بی من نشو!

 
ديوانگی!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۳۱
 
سيه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت ياد می داد
مرا از ياد برد آخر ولی من بجز او عالمی را بردم از ياد *

از خودم خنده ام می گيرد!
باورم نمی شود که به خاطر تو دارم اينقدر گريه می کنم!
و نمی دانم اينهمه اشک را از کجا می آورم!؟
بعد خيلی می خندم!
به خاطر همه چيز ، همه خاطرات خوبمان ، ما که خاطره بد نداشتيم!
می خندم به خاطر همه خرابکاريهامان!
و اينکه گاهی دستمان رو می شد!
اول خجالت می کشيديم ، بعد از عاقبت کار می ترسيديم!
نگاهمان را از نگاهشان می دزديديم! و بعد هر دو می خنديديم!
در آينه باز هم می خندم!
بعد دوباره گريه ام ميگيرد!
يک دنيا گريه می کنم، داد می زنم ، خودم را می زنم!!
هيچوقت فکر نمی کردم وقتی تحملم به آخر می رسد اينطور می شوم!!
بعد بی حال روی تخت می افتم و گريه را ادامه مي دهم!
و باور مي کنم که عشق يعنی ديوانگی!
ا.آ
*(سيه چشمی به کار عشق استاد به من درس ... از کتاب ريشه در خاک ، فريدون مشيری )*
 
comment نظرات ()