بی من نشو!

 
آفتاب تابستانی!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٦
 
ظهر دم کرده تابستانی بود!
با تو ، کنار تو ، دست در دست تو
خيابانهای آفتاب سوخته اين شهر را
با بوسه های قدمهامان زيبا می کرديم!
با تو بودن را لمس می کردم ، نه ،
با تو بودن را بلعيدم!
برای روزهای نبودنت عطر دستانت را
بوييدم و پنهان کردم...
گرم بود ، اما در کنار تو که راه می رفتم انگار
نسيم خنکی از سوی مهربانيهای تو می وزيد...
ا.آ
*‌**********
با توام سالار هزار ترانه و شعر و لبخند و عشق!
يادگار احساس پاک اينهمه سال!!
اينجا،سَمتِ من ، سَمتِ کودکی ست !
سمت يک نفر که هرچه دارد به قربانگاه عشق می آورد!
اگر که کودکی کرده باشی و کودکيهايت را زيسته باشی و
زندگيت شبيه خوابها و روياهايت باشد و حرفهايت
شبيه آنها ، آنوقت اگر که زير باران راه بروی و
شعرهايم را زمزمه کنی بی شک عاشق می شوی!!
ماه يا خورشيد ندارد! با توام! کورسويی دور اگر که باشی و
درخششی محو اگر که باشم!
روزگارم لبريز از تو باد!
زيستن با تو ، زيستن با عشق و مهربانی ست!
دوستت دارم ، و در عشق خويش ، همپای
تمام تازه های جهان پيش می رانم! تازه و سرشار!
هرم دستانت از آفتاب تابستانی هم گرم تر است!
و تو از همه چيز اين جهان دوست داشتنی تری!
ا.آ



 
comment نظرات ()