گاهی دلم به وسعت دريا می گيرد!
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ،
باور کن زيبا! گاهی خودم را در دردهای اين شهر ،
در نگاههای مضطرب و غمگين عابران ،
در معصوميت کودکان خيابانی ، جا می گذارم...
گاهی دلم می خواهد فقط سکوت کنم!! و بعد ،
فکر کنم تمام اينها خوابی تلخ است...
و بعد از آن هم دوست دارم که باشی!
فقط تو باشی و مهربانيهايت، تو باشی و پاکيهايت و
من باشم و لبخندی لبريز از آرامش...
تو و چشمان مهربانت که هستيد ، مرا به من باز می گردانيد...
مرا به رويا و عشق و آرامش پس می دهيد!
دستان مهربان و گرمت را و چشمان بی ريايت را دوست دارم...
با توام! برای تو می نويسم ، برای چشمانت ،
تا خون قلم تا آخرين قطره جاريست بر دفترم...
ا.آ
و ترانه ای گفته شده در زمستان ۷۹ ، که بعد از تعريف يک عزيز، امروز ، اينجا آمد!
و حالا ديگر برای تو!
چشماتُ واکن نازنين
تو اين شبای بی نگين
چشمای تو ستاره اس
هيچوقت نداشته هيچکس
چشمای تو يه غوغاس
فانوس و نور شبهاس
برای من هيچکی تو نيس // تو اين شبای سرد و خيس
دوستت دارم فقط همين // تو اين سقوط قلب و دين
چشمای تو با نور رفيق
شبيه رنگ يه عقيق
چشمای تو آزاديه
چشمای تو تاريخيه
قلبت شبيه چشمته
آهوی عشقم رامته
برای من هيچکی تو نيس // تو اين شبای سرد و خيس
دوستت دارم فقط همين // تو اين سقوط قلب و دين
ا.آ