رويا اگر که می بينم ،
خنده اگر می توانم کرد ،
زنده اگر می توانم بود،
رويا و خنده و زندگی را بهانه تويی...
زيستنم از توست ، و مردنم در آغوش تو اگرکه باشد ،
زيستنی هميشگی ست!
دوستت دارم ، همپای تمام تازگی ها !
و علت ، همه ، سادگی و صداقت و پاکی توست...
و عشق را چون گوهری گران در چشمان تو می توانم يافت!
بهانه ترانه ات اگر شده ام ، تو ،
بهانه زندگی و زنده ماندنم باش...
ديری بود از سخن افتاده بودم، لالِ لال!
از تو ، زبان گشودم ، چون کودکی نوپا...
خنده را از سر گرفتم و عشق را...
من ترانه اگر نمی توانم گفت ، عاشق می توانم بود !
با ياد توام زيبا و روزهای تلخ بی تو را هر چند کوتاه اگر که هستند ،
سخت و تلخ و بی روح سپری می کنم .
اين روزها بی تو قرنی اگر که گذشتند ،
بهانه ، نبودن تو و صدای تو بود!
و ياد لای لای آن شب که گفتی ام ، با من است و
بهانه خواب و رويای من !
سفرت خوش ، روزگارت شيرين ، دقايقت زيبا ، بودنت پيوسته ،
زيباييها و پاکيهايت پايدار ، رويای شيرين من !
ا.آ
خواب و رويا و زندگی را با تو از سر گرفتم...