من سالهای سال مُردم،
تا آنکه یک دم زندگی کردم،
تو می توانی یک ذره، یک مثفال،
مثل من بمیری؟...
(قیصر امین پور)
به خانواده بی نظیری که همیشه داشتم و ... نداشتم...
به اشکهای دایی ام در فرودگاه که یادش هنوز خنجری ست به قلبم...
به گریه که نه، به ضجه های مشترک من و خاله ام! در آن صبح بی رحم بهاری که صدایش هنوز درگوشم می پیچد...
به 8760 روز جدایی!
و به جدایی! به پاس اینهمه...
گوشه اتاقم می نشینم،بین تخت و کمد، زانوهایم را بغل می کنم و به بغضم مجال گریه شدن نمی دهم...
کز می کنم و به تنهایی هایم فکر می کنم،
به تولدم فکر می کنم وقتی که خانواده، خانواده بود... چه حیف که چیزی به یاد نمی آورم!
و از کودکی ام جز تصویری گنگ از باغ دایی احمد ، التماسهای گریه آلودم برای اندکی بیشتر ماندن شوهرخاله، بمب و وحشت و نیمه شبهای سردش با مهربانیهای خاله ام چیزی به یاد ندارم... هیچ چیز...
من دختر کوچکی بودم با موهای لخت خرمایی رنگ... و آنها هم جز همین ،چه چیز را از کودکیهای من به یاد می آورند؟... هیچ چیز...
تمام کودکی ام ترس بود و تنهایی... نیمه تنهایی ام، که 10 سال پیش کامل شد! و تنهایی، تنهایی بزرگ فرا رسید...
چقدر حسرت خانواده ای که داشتم و نبودند با من و تنهایی هایم بزرگ شد...
بیست و چند 16 شهریور آمد و رفت و ... تنهایی سال به سال با من بزرگ تر شد...
چقدر به با هم بودنهاشان غبطه خوردم... به همراهی هایشان...به گوشهای شنوایی که داشتند و دستهای یاری رساننده ای که از من دریغ شد... من نگفتم، شنیده نشدم و دستی مرا از سقوط نجات نداد... من بارها سقوط کردم، شکستم ، ریختم و ... کسی نبود!
من ده ها خاله و دایی و پسرخاله و دختر دایی پیدا کردم و به این نامها خطابشان کردم... من خودم بهترینشان را داشتم و اما مثل بچه های پرورشگاه همه دنیا فامیلم بودند!
گل بودند، اما سوسن نبودند... ستوده بودند اما حمید نبودند... قوی و اصیل بودند،ایرانی، اما بردیا نبودند...بزرگ بودند ولی امیر نبودند...
هیچکس وقتی که بیمار بودم، بر بالین من بیدار نبود... غمگین بودم اما دستی به شانه ام نخورد، همه حجم اندامم اشک بود و آغوشی نبود... به جای اینهمه ، حسرت بود و حسرت و حسرت...
هربار این راه طولانی را پیمودم تا نام هم را بدانیم! و تفاوت را ببینیم! خانواده ای از دو کره!
چه سخت می نمود سخت گفتن با هم خونانی که هم زبانند و حرفت را نمی فهمند...
راه را می پیمودم تا بجه هایی را ببینم که رویای هم بازی بودن با آنها را به گور نبرم... تا خانواده توهمی نباشد...
و عشق را لمس کنم...عشق!
تنهایی بار سنگینی بود برای شانه های نوجوانی من...برای روزهای جوانی من...
انصاف نبود باری که سزاوار همه ما بود ، تنها سهم شانه های من شود...
زانوهایم را بیشتر جمع می کنم و به تلفن نگاه می کنم! همه سهم من 12 شماره بود...و قبض های تلفن!
من از لحظه های تولد، از تمام شادیها ، حتی از تماشای آنها که دوستشان داشتم ، حتی از تماشایشان، در لباس با شکوه پیوندهاشان محروم ماندم... از تمام خنده هاشان و اشکهای معصومشان...من از همه چیز جا ماندم!
نه شانه ای برای گریستنشان شدم و نه همراهی برای خنده هاشان...
