بی من نشو!

 
درمانده!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱
 

تنت وسوسه انگيز بود ، 


مرا ببخش که عاشق روی و گفتگوی تو نشدم!


 ( لئونارد کوهن )


.............................


مانده ام! درمانده و اسير !


من به هراسهای آنها می خندم اما با دردهای اين خنده ها چه کنم؟


برای داشتنت بايد خطا کنم؟!


با مريم بودنهای من بساز !


دلم گرفته است زيبا ! خيلی!


می دانم چيز عجيبی نيست !


 بيچاره دلم!


دور شده ای از من! دور دور !


و من رفته ام به ناکجای عشق! در تنهايی دستان من  بی تو


گريسته ام لحظه به لحظه عشق را !


ديگر گريستنهای مرا درنمی يابی!


وای! باورم به عشق! باورم به عاشقی ، دارد از دست می رود!


عشق را چون گوهری گران کمياب می بينم!


هرچه هست حديث اين تن است و نياز !


حديثی که درنمی يابمش!


هرگز اسير و درمانده اين تن و اين نياز نبوده ام


چه به روز عشقهامان آمده است؟!


پست و حقير است اين تن !


با تو هستم زيبا !


هيچکس را يارای اين نيست که عاشق روی و گفتگوی کسی بشود؟؟


سئوالی که مانده است بی جواب !


دلم گرفته است ...


درمانده ام و اسير ...


من با تو از اين شوق فراوان داشتنت نخواهم گفت!


و با تو از کمر شکسته عشق نيز


سخنی نخواهم گفت !


بگذار به دستان تو ايمان بياورم سالار !


دستان مهربان و گرم تو ! و به چشمان تو !


چشمان درخشان و ساده و شيطنت آميزت !


به ياد سگ کشی و رعشه های تنم باش!


هميشه از انسان نبودن هراسيده ام ، از پست و حقير شدن !


از خويشتن نبودن ، از اسير بودن ...


اگرچه از اسارت تو رهاييم نيست !


دلم گرفته است...


وای ! باورم به عاشقی را دارم از دست می دهم...


ا.آ


 رازقی پرپر شد ، باغ در چله نشست


تو به خاک افتادی ، کمر عشق شکست


ما نشستيم و تماشا کرديم...


دلم می خواد گريه کنم ، برای نابودی عشق


واسه زوال عاشقی ...( ايرج جنتی عطايی )


 


 


 


 


 
comment نظرات ()