تنت وسوسه انگيز بود ،
مرا ببخش که عاشق روی و گفتگوی تو نشدم!
( لئونارد کوهن )
.............................
مانده ام! درمانده و اسير !
من به هراسهای آنها می خندم اما با دردهای اين خنده ها چه کنم؟
برای داشتنت بايد خطا کنم؟!
با مريم بودنهای من بساز !
دلم گرفته است زيبا ! خيلی!
می دانم چيز عجيبی نيست !
بيچاره دلم!
دور شده ای از من! دور دور !
و من رفته ام به ناکجای عشق! در تنهايی دستان من بی تو
گريسته ام لحظه به لحظه عشق را !
ديگر گريستنهای مرا درنمی يابی!
وای! باورم به عشق! باورم به عاشقی ، دارد از دست می رود!
عشق را چون گوهری گران کمياب می بينم!
هرچه هست حديث اين تن است و نياز !
حديثی که درنمی يابمش!
هرگز اسير و درمانده اين تن و اين نياز نبوده ام
چه به روز عشقهامان آمده است؟!
پست و حقير است اين تن !
با تو هستم زيبا !
هيچکس را يارای اين نيست که عاشق روی و گفتگوی کسی بشود؟؟
سئوالی که مانده است بی جواب !
دلم گرفته است ...
درمانده ام و اسير ...
من با تو از اين شوق فراوان داشتنت نخواهم گفت!
و با تو از کمر شکسته عشق نيز
سخنی نخواهم گفت !
بگذار به دستان تو ايمان بياورم سالار !
دستان مهربان و گرم تو ! و به چشمان تو !
چشمان درخشان و ساده و شيطنت آميزت !
به ياد سگ کشی و رعشه های تنم باش!
هميشه از انسان نبودن هراسيده ام ، از پست و حقير شدن !
از خويشتن نبودن ، از اسير بودن ...
اگرچه از اسارت تو رهاييم نيست !
دلم گرفته است...
وای ! باورم به عاشقی را دارم از دست می دهم...
ا.آ
رازقی پرپر شد ، باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی ، کمر عشق شکست
ما نشستيم و تماشا کرديم...
دلم می خواد گريه کنم ، برای نابودی عشق
واسه زوال عاشقی ...( ايرج جنتی عطايی )
نظرات ()