بی من نشو!

 
باران!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٤
 

گذاشتم باران بيايد و جانم را بشوراند...

چقدر دلم برای باران تنگ شده بود!

تو می توانی که باران باشی و بر من بباری!

تو قادری که برای تن خسته من تازيانه شادمانی باشی

تو توانايی اين را داری که به خنده های من جانی دوباره ببخشی

تو می توانی که باشی!

نه! تو بايد باشی!!

شايد دير زمانی بگذرد و باران نيايد اما

روزی خواهد باريد...

حيف که تو نخواستی...

باشد! ديگر هيچ کس از خواب عصر هر روزت بيدارت نخواهد کرد

و نخواهد گفت: بيداری عزيزم؟

ايمان داشته باش که هيچکس چونان من

با تو نخواهد بود

من دردهای تو را می شناختم

من ، با تو می زيستم ،با هر آنچه که داشتی يا نه

ديگر هيچکس انتهای آن دفتر را که می دانم هنوز داری

برايت نخواهد نوشت

چون تو می خواهی!

من قادر نبودم ...تو قادری...

ديگر چه اهميت دارد؟

من ديگر آن من هميشه نيستم...

کسی ديگر شده ام...

من شايد که تاوان مهربانيهايم را دادم

و تو شايد ...شايد بهای سکوتت را...

تو گذاشتی که با چشمان رنگيش

که ديگر برايم خالی از هر فروغ است

خانه اينهمه سالهامان را بريزاند

تو سکوت کردی...سکوتت را شايد که تاب آوردم

با باور تو چه کنم؟ 

به اهورامزدا سوگند دروغ می گويد...باور نکن!

به خاطر اينهمه سال خاطره باور نکن...

چقدر دلم برای باران تنگ شده بود

من پا به پای آسمان گريستم ، اما بی صدا...

به من نگاه کن! به من که دختر رويايی آن روزهايت بودم...

گذاشتم باران بيايد و جانم را بشوراند...

ا.آ

 

 


 
comment نظرات ()