من دردهای تن مهربان و معصوم مادرم را با کسی قسمت نکردم، در آن بهار وحشتناک و غمگین،
ما دردهایش را پنهان کردیم... من گریه های شبانه ام را با کسی قسمت نکردم،
آن زمان که بیمارستان و وحشت صندلی چرخ دار کابوسم بود و ما خدا را هزاران بار قسم دادیم،
ما مادر را دوباره گرفتیم، خودش و دست و پایش را، ولی کابوس تمام نشد ،
من دردهای تن مهربان و معصوم مادرم را با کسی قسمت نکردم،
من گریه های شبانه ام را با کسی قسمت نکردم،
من دردهای تن مهربان و معصوم مادرم را با کسی قسمت نکردم،
و دردهای روحش را،
وقتی پدر آنسوی در میان ماندن و رفتن بود و او تنهای تنها بود،
وقتهایی که درست مثل حالای من زانوهایش را بغل می کرد و به هزاران عکس خیره می شد ،
ساعتها در این جعبه جادو و از لابه لای صدها فیلم و سی دی به دنبال معجزه ای، جادویی، می گشت،
دلتنگی قلبش را می فشرد ، معصومانه از گونه هایش مروارید اشکهایش می چکید
و من می دیدم و قلبم می سوخت را با کسی قسمت نکردم،
من گریه های شبانه ام را با کسی قسمت نکردم،
من دردهای تن مهربان و معصوم مادرم را با کسی قسمت نکردم،
من و پدرم، فریادهای سزاوارمان بر سر پرستاران را با کسی قسمت نکردیم، تنها و هراسان بودیم،
من غم دوری برادرم را، آن زمان که همه وجودم حضور او را می خواست را،
آن زمان که دستی یاری دهنده می خواستم را، با کسی قسمت نکردم،
من نه پیروزیهایم را کسی به استقبال آمد و نه شکستهایم را کسی مرهمی بود...
تنهایی تمام سهم من بود و ... تلفن...
گوشه اتاقم نشسته ام،بین تخت و کمد، زانوهایم را بغل کرده ام و به بغضم مجال گریه شدن می دهم...
و اینهمه را مقصر کیست؟!
آنها که مسبب این دوری ها شدند؟، آنها که مسبب بی خبری ها شدند؟ ،
و سرزمینی ساختند که همه اش حصار است و انزوا و وحشت؟
و هزاران نفر ، غریبانه در غربت حتی در سوگ عزیزانشان شرکت نکردند، پدرها و مادرانشان دور از آنها رفتند و به خاک سپرده شدند، نه حتی مزاری برای گریستن داشتند،
نبودند و هرگز نه در شادی تولدی سهیم بودند ؟
آنها که مسبب چمدانهای خالی و فرار شدند مقصرند؟...
آنها که سبب شدند فرزندان همین خانه ، غربیه با خاک و خانه شوند؟ شبهای سرد زمستانها، در اردوگاه های سراسر تحقیر بخوابند و بیدار شوند؟ کر و لالی، زبان ایما و اشاره، وحشت، حتی از سایه خود،گرسنگی و تنهایی و غربت را با سلولهای وجودشان احساس کنند؟
مثل فراریان و مجرمان به جرمهای سنگین، در کمال بی گناهی، تنها در جستجوی آزادی،روی زمین بخزند ، کس دیگری شوند،
تا از مرزهای سرزمین مادری، که مادری مهربان بود،اما دایه های بدی برگزیده بود، بگریزند، رو به آینده ای مجهول، سخت و نامعلوم؟
چه راه دشواری را با چقدر وحشت سپری کردند؟ چقدر تنها بودند و غریب...
و اکنون صاحب فرزندانی شدند گیج و گنگ میان دو هویت، فرزندانی که کلامی ندارند که با آنها بگویند،
فارسی که شِکَر است را به تلخی حرف می زنند، از رنگ پوست و موی خود خجالت می کشند و اسباب تحقیر
دیگران می شوند، ملیتی که ننگی است برای بیشترشان،فرزندانی که عشق ایرانی را نمی فهمند، میهمانیها صحنه
شکنجه شان است و ترک کردن، ساده ،
چه کسی می داند...چه بر آنها گذشته است؟ حتی اگر اکنون نامشان بر بلندترین مرتبه هاست...
آنها که سب شدند مقصرند؟
یا آنها که از قدم گذشتن به خاکشان، به سرزمین مادری، که اکنون مادری ست پشیمان و فرسوده که به قدمهای تک تک آنها که باز می گردند نیازمند است، و خانه پدری وحشت دارند؟
من اما بی گناه بودم...
(المیرا آقازاده)
کجای این زمین خدایا جای موندنه / از این سر دنیا تا اون سر غربت منه
یکی اون ور دنیا نشسته بالا / بی خبر از شب من و تو اینجا
سنگ میزنه به پای لنگ غربت / فکر میکنه که من و تو مست عشرت
صبح تا غروب لب دریا نشستیم / بی خبر ازغم زندگی هستیم
حالا فکر میکنه همه بی رگ و ریشه / بی غم و عاریم غصه نداریم وطن نداریم
صبح تا غروب همه خواب توی خونه/ مشغله جز چمن زدن نداریم
فکر میکنه ما یه مشت عروسک
لخت و بی لچک
حالا خونه نداریم، وفا نداریم
خدا شکستیم، حیا نداریم
کجای این زمین خدایا جای موندنه / از این سر دنیا تا اون سر غربت منه
حالا بگو بازم بگو
بی رگ و ریشه بی غم و عاریم غصه نداریم
حالا بگو بازم بگو
وطن نداریم خونه نداریم وفا نداریم
حالا بگو بازم بگو
از اون ور دنیا بگو من اینجا
صبح تا غروب لب دریا نشستم
حالا بگو بازم بگو
از اون ور دنیا بگو من اینجا
بی خبر از غم زندگی هستم
(زویا زاکاریان)
نظرات ()