هر کی می خواد با کلاشی/سر کلاس نقاشی
پیرهن گلدار نکشیم/ خاطره یار نکشیم
درخت سرباز نکشیم/ بدتر از اون ساز نکشیم
باید بدونه عاقبت، دو بال پرواز می کشیم
درای این مدرسه رو رنگی و دلباز می کشیم
رو کاغذای بی صدا/ ساز می کشیم، ساز می کشیم...
چند وقته همه ش این ترانه رو زمزمه می کنم...
شاید دلم هوای سازمو کرده باشه، یا شاید سازم هوای منو...
شاید دلم می خواد هوای اینجارو ، چمدون چمدون بفرستم اونجا... جایی که کسی نمی دونه، ولی دلتنگشم... با همه ی درداش...
و بعد این ترانه یادم می یاد:
حالا از اونور دنیا، بگو من اینجا ، صبح تا غروب لب دریا نشستم
حالا بگو،بازم بگو
بی رگ و ریشه، بی غم و عاریم
حالا خونه نداریم، وطن نداریم...
....
یه دوستی نوشته بود:
جوون نباید غصه داشته باشه...
یه شاعری می گه اونیکه غصه نداشته باشه ادم نمی شه...
اما غصه یه بخشی از آدماس...
چقدر از شادیهای ما قابل تعریف کردند؟ اما غصه ها رو همه می فهمن...
تو تنهایی و غصه س که دلت می خمواد کسی باشه که بشنوه...
اما
تو شهری که، سرزمینی که با غصه عجینه، از غصه نگفتن آسون نیست...
به این می گن روانشناسی حقیقت!! نه مثبت اندیشی بی پایه و اساس...
زندگی چند بعد داره که یکیش هم غصه اس...
بعضی ها از بعد شادش می نویسن... بعضی ها نه...
این به معنی نفی وجود ابعاد دیگه در من نیست...
من عصه دار می شم، چون می بینم، می شنوم و حس می کنم...
چون به احساس اهمیت می دم...
چون احساس خیلی شکننده س...
غم و شادی یه لحظه اس...
کی می دونه شاید من همیشه تو لحظه غم دست به قلم شده باشم، کی می تونه
بگه من غمگینم همیشه؟...
این یعنی ما هنوز تو جایی زندگی می کنیم که نمی تونیم خوب ببینیم و تحلیل کنیم...
...........
اگه غلط تایپی هست تقصیر من نیست! تقصیر کیبوردیه که باید حروف فارسیو توش حدس زد...!
....
شاید نوشته م مثل همیشه هدفمند نبود ... فقط خواستم بگم این صفحه زنده ست و همیشه مال منه...
نظرات ()