگونه ما را این چنین شیدا می خواهد؟
که این عشق اگر نیست، چگونه آغوش تو آرامبخش تمام دردهاست؟
که عشق اگر این نیست، چگونه گریستیم؟...
راستی! من تاب این عذابهای الهیت را ندارم! دیگر هیچوقت آنگونه اشکهایت را، با آن غرور مردانه ات ، بر سرم نکوب...
هی با من سر خدایی ، نجنگ! خدا تویی!
مگر نه اینکه می گویند خدا، مرد است...
پس کشف من حقیقت است، کفر نیست! خدا، خود تویی...
و این عشق است...
عشق همین است که تو می توانی سکوت کنی و من نفسهایت را زندگی کنم، تو می توانی اخم کنی و جهان یکجا روی سرم خراب شود و
تو می توانی بخندی و جهان من، این جهان سراسر درد و خنجر، سایه ی بهشت شود...
عشق همین است که چشمان بی نهایت زیبا و مهربانت برای من آئینه ی زیبائیهای این جهان است و حضورت اکسیر زیستن ابدی ست...
چگونه بخوانمت؟ چگونه بستایمت ؟ چگونه لمست کنم که بالهای حریرت ، خطی بر ندارد؟
چگونه بستایمت ؟!...
ا.آ
همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت
من و خجلت سجودی که نکرده ام برایت
نه به خاک در بسودم ، نه به سنگش آزمودم
به کجا برم سری را که نکرده ام فدایت؟؟!
ز وصال بی حضورم، به پیام نا صبورم
چقدر ز خویش دورم! که به من رسد صدایت...
( بیدل)
نظرات ()