بی من نشو!

 
سفر!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٢
 
در انتهای هر سفر در آيينه ، دارو ندار خويش را مرور می کنم...
اين خاک تيره ، اين زمين ،
پاپوش پای خسته ام
اين سقف کوتاه ، اين آسمان ،
سرپوش چشم بسته ام ...
اما خدای دل در آخرين سفر در آينه به جز دو بيکرانه کران ،
به جز زمين و آسمان ،
چيزی نمانده است گم گشته ام ، کجا ، نديده ای مرا؟
( حسين پناهی )
........
سفر کرده ای نازنين!
جای خوب تو خاليست...
از اين جماعت مرده پرست کجا پناه ببرم؟
اينبار برای به ياد آوردن و تقدير از کدام بزرگ بايد در انتظار مرگش باشم؟
جای سادگيهایت قناعتهايت و مردانگی هايت و تمام کودک بودنهايت خاليست
شايد هم نه!
دنيای هزار چهره ما جای تو نبود!
اينجا اگر که راه تازه ای برای دروغ و ريا و تزوير و تظاهر داری بگو!
اينجا نبايد که انسان باشی!
اين جماعت سادگيهای تو را در نمی يافتند
خوب شد که رستی از اين آشفته بازار!
اما جای تو خاليست...
روحش شاد ، يادش گرامی

ا.آ
..........
بيراهه رفته بودم ، آن شب دستم را گرفته بود و می کشيد
زين بعد همه عمر را بيراهه خواهم رفت ( حسين پناهی )

 
comment نظرات ()