بی من نشو!

 
از تو!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٥
 
می دانم که نهانی در جايی از همين اتاق!
می دانم که ايستاده ای و به من می خندی!
به گريه هايم ، به فريادهايم
چه اهميت دارد ؟! تو هم ببين!
از تو می نويسم...
ببين!
ستاره باران نگاه توست که بر کاغذ من است
و تمام کاستی های کلامم از جای خالی توست!
از جای خالی توست
که خالی ست همه چيز!
از تو می نويسم...
همواره و پياپی...از تمام پاکيهايت...
من و خاطره هايت نشسته ايم منتظر!
منتظر که بيايی...
که هر صبح نگاهت را در چشمان من بريزی
که سيراب شود
تو می گفتی صدای خنده هايم را
می شنوی که می گذرم...
جای تو خالی ست...خنديدن را از ياد برده ام...
حتی گاهی ديگر گريه نمی توانم کرد...
بيش از اينها مبهوت اين بهتم...
ا.آ
 
comment نظرات ()