بی من نشو!

 
غربت!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۳۱
 
دلم گرفت!
از وحشت ياران غربت نشينم دلم گرفت!
از نوشته های من نترسيد! که جز بازتاب دردهای يک دختر عاشق ايرانی نيست!
من سالهاست که فريادم با همه آنها به هيچ کجا نرسيده است!
چگونه از چند ورق کاغذ بی جان تنهايم در کنج يک چمدان معجزه ای می شد؟
و چگونه می شد از آنها ترسيد؟!
تکه های جان من بودند! صدای بريده شده اينهمه سالهايم بودند!
دلم گرفت!
آری ، يکروز می آيم و از سرزمين يخی شما ، مادرم را که در ميانتان به جامانده است ،
باز می ستانم!
و نگاههايی را که هر روز در تصوير بی جان شما ريختم را نيز!
فرسايشم را نبينيد!
آنگونه که رويشم را هيچکس نظاره نکرد!
کودکی هايم را که به بهای رفتنتان گم کرده ام را نيز! به همراه تمامی دردهای نبودنتان
باز پس خواهم گرفت!
شايد که خو کرده ام به غربت اينجا
اما به غريب بودنهاتان با من ، با دردهای اين خاک هرگز خو نتوانم کرد
آنچنان که ساليانی ست به اين دوری ها خو نکرده ام!
از يکسالگی اثری در من نيست! من شکوه دارم از هجده سال دوری!
صدايم را می شنويد؟!
صدای مرا که عزيز هميشگی خانه امان را نيز به غربت تلخ شما روانه کردم!
و به بهانه پايان دادن به اينهمه درد و فراق دارم همسايه غريبی هاتان می شوم!
دلم گرفت!
از اينکه حتی روز تولدم را فراموش می کنيد و من کنار انتظار صدای شما به خواب می روم!
از اينکه نمی دانم بين اينهمه عشق به شما و اين خاک
کدام را بايد برگزينم!
دلم گرفت!!
از اينکه هر روز اين دنيای مجازی را به اميد خبری ، پيغامی از شما می کاوم ،
اما دريغ!
آنقدر دريغ که شور نوشتنم را پوسانديد!
اگرچه بسيار مهربانيد اما اين روح غربت انگار در شما بيش از آنچه می انديشيدم
رخنه کرده است! و اگرچه بيش از هر آنچه دوست داشتنی است دوستتان دارم!
به من نگاه کنيد! به من
که کودکيهايم را در نگاهی که با خود برده ايد جا گذاشته ام...!

در اتاقم که پنجره اش به هيچ جا باز نيست!
روز تلخ تنهايی مادرم و من!

ا.آ


 
comment نظرات ()