بگذارید هرکس به آیین خویش باشد
زنان را گرامی بدارید
فرودستان را دریابید
وهرکس به تکلم قبیله ی خود سخن بگوید
آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید
گسستن زنجیرها آرزوی من است
رهایی بندگان و عزت بزرگان آرزوی من است
شکوه شب و حرمت خورشید را گرامی میدارم
پس تا هست شبهایتان به شادی باشد و روزهایتان رازدار رهایی باد
این فرمان من است، این واژه وصیت من است
او که آدمی را از ماوای خویش براند،
خود نیز از خواب خوش رانده خواهد شد
تا هست هوادار دانایی وتندرستی باشید من چنین پنداشته ،
چنین گفته ، وچنین خواستهام
بخشی از منشور پارسوماش از کوروش
تاریخ خوبی نبود، اعصار و قرون بد،
قرن بدی بود، سالهای خوبی نبود، ماه ها و هفته های تلخی بودند،
حتی روزهای خوبی نیستند، روزهای بی لبخند و آرامش،
بی هیچ قصه ای حتی...
آه! لبخندهای بی دوام...
چگونه سال ها و ماه ها و هفته ها می آیند و می روند بی آنکه آرزویی را
به چشم ببینی؟...
سالی را به یاد نیاوری که تمامش را خندیده باشی؟...
و حافظه ات را بکاوی ، شاید روزگاری دور ، شاید،
از صبح که چشمانت را گشوده ای لبخند زده باشی، تمام روز احساس شادمانی
رهایت نکرده باشد و شب که برای خواب آماده می شوی
با لبخندی که نشان دهد روزی که گذشت چقدر آرام بود، چقدر شاد بود و
امیدت به صبحی و روزی شبیه دیروز، گذشته باشد...
روزهای خوبی نیستند وقتی به پشت سرت نگاه می کنی،
به این مسیر طولانی که گز کرده ای،
به خستگی پاهایت هم که فکر نکنی ، به غم هنوز نرسیدن و این بیابان رو به رو
هم که فکر نکنی،
یاد روزهایی که گذشتند و تجربه هزار فراق و هزار رنج،
اشکهای بی وقفه ات، چشمان شبانه روز خیست،
غم مردم زمانه ات، حسرت آزادی و لبخندهای کوتاهت قلبت را می آزارد...
به اینجا رسیده ای ، وحشت تا اینجا چگونه رسیدن و چه دیدن را چطور پنهان می کنی؟
هراس از ادامه مسیر و باید تا کجا رفتن را، هراس هزار روز شبیه روزهای گذشته و
شاید بدتر را،
اینهمه گیجی و ندانستن و گنگی، اینهمه هراس و آرزوهای هنوز ندیده را،
نا امیدی هایت را و خستگی راه را چگونه پنهان می کنی؟
چگونه راه را هموار می کنی؟
این تن نحیف و این حجم کوچک انسانی مگر چقدر ظرفیت دارد؟...
پس بیا بیشتر بخندیم و حافظه امان را از خاطرات خنده بیشتر پر کنیم...
بیا بیشتر زندگی کنیم...
بیا جز اینهایی که گفتم برای نسلهای آینده مان چیزی برای تعریف کردن داشته باشیم...
بیا روزهای آینده را روزهای بهتری کنیم تا شاید خودمان هم یادمان برود
کجا و در چه روزگاری زندگی می کردیم و چه دردهایی داشتیم،
شاید یادمان برود چه دیدیم و شنیدیم...
بیا بیشتر بخندیم ...
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود
ای وای از این بیابان، این راه بی نهایت...
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای به درآی، ای کوکب هدایت...
نظرات ()