بی من نشو!

 
قتل!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۳
 
من خودم را کشتم!!!
روزی که تو رفتی!
در تمامی لحظه هايی که پوست تنم
از وحشت نبودنت می سوخت...
من خودم را کشتم!
در تمامی روزهايی که همچون يک وجود نا آرام
تمامی ابعاد خانه را به دنبال خاطراتت می کاويدم!
در همه لحظه هايی که بی تو بودن را
می نوشيدم،همچون تلخابه ای تلخ،
و سکوت می کردم! و گاهی اشکی بسيار!
من خودم را کشتم!
در روزهايی که نبودی ، صدايت نبود، من تنها بودم!
وقتی که می ديدمت! با چهره ای غمگين و متأسف!
من خودم را کشتم!
وقتی که دستهايت نبود! وقتی که تو آنهمه دروغ را باور کردی!
وقتی که من می گريستم و تو حتی نگاهم نمی کردی!
وقتی که بی من بودن را چه ساده تاب آوردی!
من خودم را کشتم!
هنگام که بی تو بودم و سکوت می کردم و دلتنگی هايم را
می جويدم و از طعم بد آن همه وجودم طعم زهر می گرفت!
من خودم را کشتم!
هنگام که پليدی هايش را می شناختم اما باور نمی کردم!
و قتی که يادم می آمد چيزی در او بود که نمی گفتی
کاش گفته بودی!
هنگام که هزار افسوس در من ريشه می داد! کاش بيش از اينها
با تو عاشق بودم!
من خودم را کشتم! پيش از اينها هم بسيار چنين کرده بودم!
من خودم را کشتم و تو نيز مرا! آنگونه و در تمامی همان لحظه ها
که من خويش را کشته بودم!!
بيش از اين تاب مردنم نيست!
ا.آ

 
comment نظرات ()