بی من نشو!

 
با تو!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٩
 
می آيي برويم آسمان را پيدا کنيم؟!
............

کنارت که هستم، با تو که حرف می زنم ، انگار می دانم آسمان کجاست !
در چشمان مهربان توست!
و انگار دنيا را می دانم کجاست!
همينجا ، ميان ما ، در دستان عاشق ما
و عشق را انگار می شناسم!
می بينم ، لمس می کنم ، لمس تو ، لمس زيباييها و پاکيهاست...
کنار تو جای امن ماندن را بلدم ،
صدای امواج عشق را می شنوم و نبض زندگی در
دستان من است...
دوستت دارم! همپای مجنون! با نيروی فرهاد! به زيبايي و فراخی دريا!
شيرين حتی اينگونه صبور نبود ،
خسرو هرگز اينقدر شيدا نبود ، که من!
مجنون جنون را اينگونه درنيافته بود ، که من !
و فرهاد اينهمه جان نداده بود و
دريا اينقدر خروشان نبود ، که من!
ليلی اينهمه دوست داشتنی و آيدا اينقدر شاعرانه نبودند ، که تو!
و عشق يک حماسه اگر که باشد ، تو ،
قهرمان تمامی حماسه هايي!
افسانه تويی! ترانه تويی !
و من ذره ای در غبار! در گردباد!
نه حماسه ام ، نه افسانه !
دستان نرم و مهربانت را به من بده!
دستانم را بگير! زيرا که دست در دست تو در دورترين جای جهان حتی،
گم نمی شوم...
اگر که باشی با من ! نور را در آيينه چشمانت می بينم!
خورشيد، انعکاس نگاه توست!
و ترانه عصاره دستانت و عشق ، زاده قلب توست!
و من از رويای تو می آيم!
از شبانه های دلتنگی ات ، از پيش بينی های شاعرانه ات!!!
من در جايی از روحت نهان بوده ام!
من ، توام! همينقدر نزديک!
اما نه! من در وسعت بی انتهای تو جا نمی شوم!
من به اندازه دستان سخاوتمندت ،
نه ، حتی به اندازه قلب مهربانت هم نيستم!
بمان با من! و بهار وجودت را به کوير تنم هديه کن!
ای صدايت سبز!
ای نگاهت شعر ! ای وجودت پاک!
ثانيه های باطلم را به گوهر ترانه هايت بيارای!
و تاريکی لحظه هايم را به روشنايی چشمانت ستاره باران کن!
ای وجودت ستاره خيز!!!
اگر که باشی با من ،
عشق را می بويم ، در آغوش می کشم ، و زندگی را نيز...
ا.آ
در اتاقم که پنجره اش به تصويری از تو باز می شود!



 
comment نظرات ()