بی من نشو!

 
هرجا که او هست، بهشت است...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
 

 

 

به مادرم که هر بار پیش ما نیست هرچقدر به گلهای خانه می رسیم، بازهم زرد می شوند و می خشکند...و آن سوی آبها را سرسبزی و تازگی فرا می گیرد...

 

 

پله ها را سریع طی می کنم و در را باز می کنم،

نه عطر خوش دستپخت بی نظیرت از آشپزخانه می آید نه عطر بی نظیر پیراهنت در خانه جاری ست...

کیفم را که خسته، به گوشه ای پرت می کنم یادم می آید که روزمره گی  و روزمرگی از یادم برده بود که نیستی...

می نشینم و به برق نگاهت فکر می کنم، به بغضهای غریبانه ات و

شیطنت ناب رفتارت...

دستمالی بر می دارم و غبار از چهره خانه پاک می کنم،

نه این غبار غمگین پاک نمی شود، نه عطر غذایی که پخته ام عطر است، نه شیطنتهای کودکانه ام دریچه ای ست به شادی حقیقی خانه، نه این رنگ مرگ پاک شدنی ست...

خانه با ما غریبه می شود وقنی که نیستی یا ما با خانه غریبه ایم؟

چگونه همه چیز و هرچه در خانه است گویی در قهری طولانی به سر می برند و با کینه به ما نگاه می کنند؟

چگونه است که آب دادن دقیق به گلها و نوای موسیقی بتهوون نیز مانع خشکیدن آنها نیست؟

چگونه عطر نفسهایت اکسیر زندگی ست که با نبودنت همه چیز می میرد؟

اصلا انگار وقتی که نیستی و صدای قدمهایت نمی آید و پا بر زمین خانه نمی گذاری،

در این جهنم تابستانی،

بهشت از خانه ما رخت بر می بندد...

ا.آ

 

ای کاروان،آهسته ران! کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم، با دل ستانم می رود...

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود...

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود...

"سعدی"

 

 


 
comment نظرات ()