بی من نشو!

 
.........
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۸
 
ديريست شورهايم را درد با خود برده است...
شاديم باش...
روزهای هميشه ام به غروب نشسته است ،
به شب نزديکم ، به مرگ
روشنايی ام باش...
سرما زندگی ام را پوشانده است ،
دستان سخت گرم و مهربانت را به من بسپار...
نگو که شعرهای من رنگ تلخ غم دارند
شايد که هميشه بغضی آماده در گلو دارم ،
آری ، سالهاست صدای هزاران اعتراض در دلم مانده است...
فريادم باش...
اما هنوز اشکهای بی صدا می ريزم و هنوز شکوه های بی صدا می کنم
و هم غصه های بی صدا دارم...
صدايم باش..
زندگيم بازيچه حقير بزرگ شدنهاست...
سالهاست که گفته ام من دنيای حقير اين بزرگترها را دوست نمی دارم
دوست دارم کودک باشم...
هنوز هم بر مرکب آرام و تکراری زندگانيم می رانم...
من که موسيقی و رنگهای زندگی را می شناختم،
مدتهاست دستی بر ساز و قلمم نبرده ام...
شورم بمان ، حياتم باش ، تنها موسيقی و طرح دلپذير لحظه هايم باش...
بازهم من و اشکهای بی صدا و ياد تو و حسرت کودکی و صدای بی صدای آزادی....
ا.آ
........
تو خنده هام و بردی
گريه به چشمام دادی

تو نور زندگيمو
به تاريکی سپردی

هرچی که داشتم انگار
با رفتنت تو بردی



يه روزی می فهمی اما ديره
عشق من ديگه برنمی گرده

يه روزی می فهمی هيچکی مثل من
عاشق برق نگاهت نبوده

*الميرا*
ا.آ


 
comment نظرات ()