بی من نشو!

 
باید امشب بروم و چمدانی را که به اندازه تنهایی من جا دارد،بردارم...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
 

 

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت     /    پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرار و  ور کشید     /    آستین همت و بالا زد و رفت

یه دفه بچه شد و تنگ غروب        /     سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود           /     به سرش هوای حوا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن      /     خودش و تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی   /    آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت     /      خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

(محمد علی بهمنی)

 


 
comment نظرات ()