بی من نشو!

 
کودکی ها...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤
 

 

 

 

میزی برای کار،کاری برای تخت، تختی برای خواب،

خوابی برای جان، جانی برای مرگ،

مرگی برای یاد، یادی برای سنگ...

این بود زندگی؟؟!!

 

ما چرا می بینیم؟ ما چرا می فهمیم؟ ما چرا می پرسیم؟...

( حسین پناهی )

 

..........

دلم برای صورت و نگاه شیطنت آمیزت، اینکه به نام کوچک بخوانمت و به نام کوچک بخوانیم ، عجیب تنگ شده است...

........

 

اصلا دلم برای همه چیز تنگ شده است!

برای خودم و روزهای خوبی که گویا به چشم برهم زدنی ، تمام شدند و رفتند...

برای غمهایی که اینک خنده ام را برمی انگیزد،

برای کودکیها و خانه مادربزرگ و استخری که چمنهای مربعی سبز شده کنار موزائیکهایش

تعجب مرا بر می انگیخت!

برای خنده ه که زیور زندگی ما بود....

برای دغدغه هایم که کفش تق تقی بود!! و دامن پف دار!! و زندگی که بدون این دو ، ناممکن می نمود!

برای همه آنچه که انجامش امروز ناممکن است...

برای جهان کوچکی که همه اش سادگی بود و راستگویی!

برای آنکه هرچه را که می گویند نگو ، بگویی و خودت ندانی که چه کرده ای!

برای اشک که به سادگی می ریخت و به سادگی به خنده بدل می شد،

کافی بود که به نام کوچک بخوانندم و کسی آغوشش را به سویم بگشاید،

به رسم کلام بزرگترها با کودکان ، کلامی بگوید و ... همین!

برای آنکه به افکار کودکانه ام بخندند وقتی که باقی یک اسکناس چند سکه شده بود و درک اینکه یک پول دادم و چندتا گرفتم سخت بود! و اصرار من که باید پول اضافه را برگرداند! و خنده دیگران...

آه! کودکیها... کودکیها...

ا.آ

 

-          کجاها رفته بودی؟میخونه یا معبد؟

-          رنج ما قوی تر از مشروبه! رفته بودم توی ناممکن!

من می خواستم برگردم به کودکی! اما مقدورم نشد! باید مقدورم بشه!

من می خوام برگردم به کودکی! پشت سوال!

من باید برگردم به کودکی تا تو قبرستون ده، غش غش ریسه برم

به سگ از شدت ذوق سنگ کوچیک بزنم،

وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم،

من باید برگردم تا تو باغ خودمون انار دزدی بخورم!

تا به بابام بگم، باشه باشه، نمی خواد کولم کنی، گندما رو تو ببر من خودم دنبالت می یام،

قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ، دنبال مارمولکها نرم تا اونور ده...

من باید برگردم به کودکی...

آخه تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده...

من باید برگردم تا به مادرم بگم، من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم... من بودم...

من باید برگردم به کودکی...

کمکم کن نازی...

(حسین پناهی)

 

افسوس که کودکان دوام محدود شاد بودنهاشان را باور نمی کنند...(نادر ابراهیمی)


 
comment نظرات ()