جز حضور تو هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفتم... حتی عشق را!
(حسین پناهی)
پانزده ساله بودم!
و تابستان بود...
با تصویری از استاد ! باید زنی باشد مهربان و مسن، با قد متوسط و موهایی با تارهای سفید در خانه ای قدیمی،با دستهایی که حاصل سالها زندگی ست، ناخنهای بلند و خطوطی بر دست!
با توشه ای که جا مانده از ده سالگی ام بود...از کسی که برای اولین بار و سه سال یادم داد که نقاشی کنم...
و فکر می کردم هرگز هیچ استادی نمی تواند باشد که اینهمه مهربان باشد... و تو بودی!
( راستی ! چه حیف که دیگر نه من ده ساله می شوم و نه تو ... )
و استاد شبیه تصور من نبود!
دختری بود حدودا 20 ساله، ظریف تر از تصور یک زن حتی! با موهای بلند مشکی، در خانه ای معمولی،با دستانی ظریف و زیبا!
اولین صندلی کنار دیوار... با گوشهایی که تیز می کردم تا نامت را بفهمم!!
....
بچه ها زود الگو انتخاب می کنند! و تو زود همان کسی شدی که من دوست داشتم بشوم!
حالا ببین چه رنجی می کشیدم وقتی که تو دختر رویاهای مرا، کسی که دوست می داشتم را آزار می دادی!
هرگز غمگین نباش که غمت ، غم عظیمی ست برای من...
....
بانوی رنگها! من خواب رنگها را از تو یاد گرفتم و چه زیبا می تواند باشد...
هر بار که برای طرحی تشویقم می کنند تو را می بینم که ایستاده ای و به من لبخند می زنی...
همیشه لبخند می زنی، حتی وقتی که خیلی غمگینی...
همینکه تو می خندی، هربار که وارد می شوم می خندی و بوسه ات سرایت تمام انرژیهای مثبت دنیاست،
همینکه گاهی برایم حرف می زنی و برایت حرف می زنم، همینکه بودی، هستی و ایمان دارم که همیشه کنار من خواهی بود و کنارت خواهم ماند،همینها دلیل گذشت ده سال از بهترین روزهای زندگی ام با تو بود... درست چهارصدوهفتاد و شش روز و چند ساعت از زندگیم!
همیشه لبخند بزن که خنده ات رد تمام غمهای جهان و درمان تمام جنگها و قصاوتهاست...
به من لبخند بزن بانو! به من لبخند بزن و دستهایت را به من بده که از لطافت دستانت می شود اکسیر پاکی ساخت... همیشه همینطور قوی باش که استقامتت بهترین تصویر انتزاعی کوه است!
بخند که خنده ات تمام منتقدان هنری را به تحسین وا می دارد و زیبائیت پایان بهترین طرح دنیاست...
و تو کشف خودم بودی! بهترین سوژه ای از زیبائی و مهربانی و انسانیت! تو ایده ی خودم بودی و روزی تصویرت خواهم کرد...
(روزی که طراحی ام بهتر شد و کمی شبیه تو شدم!!)
دوستت دارم بی آنکه هرگز چیزی جز عشق خالصانه باشد... بی هیچ چشمداشتی...
بارها برایت نوشته ام ، بارها در آغوشت کشیده ام و دستهایت را بوسیده ام، اما بگو به راستی کدام نوشته، کدام کلام، چقدر بوسه، کدام طرح ، همه ی احساس مرا بازگو می کند؟
اینجایی که هستم، خرداد 84 اگر که بودم، و 22 آبانی که خواهم بود و خواهیم بود، تنها تصویری ست از آنچه تو آفریده ای، بی آنکه خدا باشی یا حتی مادر، مجموعه ای ست از مخلوقات تو، نه ما... و من سپاسگزارم...
المیرا آقازاده
آبان 88
آنچه خواندید تنها سپاسی کوچک بود از یک بانو! یک استاد تمام عیار و یک انسان...
که من پس از الهام طبیبی عزیز که برای اولین بار قلم به دست گرفتن را یادم داد، همه ی فعالیتهای هنری ام در زمینه نقاشی را مدیون مهربانیها و استعداد بی نظیرش هستم...
22 آبان 88 در روز افتتاحیه تا 28 آبان 88 در نگارخانه نهاوند مهمان نمایشگاه نقاشی من و دوستانم باشید و این بانو را هم ببینید!
نمایشگاه نقاشی گروهی به همت بلند استاد عزیزم ( رابعه نیوشا ) و با حضور و به سرپرستیش ، با دوندگیهای سپیده صابری و با حضور من و دیگر دوستانم 22 آبان ماه افتتاح می شود و تا 28 آبان ماه ادامه خواهد داشت...
نگارخانه نهاوند - خیابان میرداماد- جنب برج نادر ، پلاک 214
برای اطلاعات بیشتر به سایت نگارخانه مراجعه کنید: www.nahavandacai.ir
نظرات ()