اگر تو باز نگردی،
قناریان قفس،قناریان غمگین را
که آب خواهد داد؟، که دانه خواهد داد؟
اگر تو بازنگردی، بهار رفته در این دشت، بر نمی گردد
به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد
و آن درخت خزان دیده تور سبزش را به سر نمی بندد
اگر تو باز نگردی، کبوتران محبت را شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد
شکوفه های درختان باغ حیران را
تگرگ خواهد زد
اگر تو باز نگردی، طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگونه، با چه زبانی به او توانم گفت که بر نمی گردی؟
و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش،
دگر برای همیشه تو را نخواهد دید...
اگر تو باز نگردی،
نهالهای جوان اسیر گلدان را کدام دست نوازشگر آب خواهد داد؟
چه کس به جای تو آن پرده های توری را به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد؟
اگر تو بازنگردی امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمی داند که در فراق تو چگونه خواهم زیست؟
چگونه خواهم مرد؟
"حمید مصدق"
تو باز می گردی!
همین روزها!
همین روزهای زمستانی که حال خوشی ندارند و میان تابستان و زمستان درگیرند!
تو باز می گردی!
چرا که من از همیشه بیشتر خسته، من از همیشه تنها تر،
من از همیشه بیشتر دلتنگم...
تو باز می گردی تا دلیل خنده های من بشوی،
چرا که تو یادگار روزهای لبخندی،
تو یادگار کودکیهای منی،کودکیهای آرام من...
تو یادگار روزهای خوشی!
پس تو باز می گردی!
تو باز می گردی چرا که این فلات غمگین ، صلح را و آزادی را می جوید،
عشق را و لبخند را...
تو باز می گردی چرا که آدمیان هر آنچه یکجا در وجود تو به ودیعه است را
چون کیمیایی و اکسیری می جویند...
چرا که یک شهر، دروغگو و خائن و سنگدل، نیازمند تغییرند! و تو،
عطر اندامت ، زلالی روحت و قلب مهربان مسیحایی ات،
ترجمان تمام نیکی های دنیاست، درمان هزار درد بشری است...
تو باز می گردی که پاکی ات و سفیدیهای قلبت غبار از تیرگیهای این شهر بزداید،
و این گربه سر به گریبان فرو برده را نوازشی کنی...
که او به همه ی آنها که باز می گردند، به قدمهای تک تکشان نیازمند است...
تو باز می گردی که خانه ما ،
دلش برای چهار نفره بودن ما تنگ است...
و اتاقت، راز دار لحظه های تو، دلتنگ است...
زمین خانه ما ، صدای پای تو را می خواهد ...
پس تو باز می گردی !
چرا که من عاشقانه و بی صبرانه لحظه استقبال را می خواهم...
چرا که من بی تابانه دستهایت را می جویم،
من همیشه گفته ام که به نبض آشنای تو نیاز دارم،
آغوش تو مرهم تمام دردهای تنهایی ست،
مرهمی ست برهر آنچه بر من گذشته است...
ما دو کوهیم، تکیه داده به هم،تو بزرگی، من،به اینکه تو همیشه پشت من باشی نیازمندم...
تو باز می گردی چرا که من دوستت دارم!
نه به خاطر این هم خونی...
من بارها گفته ام که
تولد تو پاسخ هزار سوال من است...
حالا خوب می دانم کمبود عاطفه در جهان از کجاست!
می دانم که خداوند همه ی خوبیهایش را یکجا در وجود تو به ودیعه گذاشته است...
می دانم که دوری ات از این فلات زیبای درگیر،منطقه را به جنگ و نابودی کشانده است!
می دانم که مسیح ، ملکوتش را به تو اعطا کرده است...
می دانم که همانطور که برای این خانه،برای جهان نیز پیام آور آرامش و صلحی...
قول می دهم به جهانیان نشانی خانه ات را بدهم،
تا صداقت،صمیمیت، وفا، عشق، سادگی، پاکی،مهربانی،صلح و دوستی را بازیابد...
دوستت دارم... به حرمت وجودت که بی شک تکه ای از آسمان است...
تولدت مبارک...
تو متولد می شوی، جهان به سخن درمی آید...
مردم یک سیاره جشن می گیرند،و نسلهای آینده به بالغ ِ نوزادی که از جنس آینه بود اقتدا
می کنند...
(المیرا آقازاده)
علیرضای عزیزم،
تو برای من معنی تمام و کمال یک برادری،
به خون مشترکی که در رگهای ماست، می بالم...
به درخت خانواده ای و عشقی که ما میوه هایش هستیم...
ما بی تابانه در انتظار دیدارتوئیم...
پس:
تولدت مبارک....
من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود...
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود...
"سعدی"
نظرات ()