بی من نشو!

 
رود من!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱۱
 
بال زدم ، به آسمان دو چشم تو سفر کردم ،
هزار ستاره در دو چشمت می بينم...
شاعرکم!
آيا دستان مرا يارای نوازش دستان شاعرت هست؟
آيا نگاه من ، نه ، حتی پس مانده نگاه من ،
لايق نگاه مهربان تو خواهد بود؟
ای ترانه گون ، ای ماندنی ترين عشق ، واژه هايم را بسوز!
ای شاعرترين ، هميشگی ترين ، وفادارترين مرد !،
دستانم را به تو مي سپارم اما ،
اما همنوا شدن با من ، همنوا شدن با دردهاست...
دردهای يک نفر که به همه چيز می انديشد ،
به عابران خسته ، به گلفروشان خيابانی ،
به هزار درد و به هرچه بايد انديشيد...
و ای تنهاترين شور ، صادقانه ترين حس ، عاشق ترين مرد!
اگر که شانه هايت را تاب است ،
آغوش گرمت را به من بده که جای امن ماندنم باشد ،
تا با تو به نهايت روياهای زيبای يک عشق بروم ...
و بدان ! که يک نفر اينجاست ! زخم خورده سادگيهايش !
يکنفر هميشه دلتنگ صدای نافذ مهربان توست ،
يک نفر اينجاست که خنده هايت را چونان سعادتش دوست می دارد ،
يکنفر عاشقانه دوست دارد پيام آور شادی و آرامشت باشد و
يکنفر اينجاست که دوستت دارد ...
و من با همين دستهای کوچک لرزانم که به آزار هيچکس و
هيچ چيز آلوده نيست ، آسمان زيبای چشمانت را
از ابرهای سياه آن غم که می دانم و نمی دانم
پاک می کنم ، روزگار اگر که بگذارد ،
آنگونه که خواستی ، لايق اگرکه باشم ، ماه شبانت خواهم شد!
و در نهايت اينکه بدرود ! رود من ، بود و نبود من !
ا.آ
منهم از خنده ات جان می گيرم ! سالار هزار قصه شنيدنی!
 
comment نظرات ()