بی من نشو!

 
به ياد بم!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۱
 
عيد و امسال عيدی ندارم
برای عيدی من تورو می خوام نيستی کنارم...(بابک روزبه)

بهارها می آيند و می روند و ما می مانيم و دردها
بهار شد ، بهار دارد می رود
اما خنده هايم عميق نيست...
بهاری که گذشت ماتمی عظيم در پشت خود داشت
ماتم يک شهر
و مانده تنها ويرانه هاست
در بهت زمستانی که گذشت مانده است بهارم...
دلم را آنجا جا گذاشتم
گور کوروش لرزيد ، من ديدم!!
و داريوش گريست ، ما نديديم...
و مانده تنها ويرانه هاست
پس از گذشت اينهمه وقت...
آری ، اينجا ايران است،
سرزمين من....
ا.آ
(گريستم! پس از گذشت اينهمه وقت مردم نازنين بم هنوز در آوارگی به سر می برند
هنوز به دنبال غذا و سرپناه و وعده های بی پايه سردر گم اند ،هنوز هم به نامه هايی دلخوشند
که حتی قابل خواندن نيست ،هنوز هم به دنبال هم هستند...چه کسی پاسخ گوست؟...)هيچکس...
( شمالی گفتی و شعر يادم اومد...شمالی بوی بارون داره دستاش ....
نرو خوش باش و قلک خالی بفروش بذار بار و زمين بر دارش از دوش
کمک کن تا خرابارو بسازيم برای ساختنش جون منم روش...(داريوش)...)
اميدوارم سرنوشت مردمان خاک سرسبز شمالم به از اينها باشد...و اميدوارم
سرزمين مرا اهورامزدای پاک يار باشد...
 
comment نظرات ()