از نگاهت پيام وداع می آمد و من تنم بوی مرگ می گرفت...
من مانده بودم و يک دنيا حرف
مانده بودم با خاطرات بودنت که انگار کسی آنها را به زور از من می گرفت
و تکه های وجودم را از من می خواست...
و مانده بودم با دردهای نبودنت
شوق آن چهارشنبه را بگو!
که می خواستم با تو باشم و حرف بزنم،
گرچه نگاه تلخ و بی روح تو ، حرفهايم را که هيچ ،
حرف زدن را از يادم می برد!
دوباره دير تر از تو رسيدم! و می دانم که در دلت می گفتی:هيچ عوض نشده ای!
و خنده هايم را بگو که به اشک بدل شدند!
تا تو آمدم!رسيدم،خنديدم و گريستم!
من،دختر خنده روی هميشه،پيش چشمان تو می گريستم و تو ،
تو حتی نگاهم نمی کردی!
چقدر دلم می خواست دستانت را بگيرم
حيف که می ترسيدم!
نمی خواستم نه آن بستنی با طعم زهر تمام شود نه حرفهای من
پايان بستنی و حرفهای من معنی خداحافظی ابدی می داد!
ومن می ترسيدم تاب نياورم،
کم کم داشتم از مرگ می تر سيدم!
گريستن در آن لحظه ها انتهای طاقتم بود!
تو می گفتی و من می شکستم از ضربه های سنگين حرفهای تو
روزی عشق تو بودم و حالا شده بودم يک دوست قديمی! يک آشنا!
شايد بايد خدا را شکر می کردم که يک غريبه نشده بودم!
من هرگز هيچکس را نفرين نکرده ام ، اما من او را نبخشيدم!
تو در سکوت خود می راندی و من در خاطره هامان سفر می کردم
با تو تمام خيابان های اين شهر را گشتم در سکوت
گريستم در سکوت آن لحظه ها و تمام ديوارها و خانه ها را از تصوير
خاطره هامان لبريز می ديدم
خيابانهايی که نامشان را بلد نبودم و تو باور نمی کردی!
جای تو خالی! هنوز هم بلد نيستم!
تو گفتی! کوتاه و کم!
من مردم! سخت و تلخ!
من دستانت را گرفتم تو فرياد زدی
آنجا و آن روزها انتهای صبر تو بود
می دانم!
خيلی صبر کرده بودی!
آن روز بغض امانم نداد که تشکر کنم!
که بگويم نرو ، بمان!
هيچوقت فکر نمی کردم اينهمه عذاب آور شده باشم برای تو!
بعد از پرسه زدنهای پر اندوه که بهانه بودنم با تو بود!،
که حوصله ات را سر برد!
تو رفتی و من ماندم!
من ماندم و بهت خواهر آن روزهايم!
در آغوش او گريستم ، بی صدا
در آغوش او از هوش رفتم
به هوش آمدم،گريستم،
با صدای بلند!
به حرف آمدم و گفتم تمام شد!
با من گريست
من می گفتم و می گريستم و می مردم و او می ديد و می ترسيد و با من
به دروغهای او لعنت می فرستاد.....
در آغوش او به خواب رفتم، کاش بيدار نمی شدم!
همواره با توام، با من باش!
ا.آ