بی من نشو!

 
عبور!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٠
 
می روم برای روزهايی که گذشتند و من تنها بودم...
زيرا که فراق را بيش از اين تابم نيست
با من از روزهايی بگو که من نخواهم بود و باران خواهد باريد...
تو را می گذارم با خاطراتم!
نه! تو را همراه خود خواهم برد!
در تمامی لحظه ها با تو خواهم بود
همواره و پياپی...
بی تو بودن تجربه ای ست بس تلخ ،
هيچوقت از تجربه خوشم نمی آمد!!
دوستت دارم را بسيار با تو گفتم
و بسيار از تو شنيدم
عشق را با تو دريافتم
يادم می آيد که گفتم عشق يعنی نرسيدن!
و چقدر گاهی دلم می خواهد حرف خودم را پس بگيرم!!!
دلم تنگ خواهد شد ، برای مهربانيهايت ،
خنده هايت ، خشم هايت!
با تو آمدم
رنگارنگ عشق شدم ، زيستم حيات را با عشق!
زيستم عشق را با تو!
در تمامی لحظه های تلخ و شيرين با تو بودم
چونان يک تن ، با عطر اندامت و گرمای دستانت
درآميختم و با تو يکی شدم
از هيچ ها با هم به همه چيز رسيديم
لحظه های دوريت را هر چه سخت ،
تحمل کردم
هر روز چشم به راه آمدنت بودم
تمام تلخی ها ، سختی ها و هراس ها را
پاسخم سکوت بود
و به جای پاسخ هر اعتراض گريستم بسيار
گاهی گفتم و گاهی سکوت کردم
بی تو می روم ، می ميرم ، می دانم...
بر من ببخشای رفتنم را
بر من و مهربانيهايی که با تو کردم
بر من ببخشای رفتنم را
بر من که بانی آرامش و لبخندهايت بودم
همواره به ياد داشته باش
که به اجبار
و از روزگار تلخ اينجا -که می دانی-گريختم!
به ياد داشته باش
هميشه دوست داشتم با تو باشم
تا هميشه، اما هميشه نگاههای سنگی آنان با من بود
شايد که من نيز در برابر نگاههاشان کودکی
بوده و هستم، کودکی ناتوان...
بر من ببخشای رفتنم را
اگر که آرامشت را می آزارد
بر من ببخشای ، بر من و تمامی عشقم به تو!
همواره به ياد داشته باش که عشق را بی تو نمی خواهم
بر من ببخشای اين عبورم را...
اگرچه پای من در اين راه بی اختيار است...
ا.آ

 
comment نظرات ()