اينجا که ايستاده ام انتهای صبر من است...
بی تو بيش از اين صبور و ساکت نتوانم بود
بی تو سخت و جانکاه و بد و بی روح می گذرانم
بی من چگونه مي گذرانی؟
وقتی که با تو نيستم روزگار نگاهت چگونه است؟
من که بی تو بيش از اين نمی بينم...
دستان کدام خوشبخت را می بوسی؟
اما هر که هست
به او بگو
بگو که حسرت نبوسيدن دستانت همواره با من است
بگو خطای مرا تکرار نکند!
بگو خيال هميشه بودن آدمها واهی ست...
بی تو از همه دنيا کناره گرفته ام
نگاه ها و آدمها و هديه هايت انگار که محکومم می کنند
و به اين عذاب لايقم می دانند
چه اهميت دارد که بی تو در گوشه تنهايی هايی هايم
دارم کم کم می ميرم
گيرم که بی تو بودن را تاب آوردم
گيرم که از نبودنت مجنون نشدم و با درد بی تو بودن ساختم
با داغ اينکه ديگر دوستم نمی داری و فراموشم کرده ای چه کنم؟
ا.آ